وقتی بیماری قلبی داشتی...(پایانی)
وقتی بیماری قلبی داشتی...(پایانی)
جونگکوک بعد از مرگ تو،دیگه اون ادم سابق نشد
هرروز خودش رو سرزنش میکرد..گاهی حتا فکر خودکشی به سرش میزد
یک هفته گذشته...
امروز،پسرا بالاخره جونگکوک رو متقاعد کردند تا اتاق تورو جمع کنند
اما قبلش،جونگکوک وارد اتاقت شد
اول قدم زد..تمام خورده شیشه هارو جمع کرد
اشکاش از هم سبقت میگرفتند..و دیدن برایش سخت بود
شیشه ها را داخل سطل داخل اتاقت انداخت
در کمدت رو باز کرد و برای اخرین بار،نگاهی انداخت
خواست در را ببندد،اما چیزی توجهش را جلب کرد
اشک هایش را پاک کرد..دفتر رو برداشت و روی تخت نشست
دفتر را باز کرد و اولین صفحه را خواند:
《درسته جونگکوک منو دوست نداره..ولی من دیوانه وار عاشقشم..دفتر خاطرات من،هروقت خواستم از جونگکوک داخل تو بد بنویسم،یادآوری کن اون دلیل زندگی منه!》
صفحه ها را ورق میزد و تکتک کلمات و جملات رو میخواند:
《امروز دوباره دعوا کردیم..اما نمیدونم،چرا وقتی تو اون چشم های تیلهایش نگاه میکنم،لکنت میگیرم》
《بهم گفت از من متنفره..و من چقدر خودم رو کنترل کردم تا داد نزنم:'ولی من عاشقتم'》
《من یک بیعرضه هستم،جئون..اما وقتی تو این رو بهم میگی،انگار بهترین تعریف دنیا را شنیدم》
《وقتی میخندی،قلبم خوشحال میشود..وقتی نگاهم میکنی،اگرچه با نفرت است،اما من همانقدر ذوق میکنم و نشان نمیدهم..》
《اگر روزی مُردم،امیدوارم جونگکوک زنده بمونه..تا من اون بالا با دیدنش شاد بشم》
《امروز فهمیدم بیماری قلبی دارم..اشکال نداره..مهم اینه که جونگکوک پیشمه》
اشک های جونگکوک،روی صفحه های دفتر خاطرات مینشست..مانند باران و گل شبنم..دفتری که متعلق به تو بود،ولی فقط از جونگکوک نام برده شده بود
جونگکوک رسید به اخرین صفحه:
《روزی داد میزنم:عاشقتم جئون جونگکوک..اگر ان روز وجود داشته باشد》
با این جمله،قلب جونگکوک به درد اومد..دفتر رو به قلبش فشرد و اجازه داد،صدای گریهاش بلند شود
نمیتوانست این درد رو تحمل کند
شیشه ی گلدانت را برداشت..نزدیک رگش برد
چشم هایش را بست..با یادآوری ان جمله،شیشه رو فاصله داد
به بالا نگاه کرد:"نارا کوچولو..امیدوارم با دیدن من شاد بشی..بخشید که اذیتت کردم..منو ببخش..به خاطر اون عشقی که لیاقتش رو نداشتم"
از اتاق رفت بیرون و به پسرا اجازه داد تا اتاق رو جمع کنند
اما ان دفتر،همه پیش جونگکوک بود..و نزاشت کسی ان دفتر را ازش جدا کند...
-نظرتون رو بهم بگید...
جونگکوک بعد از مرگ تو،دیگه اون ادم سابق نشد
هرروز خودش رو سرزنش میکرد..گاهی حتا فکر خودکشی به سرش میزد
یک هفته گذشته...
امروز،پسرا بالاخره جونگکوک رو متقاعد کردند تا اتاق تورو جمع کنند
اما قبلش،جونگکوک وارد اتاقت شد
اول قدم زد..تمام خورده شیشه هارو جمع کرد
اشکاش از هم سبقت میگرفتند..و دیدن برایش سخت بود
شیشه ها را داخل سطل داخل اتاقت انداخت
در کمدت رو باز کرد و برای اخرین بار،نگاهی انداخت
خواست در را ببندد،اما چیزی توجهش را جلب کرد
اشک هایش را پاک کرد..دفتر رو برداشت و روی تخت نشست
دفتر را باز کرد و اولین صفحه را خواند:
《درسته جونگکوک منو دوست نداره..ولی من دیوانه وار عاشقشم..دفتر خاطرات من،هروقت خواستم از جونگکوک داخل تو بد بنویسم،یادآوری کن اون دلیل زندگی منه!》
صفحه ها را ورق میزد و تکتک کلمات و جملات رو میخواند:
《امروز دوباره دعوا کردیم..اما نمیدونم،چرا وقتی تو اون چشم های تیلهایش نگاه میکنم،لکنت میگیرم》
《بهم گفت از من متنفره..و من چقدر خودم رو کنترل کردم تا داد نزنم:'ولی من عاشقتم'》
《من یک بیعرضه هستم،جئون..اما وقتی تو این رو بهم میگی،انگار بهترین تعریف دنیا را شنیدم》
《وقتی میخندی،قلبم خوشحال میشود..وقتی نگاهم میکنی،اگرچه با نفرت است،اما من همانقدر ذوق میکنم و نشان نمیدهم..》
《اگر روزی مُردم،امیدوارم جونگکوک زنده بمونه..تا من اون بالا با دیدنش شاد بشم》
《امروز فهمیدم بیماری قلبی دارم..اشکال نداره..مهم اینه که جونگکوک پیشمه》
اشک های جونگکوک،روی صفحه های دفتر خاطرات مینشست..مانند باران و گل شبنم..دفتری که متعلق به تو بود،ولی فقط از جونگکوک نام برده شده بود
جونگکوک رسید به اخرین صفحه:
《روزی داد میزنم:عاشقتم جئون جونگکوک..اگر ان روز وجود داشته باشد》
با این جمله،قلب جونگکوک به درد اومد..دفتر رو به قلبش فشرد و اجازه داد،صدای گریهاش بلند شود
نمیتوانست این درد رو تحمل کند
شیشه ی گلدانت را برداشت..نزدیک رگش برد
چشم هایش را بست..با یادآوری ان جمله،شیشه رو فاصله داد
به بالا نگاه کرد:"نارا کوچولو..امیدوارم با دیدن من شاد بشی..بخشید که اذیتت کردم..منو ببخش..به خاطر اون عشقی که لیاقتش رو نداشتم"
از اتاق رفت بیرون و به پسرا اجازه داد تا اتاق رو جمع کنند
اما ان دفتر،همه پیش جونگکوک بود..و نزاشت کسی ان دفتر را ازش جدا کند...
-نظرتون رو بهم بگید...
- ۴۸۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط