چشمات رو با تابش نور خورشید باز کردی به کسی که کنارت بود
چشمات رو با تابش نور خورشید باز کردی. به کسی که کنارت بود نگاه کردی. صداش کردی: خرس عسلی من بلند شو. که چشماش رو باز کرد و شروع کردت به بوسیدنت؛ گفتی: بیا بریم صبحانه بخوریم. دست های بزرگش رو در دست های کوچکت گرفت: بریم عزیزم
از جاش بلند شد و باهم به پایین رفتین. شروع کردی درست کردن پنکیک. چنتا پنکیک درست کردی و روی هم گذاشتی و روش عسل ریختی. بلوبری ها و توت فرنگی هارو از یخچال درآوردی و توی یک کاسه گذاشتی و با پنکیک روی میز گذاشتی. شروع کردی درست کردن شیک توت فرنگی. همه رو گذاشتی روی میز و پسرکت رو صدا زدی: تهیونگ شییی بیا صبحانه رو درست کردم. از دستشویی اومد بیرون و گفت: وایسا صورتمو خشک کنم
منتظرش موندی که اومد. شروع کردین به خوردن صبحانه. ظرف هارو توی ماشین ظرفشویی گذاشتی. رفتی پیش خرس عسلیت: تهیونگ میشه بریم بیرون
در جواب بهت گفت: معلومه که میشه. برو لباس بپوش
رفتی بالا و یک لباس ساحلی پوشیدی. آرایش کردی و رفتی پایین. دیدی تهیونگ از قبل که پیرهن سفید پوشیده و یک شلوار مشکی. سوار ماشین شدین. از ماشین پیاده شدین و سمت ساحل رفتین. خرس عسلیت رو بغل کردی و به دریا نگاه میکردین: میدونستی خیلی دوست دارم تهیونگ
با لبخند گفت: میدونم فرشته ی من. ولی من دوست ندارم
با ناراحتی بهش نگاه کردی تا اومدی حرف بزنی که گفت: دوست ندارم چون عاشقتم
از حرفش مطمعن شدی محکم بغلش کردی. پسر و دختر قصهی ما روی شن های ساحل راه میرفتم و باهم میخندیدند.....
خبخبخ توت فرنگی های کوچولوم یه لایک و کامنت میتونه من رو خوشحال کنه ها:)))))
از جاش بلند شد و باهم به پایین رفتین. شروع کردی درست کردن پنکیک. چنتا پنکیک درست کردی و روی هم گذاشتی و روش عسل ریختی. بلوبری ها و توت فرنگی هارو از یخچال درآوردی و توی یک کاسه گذاشتی و با پنکیک روی میز گذاشتی. شروع کردی درست کردن شیک توت فرنگی. همه رو گذاشتی روی میز و پسرکت رو صدا زدی: تهیونگ شییی بیا صبحانه رو درست کردم. از دستشویی اومد بیرون و گفت: وایسا صورتمو خشک کنم
منتظرش موندی که اومد. شروع کردین به خوردن صبحانه. ظرف هارو توی ماشین ظرفشویی گذاشتی. رفتی پیش خرس عسلیت: تهیونگ میشه بریم بیرون
در جواب بهت گفت: معلومه که میشه. برو لباس بپوش
رفتی بالا و یک لباس ساحلی پوشیدی. آرایش کردی و رفتی پایین. دیدی تهیونگ از قبل که پیرهن سفید پوشیده و یک شلوار مشکی. سوار ماشین شدین. از ماشین پیاده شدین و سمت ساحل رفتین. خرس عسلیت رو بغل کردی و به دریا نگاه میکردین: میدونستی خیلی دوست دارم تهیونگ
با لبخند گفت: میدونم فرشته ی من. ولی من دوست ندارم
با ناراحتی بهش نگاه کردی تا اومدی حرف بزنی که گفت: دوست ندارم چون عاشقتم
از حرفش مطمعن شدی محکم بغلش کردی. پسر و دختر قصهی ما روی شن های ساحل راه میرفتم و باهم میخندیدند.....
خبخبخ توت فرنگی های کوچولوم یه لایک و کامنت میتونه من رو خوشحال کنه ها:)))))
- ۳.۹k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط