compensation of his death Part three
compensation of his death __ Part three
سلینا تا اومد جوابی بده متوجه مردی شد که اسلحه به دست پشت ارون ایستاده و تفنگش رو به سمت قلبش نشونه رفته بود. دستاش سرد شده بودن، انگار که بدنش یخ زده بود حتی نمیتونست ی میلی متر حرکت کنه. رئیس بیمارستان که حالا انگار متوجه مرد اسلحه به دست شده بود با ترس بلند شد و رو به ارون گفت.
فورد: آقای ریچی... نظرتون چیه که با حرف زدن حلش کنیم و ببینیم که چه اتفاقی افتاده؟
ارون بدون اینکه چشمش رو از سلینا برداره، با فک و عضلاتی که حالا از خشم و شور انتقام منقبض شده بودن نشست و با نشستن اون مرد پشت سرش هم تفنگ رو پایین آورد. فورد همونطور که مینشست ادامه داد.
فورد: خوب خانم دکتر، دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاده؟
سلینا که انگار تازه به خودش اومده بود، موج استرس اتفاق قبلی رو کنار گذاشت و با صدای نسبتا نترسی داخل چشمای فورد زل زد و گفت.
سلینا: خوب راستش دیشب طرفای ساعت ۲ که داشتم از بیمارستان خارج میشدم باهام تماس گرفتن و گفتن که ی مریض با تیر خوردگی داخل ناحیه ی قلب و پهلو و با ایست قلبی داریم و به کمکم نیاز دارن، برای همین برگشتم بیمارستان و بعد از ۱ ساعت CPR و شک ضربان قلب مریض برنگشت برای همین ساعت مرگ رو ثبت کردیم و من رفتم و بقیه اش رو سپردم به بچه های بخش اورژانس و پلیس.
سلینا نگاه های سنگین مرد روبرویش را روی خودش حس میکرد و هر ثانیا بیشتر از اینکه به اینجا آمده و آن مریض را پذیرش کرده پشیمان میشد.
ارون: جنازه کجاست؟
سلینا: داخل سرد خونه. اگر میخواین ببینینش میگم تا...
ارون: آقای فورد، از اونجایی که داخل بیمارستان شما مرده و دکتر عمل و تلاش بیشتری برای زنده موندش نکرده من از خانم مارس شکایت میکنم.
و همونطور که از روی صندلی بلند میشد و به سما در میرفت برگشت، به سلینا نگاهی انداخت و ادامه داد.
ارون: فردا داخل دادگاه میبینمت، خانم دکتر.
سلینا که از حرفی که او زده بود شکه شده بود نتوانست هیچ جوابی دهد.
شکایت؟
چرا باید از او بخاطر مرگ آدمی که هر بیمارستان دیگری هم میرفت، همین بلا بر سرش می آمد شکایت میشد؟
او بعد از مدتی از اتاق رئیس بیمارستان خارج شد، در راهرو پرونده ی عمل بعدی لش دا مطالعه میکرد اما تمام فکرش درگیر جلسه ی دادگاه فردا بود.
________________________
اینم پارت اول امشب
حمایت فراموش نشه
سلینا تا اومد جوابی بده متوجه مردی شد که اسلحه به دست پشت ارون ایستاده و تفنگش رو به سمت قلبش نشونه رفته بود. دستاش سرد شده بودن، انگار که بدنش یخ زده بود حتی نمیتونست ی میلی متر حرکت کنه. رئیس بیمارستان که حالا انگار متوجه مرد اسلحه به دست شده بود با ترس بلند شد و رو به ارون گفت.
فورد: آقای ریچی... نظرتون چیه که با حرف زدن حلش کنیم و ببینیم که چه اتفاقی افتاده؟
ارون بدون اینکه چشمش رو از سلینا برداره، با فک و عضلاتی که حالا از خشم و شور انتقام منقبض شده بودن نشست و با نشستن اون مرد پشت سرش هم تفنگ رو پایین آورد. فورد همونطور که مینشست ادامه داد.
فورد: خوب خانم دکتر، دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاده؟
سلینا که انگار تازه به خودش اومده بود، موج استرس اتفاق قبلی رو کنار گذاشت و با صدای نسبتا نترسی داخل چشمای فورد زل زد و گفت.
سلینا: خوب راستش دیشب طرفای ساعت ۲ که داشتم از بیمارستان خارج میشدم باهام تماس گرفتن و گفتن که ی مریض با تیر خوردگی داخل ناحیه ی قلب و پهلو و با ایست قلبی داریم و به کمکم نیاز دارن، برای همین برگشتم بیمارستان و بعد از ۱ ساعت CPR و شک ضربان قلب مریض برنگشت برای همین ساعت مرگ رو ثبت کردیم و من رفتم و بقیه اش رو سپردم به بچه های بخش اورژانس و پلیس.
سلینا نگاه های سنگین مرد روبرویش را روی خودش حس میکرد و هر ثانیا بیشتر از اینکه به اینجا آمده و آن مریض را پذیرش کرده پشیمان میشد.
ارون: جنازه کجاست؟
سلینا: داخل سرد خونه. اگر میخواین ببینینش میگم تا...
ارون: آقای فورد، از اونجایی که داخل بیمارستان شما مرده و دکتر عمل و تلاش بیشتری برای زنده موندش نکرده من از خانم مارس شکایت میکنم.
و همونطور که از روی صندلی بلند میشد و به سما در میرفت برگشت، به سلینا نگاهی انداخت و ادامه داد.
ارون: فردا داخل دادگاه میبینمت، خانم دکتر.
سلینا که از حرفی که او زده بود شکه شده بود نتوانست هیچ جوابی دهد.
شکایت؟
چرا باید از او بخاطر مرگ آدمی که هر بیمارستان دیگری هم میرفت، همین بلا بر سرش می آمد شکایت میشد؟
او بعد از مدتی از اتاق رئیس بیمارستان خارج شد، در راهرو پرونده ی عمل بعدی لش دا مطالعه میکرد اما تمام فکرش درگیر جلسه ی دادگاه فردا بود.
________________________
اینم پارت اول امشب
حمایت فراموش نشه
- ۲.۵k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط