کاور عوض شد

کاور عوض شد
خوب نگاه کنید من مریض شدم دماغم میسوزه دارم میمیرم فقط تونستم یه پارت کوتاه بنویسیم ببخشید 🙏




part: 4





فلش به فردا صبح



تا چشمامو باز کردم یه خدمتکار بالا سر بود که گفت

خدمتکار : ببخشید پادشاه موری می‌خوان شما با دوستاتون برین پیشش و دازای ساما هم بیرون اتاق منتظره

چویا : باشه

خدمتکار رفت بیرون آتسو و کیوکا رو بیدار کردم باهم رفتیم بیرون اتاق اون خون آشام هم اونجا بود

دازای : بیان دنبالم

رفتیم دنبالش رسیدیم به اتاق اون زنده اگه اشتباه نکنم اسمش یوسانو بود درو اتاق و باز کردیم همه ی ملکه ها و پادشاه ها اونجا بودن

یوسانو : چویا بیا اینجا

رفتم یه سوزن برداشت تو کرد تو انگشتم و خونمو ریخت تو یه شیشه و توش چند تا گیاه ریخت و گرفت جلوی نور خورشید و کم کم رنگش آبی روشن شد ( هم رنگ چشمای چویا )
و یوسانو گفت

یوسانو : پادشاه موری چیزی که می‌خوام بگم رو جدی بگیرین

موری : بگو

یوسانو : خون این دختر از سرباز های درجه ویژه ی پاداشاه انسان هست و انگاری اون ها هنوز زنده هستن و این دختر حتی از ملکه الیزابت ( ملکه ی اژدها ها ) قوی تره

ملکه الیزابت: خوب این دختر رو برمیگردونیم خونش

ملکه الف : نه اون بیاد بمیره اون یه تهدید بزرگه

پادشاه کوتوله : من موافقم

پادشاه شیر : باید بفرستیمشون خونه اونها هنوز بچه هستن

پادشاه گرگینه : اون به تهدید بزرگ پس باید بره خونه ولی بهتر هر سه تاشون زنده بمونن شاید خانواده هاشونو خبر دار بشن و معلوم این دختر هویجی به داداش بزرگش زنگ زده

چویا : هویج و با کی بودی ؟

کیوکا : چویا آروم باش

بازومو گرفت

آتسو : شما از کجا بفهمیدین

پادشاه گرگینه : ما گرگینه ها باهوش تر از اونی هستیم که فکرشو بکنید ( خودم به شخصه از خون آشام ها و گرگینه ها و اژدها ها خوشم میاد پس این سه تا نژاد های برتر هستن )









سعی میکنم پارت بعد رو جبران کنم شرط هم نداریم چون مریض شدم تا خوب نشدم پارت شاید ندم نکته دارم میگم شاید
دیدگاه ها (۳)

part: 3از زبان دازایرسیدیم به اتاق یوسانو یوسانو : همون دختر...

یک سگ زیادی ولگرد

بوسه ی اجبار پارت هفتم

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط