پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»

یورا چند ثانیه فقط به سوهی نگاه کرد.

بعد کنار رفت.

«بیا داخل.»

سوآ خواست چیزی بگه، اما وقتی دید سوهی مستقیم به یورا نگاه می‌کنه، چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.

سوهی نشست، ولی حالتش اصلاً شبیه کسی نبود که برای دعوا اومده باشه.

یورا روبه‌روش نشست.

«برای چی اومدی؟»

سوهی کمی مکث کرد.

«برای اینکه یه چیز رو قبل از اینکه از بقیه بشنوی، خودم بهت بگم.»

یورا منتظر موند.

«من نمی‌خوام با یونگی ازدواج کنم.»

یورا با شنیدن این جمله کمی جا خورد.

سوهی ادامه داد:

«نه به خاطر تو. نه به خاطر اینکه از اون بدم میاد. فقط چون این تصمیم، تصمیم من نیست.»

یورا آهسته گفت:

«پس چرا اومدی اینجا؟»

«چون امروز توی قصر فهمیدم ممکنه اسم تو تبدیل به بخشی از این بازی بشه.»

چهره‌ی یورا جدی شد.

«چه بازی‌ای؟»

«خاندان‌ها.»

سوهی دست‌هاش رو روی زانو گذاشت.

«اگر ازدواج انجام بشه، خاندان چو و مین باید نشون بدن که اختلافی ندارن. اما اگر کسی بخواد این اتحاد رو خراب کنه، ساده‌ترین راه اینه که از رابطه‌ی یونگی با تو استفاده کنه.»

یورا چیزی نگفت.

سوهی آرام اضافه کرد:

«و من نمی‌خوام این اتفاق بیفته.»

«چرا؟»

سوهی چند لحظه سکوت کرد.

«چون منم از اینکه بقیه برای زندگیم تصمیم بگیرن خسته شدم.»

این بار یورا واقعاً حرفی برای گفتن نداشت.

سوهی بلند شد.

قبل از رفتن، برگشت و گفت:

«یه چیز دیگه.»

«چی؟»

«اگر یونگی تصمیمی گرفت، مطمئن باش از روی دلسوزی برای تو نیست.»

یورا اخم کرد.

سوهی ادامه داد:

«اون آدمی نیست که برای نجات کسی، زندگی خودش رو بدون فکر خراب کنه. اگر کنار تو بمونه، باید بدونی که انتخابش آگاهانه‌ست.»

بعد بدون توضیح بیشتری از خانه بیرون رفت.


---

چند ساعت بعد، یونگی در عمارت خاندان مین با پدرش روبه‌رو شد.

پدرش گفت:

«فردا باید پاسخ نهایی خاندان مین به قصر فرستاده شود.»

یونگی آرام پرسید:

«و اگر پاسخ من منفی باشد؟»

پدرش نگاه سنگینی به او انداخت.

«آن وقت فقط با یک ازدواج مخالفت نکرده‌ای.»

یونگی چیزی نگفت.

«داری در برابر تصمیم پادشاه می‌ایستی.»

یونگی سرش را بالا آورد.

«می‌دونم.»

«پس خوب فکر کن.»

یونگی از اتاق بیرون رفت.

اما برخلاف چیزی که پدرش انتظار داشت، به سمت قصر نرفت.

به سمت خانه‌ی یورا رفت.

چون این بار قرار نبود تصمیمی درباره‌ی زندگی خودش بگیرد، بدون اینکه خود یورا بداند قرار است چه چیزی را از دست بدهد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر...

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط