من روز خویش را
من روز خویش را
با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است
آغاز میکنم
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال که دستم به دست توست
من جای راه رفتن پرواز میکنم
آن لحظه که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو
هرچه هست را فراموش میکنم...
فریدون مشیری
با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است
آغاز میکنم
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوق این محال که دستم به دست توست
من جای راه رفتن پرواز میکنم
آن لحظه که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش مینشینم:
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم
گاهی میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو
هرچه هست را فراموش میکنم...
فریدون مشیری
- ۱.۸k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط