(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part¹⁹
﴿ویو ات﴾
سنگینی عجیبی روی پلکهایم حس میکردم.
بهآرامی چشمهایم را باز کردم.
سقف سفید و بلند اتاق اولین چیزی بود که دیدم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم اینجا اتاق خودم نیست.
آرام سرم را چرخاندم.
پنجرههای بزرگ رو به باغی سرسبز باز میشدند و نور عصر داخل اتاق را روشن کرده بود.
همان لحظه صدایی آرام به گوشم رسید.
تهیونگ: بالاخره بیدار شدی...
سرم را به سمت صدا برگرداندم.
تهیونگ روی مبل کنار تخت نشسته بود.
کت مدرسهاش را درآورده بود و آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود.
چهرهاش خسته به نظر میرسید؛ انگار ساعتها از کنار تختم تکان نخورده بود.
ات: من... کجام؟
تهیونگ: خونهی منه.
چشمهایم گرد شد.
ات: خونهی... تو؟
تهیونگ: پزشک گفت بهتره فعلاً استراحت کنی.
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
بعد آرام گفتم:
ات: من... دردسر درست کردم، نه؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و به من دوخت.
تهیونگ: نه.
این من بودم که نتونستم زودتر پیدات کنم.
ات:
چرا خودش رو مقصر میدونه؟
همان لحظه در اتاق باز شد.
جین با یک سینی غذا وارد شد.
جین: اوه! بالاخره خانم خوابالو بیدار شد.
ات ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.
جین سینی را روی میز گذاشت.
جین: سه ساعت بیهوش بودی. اگه بیشتر طول میکشید، این آقا کل عمارت رو روی سرش خراب میکرد.
تهیونگ با اخم کوتاهی به جین نگاه کرد.
تهیونگ: زیادی حرف میزنی.
جین خندید.
جین: باشه بابا... من هیچی نگفتم.
چند لحظه بعد، جونگکوک هم وارد اتاق شد.
نگاهش روی ات افتاد.
جونگکوک: خوبی؟
ات: آره... فکر کنم.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی سر تکان داد.
جونگکوک: خوبه. فقط فعلاً استراحت کن.
سپس رو به تهیونگ کرد.
جونگکوک: پلیس همهی افراد اون باند رو بازداشت کرده. دیگه خطری تهدیدش نمیکنه.
تهیونگ فقط یک «خوبه» کوتاه گفت.
ات به هر سه نفر نگاه کرد.
برای اولین بار از روزی که وارد آن مدرسه شده بود، احساس کرد تنها نیست.
اما هنوز یک سؤال ذهنش را رها نمیکرد...
چرا تهیونگ برای نجات او حاضر شده بود همهچیز را به خطر بیندازد)
#part¹⁹
﴿ویو ات﴾
سنگینی عجیبی روی پلکهایم حس میکردم.
بهآرامی چشمهایم را باز کردم.
سقف سفید و بلند اتاق اولین چیزی بود که دیدم.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم اینجا اتاق خودم نیست.
آرام سرم را چرخاندم.
پنجرههای بزرگ رو به باغی سرسبز باز میشدند و نور عصر داخل اتاق را روشن کرده بود.
همان لحظه صدایی آرام به گوشم رسید.
تهیونگ: بالاخره بیدار شدی...
سرم را به سمت صدا برگرداندم.
تهیونگ روی مبل کنار تخت نشسته بود.
کت مدرسهاش را درآورده بود و آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود.
چهرهاش خسته به نظر میرسید؛ انگار ساعتها از کنار تختم تکان نخورده بود.
ات: من... کجام؟
تهیونگ: خونهی منه.
چشمهایم گرد شد.
ات: خونهی... تو؟
تهیونگ: پزشک گفت بهتره فعلاً استراحت کنی.
چند لحظه سکوت بینمان حاکم شد.
بعد آرام گفتم:
ات: من... دردسر درست کردم، نه؟
تهیونگ نگاهش را از پنجره گرفت و به من دوخت.
تهیونگ: نه.
این من بودم که نتونستم زودتر پیدات کنم.
ات:
چرا خودش رو مقصر میدونه؟
همان لحظه در اتاق باز شد.
جین با یک سینی غذا وارد شد.
جین: اوه! بالاخره خانم خوابالو بیدار شد.
ات ناخودآگاه لبخند کوچکی زد.
جین سینی را روی میز گذاشت.
جین: سه ساعت بیهوش بودی. اگه بیشتر طول میکشید، این آقا کل عمارت رو روی سرش خراب میکرد.
تهیونگ با اخم کوتاهی به جین نگاه کرد.
تهیونگ: زیادی حرف میزنی.
جین خندید.
جین: باشه بابا... من هیچی نگفتم.
چند لحظه بعد، جونگکوک هم وارد اتاق شد.
نگاهش روی ات افتاد.
جونگکوک: خوبی؟
ات: آره... فکر کنم.
جونگکوک با همان آرامش همیشگی سر تکان داد.
جونگکوک: خوبه. فقط فعلاً استراحت کن.
سپس رو به تهیونگ کرد.
جونگکوک: پلیس همهی افراد اون باند رو بازداشت کرده. دیگه خطری تهدیدش نمیکنه.
تهیونگ فقط یک «خوبه» کوتاه گفت.
ات به هر سه نفر نگاه کرد.
برای اولین بار از روزی که وارد آن مدرسه شده بود، احساس کرد تنها نیست.
اما هنوز یک سؤال ذهنش را رها نمیکرد...
چرا تهیونگ برای نجات او حاضر شده بود همهچیز را به خطر بیندازد)
- ۳۷۲
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط