ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 07


از زبان ات:

با اخم به شمشیر خیره شدم.
ات:«تو منو آوردی اینجا، حالا خودتم منو برمی‌گردونی!»

شمشیر رو محکم توی دستم گرفتم و دوباره همون حرکتی رو که روز اول انجام داده بودم، تکرار کردم هیچی نشد.

با حرص خواستم شمشیر رو روی میز بکوبم که یهو نور شدیدی ازش بیرون زد.

ات:«وای وای وای! نه نه نه!»
قبل از اینکه بتونم کاری کنم، همه جا سفید شد از صدای آشنایی چشمهام رو باز کردم.

سوآ:«ات؟ ات! بیدار شدی؟»
با گیجی به سقف اتاقم خیره شدم اتاق خودم بود من... خونه بودم؟ سریع از جام بلند شدم.

ات:«تهیونگ کجاست؟!»
سوآ چند ثانیه بهم خیره شد بعد زد زیر خنده.

سوآ:«تهیونگ؟ کیو میگی؟ احیاناً پادشاه گوگوریو رو نمیگی؟»
ات:«خودشو میگم!»
سوآ بیشتر خندید.
سوآ:«پاشو برو یه دوش بگیر. داشتی خواب می‌دیدی.»

من با اخم نگاش کردم.
ات:«اصلاً اینا رو ول کن. بگو ببینم من چطوری اومدم اینجا؟»

سوآ دست به سینه ایستاد.
سوآ:«داشتی با اون شمشیره بازی می‌کردی که یه سنگ خورد توی سرت و بیهوش شدی. ما هم آوردیمت خونه.»

با تعجب بهش نگاه کردم سوآ ادامه داد..

سوآ:«شمشیرتم گذاشتم توی ویترین وسایل ارزشمندت.»

نگاهم به ویترین افتاد و اونجا بود همون شمشیر درست همون شمشیر.

ات:«آها... باشه. ممنون.»
سوآ لبخندی زد.
سوآ:«من دیگه برم خونه. اگه حالت بد شد بهم زنگ بزن.»
ات:«باشه. ممنون. مواظب خودت باش.»

سوآ خداحافظی کرد و رفت همین که در بسته شد، سریع سمت ویترین رفتم شمشیر رو برداشتم.

ات:«پس... همه‌ش خواب بود؟»

چند ثانیه بهش خیره موندم بعد آروم روی تخت نشستم نه...همه چیز زیادی واقعی بود حتی هنوز صدای تهیونگ توی سرم می ‌پیچید.

ات:«محاله فقط خواب بوده باشه...»

ادامه دارد...))<<
دیدگاه ها (۰)

«عشقای دلم دخترم رو فالو کنید»@luna.fake

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 06از زبان ات:همراه سربازها از خو...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 05از زبان ات:همین که در باز شد، ...

ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته ᴘᴀʀᴛ: 04از زبان ات:حدود نیم ساعت بعد، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط