سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت هفتم: پیوندِ ماه و خورشید

ناروتو به کاسه ی خالی توی دستش خیره شده بود و داشت فکر میکرد که یهو صدای سرد ساسوکه از پشت در رشته ی افکارش رو پاره کرد

ساسوکه با لحن سرد همیشگیش از پشت در گفت:ایتاچی،زمان پیوند خورشید و ماه نزدیکه...

ایتاچی لبخندی زد و بعد به ناروتو نگاه کرد و گفت:آماده هستی ناروتو؟

ناروتو، نفسِ عمیقی کشید. ترس هنوز در دلش بود، اما کنجکاوی و میل به فهمیدن، قوی‌تر بود. او سرش را تکان داد. «آره. آماده‌ام.»

ساسوکه، با نگاهی که انگار تمامِ رازهایِ عالم را در خود داشت، گفت: «باشه، پس بریم.»

ایتاچی، با لبخندی که آرامش را به فضا می‌بخشید، گفت: «باشه، برید.»

ناروتو و ساسوکه، اتاق را ترک کردند و به سمتِ راهرو رفتند. سکوتِ سنگینی بینشان حاکم بود. ناروتو، هنوز دست‌هایش می‌لرزید، اما سعی می‌کرد خودش را نباخت.

وقتی به انتهایِ راهرو رسیدند، ساسوکه ایستاد و به ناروتو نگاهی انداخت. نگاهش، سرد و نافذ بود، اما ناروتو چیزِ دیگری در آن دید. شاید… تردید؟

«اینجا نمیشه.» ساسوکه، با صدایی که انگار از اعماقِ وجودش می‌آمد، گفت. «باید بریم یه جایِ دیگه.»

ناروتو، تازه می‌خواست بگوید «باشه»، که ناگهان حرفش را قورت داد. «صبر کن!»

ساسوکه، با ابروانی بالا رفته، به او خیره شد. «چیه؟»

«مگه تو خون‌آشام نیستی؟» ناروتو، با صدایی که کمی می‌لرزید، پرسید. «الان این پیوند چجوریه؟ من تا ندونم چه اتفاقی قراره بیفته، نمی‌ام!»

ساسوکه، پوزخندی زد. پوزخندی که بیشتر شبیه به نیشخند بود. «فکر می‌کنی چجوریه، اوسوراتونکاچی؟» 😒

«چ… چیییی؟!» ناروتو، چشمانش گرد شد. «وایستا! نکنه… نکنه می‌خوای منو… منو بخوری؟؟؟» 😱
دیدگاه ها (۲)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ساسوکه، جلوتر آمد. هر قدمش...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ناروتو، با چشمانی گرد شده...

سناریو ساسونارو ادامه ی سناریو قبلی...حرف‌هایِ ایتاچی، مثلِ ...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫همین‌طور که حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط