پارت بلای جونم

#پارت_16🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
انتظار داشت چنین حرفی رو واضح به بقیه بگم؟
اصلا چیزی به عنوان شرم و حیا سرش می شد؟

با پیراهنی که کوتاه بود از اتاق بیرون رفتم.
همه چراغ ها خاموش بود.
انگار آدم های این خونه با مرغ ها صنمی داشتن که انقدر زود می‌خوابیدن.

با نور کمی که صدقه‌سری هالوژن های سقفی بود، خودم رو به آشپزخونه رسوندم که با دیدن مادرش، ترسیده عقب کشیدم.

_ ببخشید مادر، نمیخواستم بترسونت ...اومدم قرص هام رو بخورم!

دست روی قفسه سینه‌م که از ترس بالا پایین می شد، گذاشتم.
_ نه خواهش میکنم، شما منو ببخشید.

لبخندی زد و مشکوک پرسید:
_ چیزی میخوای؟

با این پا و اون پا کردنی، آروم زمزمه کردم:
_ عام ...خب ...اومدم یه چیزی بردارم! فکر کنم اینجاست.

به دور آشپزخونه‌ نگاه انداخت و دوباره پرسید:
_ چی؟

سرم رو پایین انداختم و با صدایی که خودمم به زور می تونستم بشنوم، لب زدم:
_ پلاستیک !
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
دیدگاه ها (۰)

#پارت_17🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_18🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_15🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#پارت_14🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 › ┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈💛💛...

#playmate p⁷⁰راوی:کوک با شنیدن جمله اخر تهیونگ زبونش بند اوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط