I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁶³
ساعت یک ربع به هشت بود
سوار دوتا ماشین جدا شدیم..من و تهیونگ،جیمین و جونگکوک باهم بودیم
سوار ماشین شدیم..تهیونگ پشت فرمون نشست
جونگکوک و جیمین هم عقب نشستن
من بدبخت هم مجبور شدم جلو،پیش تهیونگ بشینم
تهیونگ در گوشم گفت
+اینبار جای درستی نشستی
محکم زدم روی پاش
-چرا همه چیز یادت میمونه؟چرا همیشه تیکه میندازی؟دوست داری اذیتم کنی؟...
و توی کل راه غر میزدم..اونم فقط سر تکون میداد یا میگفت ببخشید
نا گفته نَمونه که جیمین و جونگکوک داشتن میمردن از خنده
و بالاخره رسیدیم..
عمارتش یکم کوچیک تر از تهیونگ بود
رفتیم داخل..یه نفر اومد پیشمون و باهامون حرف میزد
+اوووو اقای دانته رومانو..چه عجب ما شمارو دیدیم
دانته:منم دلم برات تنگ شده بود(خنده)ایشون دوست دخترتون هستن؟
+نه..دوستمه
دانته:سلام خانم جوان
-سلام(لبخند)
جیمین:دانته،تهیونگ دروغ میگه..نیلسو خانم قراره دوست دختر تهیونگ بشه
دانته:در آینده های دور؟قطعا!
و زدیم زیر خنده..
دانته ادم مهربون و بامعرفتی بود..تعجبی نداشت که تهیونگ باهاش دوست باشه
این مهمونی فقط برای مجرد ها نبود!
حتی بعضیها با بچه هاشون اومده بودن
پشت یه میز نشستیم..دانته هم بعد از اینکه با مهمونا احوالپرسی کرد،اومد پیشمون
کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم..انقدر که دلم درد گرفته بود
موقع رقص شد..دی جی اهنگ رو پلی کرد..همه بلند شدن برای رقصیدن
ولی من چون حوصله نداشتم نرقصیدم
تهیونگ و دانته داشتن باهم ادای زن و شوهر هارو در میوردن..دیوونه ی بعدی پیدا شد!
از جام بلند شدم..رفتم بیرون تا یکم بتونم نفس بکشم
ولی یه صدایی شنیدم..مثل صدای یه بچه!
تهیونگ امد دنبالم
+نیلسو..کجا رفتی؟
-تهیونگ یه صدایی میاد..میشنوی؟
تهیونگ سکوت کرد تا گوش بده..و بعد اروم سرش رو تکون داد
به سمت صدا رفتم
یه دختر کوچولوی خوشگل،زانوهاش رو بغل کرده بود و گریه میکرد
جلوش زانو زدم..تهیکنگ کتش رو انداخت روم،به خاطر لباس کوتاهم
-چیشده کوچولو؟چرا گریه میکنی؟اسمت چیه؟
دختر:اسمم یهناست
-خب چرا گریه میکنی یهنا؟
یهنا:مامان و بابام اینجا ولم کردن..گفتن باید مامان و بابای جدید پیدا کنم(گریه ی شدید)
-چند سالته کوچولو؟
یهنا:پنج سالمه
یاد بچگی خودم افتادم..نمیخواستم بزارم یه دختر بچه ی دیگه هم مثل من بشه
روی پام نشوندمش..سرش رو توی قفسه ی سینش گذاشتم و موهاش رو ناز کردم
بعد اروم،جوری که یهنا نشنوه به تهیونگ گفتم
-میشه فعلا پیشمون بمونه تا وقتی که مامان باباشو پیدا کنیم
+چی؟نه نیلسو
اشک توی چشمام جمع شد
+هعی گریه نکن..باشه باشه..قبوله
خندیدم..یهنا رو از خودم فاصله دادم..موهاش رو به پشت گوشش هدایت کردم و گفتم
-میخوای من مامانت بشم؟
چشماش برق زد..و بعد خندید..یه خنده ی کوچیکی ولی تودلبرو..جوری که مطمئنم تهیونگ هم ازش خوشش اومد
یهنا:مامانی؟شما مامانی من بشین؟من حتی اسمتون هم نمودونم
-اسمم نیلسوعه..جانگ نیلسو
یهنا:شما شوهر دارین..اون آقا خوشتیپه شوهرتونه؟(روبه تهیونگ)
+چیییی؟
-اممم..اره..اسمش تهیونگه..کیم تهیونگ..بابای شما و شوهر بنده(خنده)
+خدا لعنتت نکنه نیلسو(زیر لب)
یهنا رو بغل کردم
و بعد بلند شدم..خودشو توی بغلم فشرد..یهو دوباره گریهاش گرفت
با کلمات ارامش بخش سعی میکردم ارومش کنم،ولی فایدهای نداشت..با هر اشکی که میریخت،بغض من هم بیشتر میشد
تهیونگ،یهنا رو ازم گرفت
+یهنا..بابایی دوست نداره ناراحت باشی
همین جمله کافی بود تا اشکاشو پاک کنه
باورم نمیشد تهیونگ اون حرف رو زده...
*ادامه دارد...
Part⁶³
ساعت یک ربع به هشت بود
سوار دوتا ماشین جدا شدیم..من و تهیونگ،جیمین و جونگکوک باهم بودیم
سوار ماشین شدیم..تهیونگ پشت فرمون نشست
جونگکوک و جیمین هم عقب نشستن
من بدبخت هم مجبور شدم جلو،پیش تهیونگ بشینم
تهیونگ در گوشم گفت
+اینبار جای درستی نشستی
محکم زدم روی پاش
-چرا همه چیز یادت میمونه؟چرا همیشه تیکه میندازی؟دوست داری اذیتم کنی؟...
و توی کل راه غر میزدم..اونم فقط سر تکون میداد یا میگفت ببخشید
نا گفته نَمونه که جیمین و جونگکوک داشتن میمردن از خنده
و بالاخره رسیدیم..
عمارتش یکم کوچیک تر از تهیونگ بود
رفتیم داخل..یه نفر اومد پیشمون و باهامون حرف میزد
+اوووو اقای دانته رومانو..چه عجب ما شمارو دیدیم
دانته:منم دلم برات تنگ شده بود(خنده)ایشون دوست دخترتون هستن؟
+نه..دوستمه
دانته:سلام خانم جوان
-سلام(لبخند)
جیمین:دانته،تهیونگ دروغ میگه..نیلسو خانم قراره دوست دختر تهیونگ بشه
دانته:در آینده های دور؟قطعا!
و زدیم زیر خنده..
دانته ادم مهربون و بامعرفتی بود..تعجبی نداشت که تهیونگ باهاش دوست باشه
این مهمونی فقط برای مجرد ها نبود!
حتی بعضیها با بچه هاشون اومده بودن
پشت یه میز نشستیم..دانته هم بعد از اینکه با مهمونا احوالپرسی کرد،اومد پیشمون
کلی باهم حرف زدیم و خندیدیم..انقدر که دلم درد گرفته بود
موقع رقص شد..دی جی اهنگ رو پلی کرد..همه بلند شدن برای رقصیدن
ولی من چون حوصله نداشتم نرقصیدم
تهیونگ و دانته داشتن باهم ادای زن و شوهر هارو در میوردن..دیوونه ی بعدی پیدا شد!
از جام بلند شدم..رفتم بیرون تا یکم بتونم نفس بکشم
ولی یه صدایی شنیدم..مثل صدای یه بچه!
تهیونگ امد دنبالم
+نیلسو..کجا رفتی؟
-تهیونگ یه صدایی میاد..میشنوی؟
تهیونگ سکوت کرد تا گوش بده..و بعد اروم سرش رو تکون داد
به سمت صدا رفتم
یه دختر کوچولوی خوشگل،زانوهاش رو بغل کرده بود و گریه میکرد
جلوش زانو زدم..تهیکنگ کتش رو انداخت روم،به خاطر لباس کوتاهم
-چیشده کوچولو؟چرا گریه میکنی؟اسمت چیه؟
دختر:اسمم یهناست
-خب چرا گریه میکنی یهنا؟
یهنا:مامان و بابام اینجا ولم کردن..گفتن باید مامان و بابای جدید پیدا کنم(گریه ی شدید)
-چند سالته کوچولو؟
یهنا:پنج سالمه
یاد بچگی خودم افتادم..نمیخواستم بزارم یه دختر بچه ی دیگه هم مثل من بشه
روی پام نشوندمش..سرش رو توی قفسه ی سینش گذاشتم و موهاش رو ناز کردم
بعد اروم،جوری که یهنا نشنوه به تهیونگ گفتم
-میشه فعلا پیشمون بمونه تا وقتی که مامان باباشو پیدا کنیم
+چی؟نه نیلسو
اشک توی چشمام جمع شد
+هعی گریه نکن..باشه باشه..قبوله
خندیدم..یهنا رو از خودم فاصله دادم..موهاش رو به پشت گوشش هدایت کردم و گفتم
-میخوای من مامانت بشم؟
چشماش برق زد..و بعد خندید..یه خنده ی کوچیکی ولی تودلبرو..جوری که مطمئنم تهیونگ هم ازش خوشش اومد
یهنا:مامانی؟شما مامانی من بشین؟من حتی اسمتون هم نمودونم
-اسمم نیلسوعه..جانگ نیلسو
یهنا:شما شوهر دارین..اون آقا خوشتیپه شوهرتونه؟(روبه تهیونگ)
+چیییی؟
-اممم..اره..اسمش تهیونگه..کیم تهیونگ..بابای شما و شوهر بنده(خنده)
+خدا لعنتت نکنه نیلسو(زیر لب)
یهنا رو بغل کردم
و بعد بلند شدم..خودشو توی بغلم فشرد..یهو دوباره گریهاش گرفت
با کلمات ارامش بخش سعی میکردم ارومش کنم،ولی فایدهای نداشت..با هر اشکی که میریخت،بغض من هم بیشتر میشد
تهیونگ،یهنا رو ازم گرفت
+یهنا..بابایی دوست نداره ناراحت باشی
همین جمله کافی بود تا اشکاشو پاک کنه
باورم نمیشد تهیونگ اون حرف رو زده...
*ادامه دارد...
- ۱.۵k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط