Chapter Seven Part
Chapter Seven, Part ²
÷ ارباب!
با پریدن لحظه طوری، نگاه شاکیش رو به مشاور داد و باعث شد سرش رو پایین بندازه و لب بگزه و از کار خودش پشیمون بشه.
÷ ببخشید.. ولی خودتون گفتید گزارش بدم...
_ نزاری دو دیقه لذت ببرما
÷ ببخشید
قدمی دوباره برداشت که گوشای تیزش صدای در چوبی و سنگین وزن جلویی رو شنید که در حال باز شدن بود، پس سرش رو چرخوند به سمت صدا.
لبخند کمرنگش ظاهر شد، هر چقدر هم که خوشحال باشه نمیتونه که پررنگ تر از این لبخند بزنه چون به هر حال این شاهزاده اس که درست وسط حیاط ایستاده.
فرمانده کانگ همراه با تیمش وقتی که ارباب جوان رو دیدن سر اسب هاشون رو به سمتش نشونه گرفتن و جلوی پاش ایستادن و بعد از پیاده شدن تعظیمی کردن.
× سرورم، باز دلتون هوای بیرون رو کرده؟
_ خودت جوابو میدونی. آماده شو، میخوام برم شهر
× شهر؟... سرورم میدونم که قدم زدن رو بین کوچه های خاکی این شهر دوست دارید ولی... این خطرناک نیست؟ مشکل ساز نیست که تقریبا هر روز در حال رفتن به بیرون هستید؟... میدونید.. کمی از جانب عالیجناب نگرانم.
_ عالیجناب کیه؟ پدر من. من کی ام؟ پسر عالیجناب. همین چند کلمه پاسخگوی نگرانیت هست؟ میرم آماده شم
فرمانده کانگ با آهی کلافه سرش رو به عقب تکیه داد و لب چید. بالاخره.. بعد از سِمت فرمانده، اون نزدیک ترین شخص و دوست به شاهزاده اس.
***
بعد از پیاده شدن از آخرین قایق مسافربری تقریبا ۱ ساعت مسیر رو طی کرده بود. بالاخره رسید جلوی خونه ای تقریبا بزرگ که از جلوی همون درب ورودی نوار های رنگی رنگی آویزون شده در باد میرقصیدن و چشم هر کسی رو به دور تا دور خونه جذب میکردن. لبخند بزرگی زد اما لبانش از هم باز نشدن. با حمل وسایل سنگین اش درب هارو باز کرد و پا به داخل گذاشت. با دیدنش جلوی در ورودی همه اوه اوه کنان با تعجب و خوشحالی به اطراف پراکننده شدن. بعضی از اون ها به استقبالش رفتن و یکی دو نفر هم وارد خونه اصلی شدن تا خبر ورود شخصی آشنا رو بدن.
بعد از شوق ناگهانی ورود، وقتی که کمی همهمه خوابید استاد بزرگ دست به کمر با لبخند معنا دارش از اتاقک بیرون اومد و خیره به چهره ی آشنا شد.
^ مشتاق دیدار
همین دو کلمه باعث شد لبخند پسر حتی بیشتر باز بشه و خوشحال با قدم هایی بلند بشتابه سمت استادش.
با آغوش گرم استادش رو به آغوش کشید.
+ مشتاق دیدار پیرمرد
^ پیر خودتی که بعد گذروندن این سن ناچیز وقتی لبخند میزنی صورتت چین چروک میفته
+ یاا چقد بدجنس تر شدی تو این مدتی که من نبودم! صورتم به این درخشانی کجاش چین و چروک داره؟
^ هنوزم برا اثبات حرفت لباتو غنچه میکنی؟ بزرگ شدی خجالت بکش. حداقل تو این یه سال یه فرقی میکردی
+ ای بابا جفتمون خوب میدونیم که خوشحالی هنوزم همونم و بی هیچ تفاوتی برگشتم
با چشمک مسخره اش هردو تک خنده ای کردن و یک دیگر رو مشایعت کردن به داخل.
***
^ سخت نبود؟
+چی؟ دوریه قلبم از تو؟ چرا اتفاقا خیلی سخت بود
^ اَی لوس نشو. فک میکردم بعد حداقل۳ یا ۶ ماه برگردی. یک سال؟ فکرشم نمیکردم
+ اتفاقا موضوع ساده ای بود نمیدونم چرا انقد طول کشید
^ چی پروروندم، بچه خله نمیدونه چرا کارش طول کشیده
+ ای بیخیالل بزار از غذایی که دلم براش تنگ شده بود لذت ببرم
^ خوبه من نپختم و اینجوری میگی
+ تو خونه ی تو که پخته شده. همین نمیدونی چه چاشنی ای به غذا اضافه میکنه
با لبخند مسخره تر از چشمکش به خوردن، اونم با کرایه دو تا لپ بیشتر ادامه داد که باعث شد پیرمرد چشماش رو بچرخونه و پوزخندی بهش بزنه.
***
_ آه دونگ جو، درسا واقعا مسخره اس
× ولی سرورم خوب میدونیم که براتون لازمه و نمیشه یعنی هیچ راهی برای چشم پوشی کردن ازشون نیست
_ عا صبر کن... فکر کنم کلمه ی اشتباهی رو استفاده کردم. این درسا نیستن که مسخره ان بلکه استاداشونن که مسخره ان
بیشتر انگار استاد منم! مگه اونا نباید تدریس کنن؟ پس چرا دانسته های من بیشتره؟
دونگ جو خنده ای کرد.
× خب سرورم گناهشون چیه که شما خودخواسته جلوتر خوندید؟
_ به هر حال تک تکشون مسخره و عذاب آور و کسل کننده و کلافه کننده ان
× فکر نکنم نیاز به استفاده از این همه صفات باشه ها..
_ ریاضیات، تاریخ، ادبیات وای همشون رو مخن، استاداشونو منظورمه البته
× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشید؟
_ رزمی. اونم چون...
÷ ارباب!
با پریدن لحظه طوری، نگاه شاکیش رو به مشاور داد و باعث شد سرش رو پایین بندازه و لب بگزه و از کار خودش پشیمون بشه.
÷ ببخشید.. ولی خودتون گفتید گزارش بدم...
_ نزاری دو دیقه لذت ببرما
÷ ببخشید
قدمی دوباره برداشت که گوشای تیزش صدای در چوبی و سنگین وزن جلویی رو شنید که در حال باز شدن بود، پس سرش رو چرخوند به سمت صدا.
لبخند کمرنگش ظاهر شد، هر چقدر هم که خوشحال باشه نمیتونه که پررنگ تر از این لبخند بزنه چون به هر حال این شاهزاده اس که درست وسط حیاط ایستاده.
فرمانده کانگ همراه با تیمش وقتی که ارباب جوان رو دیدن سر اسب هاشون رو به سمتش نشونه گرفتن و جلوی پاش ایستادن و بعد از پیاده شدن تعظیمی کردن.
× سرورم، باز دلتون هوای بیرون رو کرده؟
_ خودت جوابو میدونی. آماده شو، میخوام برم شهر
× شهر؟... سرورم میدونم که قدم زدن رو بین کوچه های خاکی این شهر دوست دارید ولی... این خطرناک نیست؟ مشکل ساز نیست که تقریبا هر روز در حال رفتن به بیرون هستید؟... میدونید.. کمی از جانب عالیجناب نگرانم.
_ عالیجناب کیه؟ پدر من. من کی ام؟ پسر عالیجناب. همین چند کلمه پاسخگوی نگرانیت هست؟ میرم آماده شم
فرمانده کانگ با آهی کلافه سرش رو به عقب تکیه داد و لب چید. بالاخره.. بعد از سِمت فرمانده، اون نزدیک ترین شخص و دوست به شاهزاده اس.
***
بعد از پیاده شدن از آخرین قایق مسافربری تقریبا ۱ ساعت مسیر رو طی کرده بود. بالاخره رسید جلوی خونه ای تقریبا بزرگ که از جلوی همون درب ورودی نوار های رنگی رنگی آویزون شده در باد میرقصیدن و چشم هر کسی رو به دور تا دور خونه جذب میکردن. لبخند بزرگی زد اما لبانش از هم باز نشدن. با حمل وسایل سنگین اش درب هارو باز کرد و پا به داخل گذاشت. با دیدنش جلوی در ورودی همه اوه اوه کنان با تعجب و خوشحالی به اطراف پراکننده شدن. بعضی از اون ها به استقبالش رفتن و یکی دو نفر هم وارد خونه اصلی شدن تا خبر ورود شخصی آشنا رو بدن.
بعد از شوق ناگهانی ورود، وقتی که کمی همهمه خوابید استاد بزرگ دست به کمر با لبخند معنا دارش از اتاقک بیرون اومد و خیره به چهره ی آشنا شد.
^ مشتاق دیدار
همین دو کلمه باعث شد لبخند پسر حتی بیشتر باز بشه و خوشحال با قدم هایی بلند بشتابه سمت استادش.
با آغوش گرم استادش رو به آغوش کشید.
+ مشتاق دیدار پیرمرد
^ پیر خودتی که بعد گذروندن این سن ناچیز وقتی لبخند میزنی صورتت چین چروک میفته
+ یاا چقد بدجنس تر شدی تو این مدتی که من نبودم! صورتم به این درخشانی کجاش چین و چروک داره؟
^ هنوزم برا اثبات حرفت لباتو غنچه میکنی؟ بزرگ شدی خجالت بکش. حداقل تو این یه سال یه فرقی میکردی
+ ای بابا جفتمون خوب میدونیم که خوشحالی هنوزم همونم و بی هیچ تفاوتی برگشتم
با چشمک مسخره اش هردو تک خنده ای کردن و یک دیگر رو مشایعت کردن به داخل.
***
^ سخت نبود؟
+چی؟ دوریه قلبم از تو؟ چرا اتفاقا خیلی سخت بود
^ اَی لوس نشو. فک میکردم بعد حداقل۳ یا ۶ ماه برگردی. یک سال؟ فکرشم نمیکردم
+ اتفاقا موضوع ساده ای بود نمیدونم چرا انقد طول کشید
^ چی پروروندم، بچه خله نمیدونه چرا کارش طول کشیده
+ ای بیخیالل بزار از غذایی که دلم براش تنگ شده بود لذت ببرم
^ خوبه من نپختم و اینجوری میگی
+ تو خونه ی تو که پخته شده. همین نمیدونی چه چاشنی ای به غذا اضافه میکنه
با لبخند مسخره تر از چشمکش به خوردن، اونم با کرایه دو تا لپ بیشتر ادامه داد که باعث شد پیرمرد چشماش رو بچرخونه و پوزخندی بهش بزنه.
***
_ آه دونگ جو، درسا واقعا مسخره اس
× ولی سرورم خوب میدونیم که براتون لازمه و نمیشه یعنی هیچ راهی برای چشم پوشی کردن ازشون نیست
_ عا صبر کن... فکر کنم کلمه ی اشتباهی رو استفاده کردم. این درسا نیستن که مسخره ان بلکه استاداشونن که مسخره ان
بیشتر انگار استاد منم! مگه اونا نباید تدریس کنن؟ پس چرا دانسته های من بیشتره؟
دونگ جو خنده ای کرد.
× خب سرورم گناهشون چیه که شما خودخواسته جلوتر خوندید؟
_ به هر حال تک تکشون مسخره و عذاب آور و کسل کننده و کلافه کننده ان
× فکر نکنم نیاز به استفاده از این همه صفات باشه ها..
_ ریاضیات، تاریخ، ادبیات وای همشون رو مخن، استاداشونو منظورمه البته
× اصلا استادی هست که بهش علاقه مند باشید؟
_ رزمی. اونم چون...
- ۲۴۲
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط