ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم
آشنایِ من و بیگانه تورا گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی
در همان کوچه، همان خانه تو را گم کردم

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی
با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم


دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو
گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد
هم‌نفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم

تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"
ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم
دیدگاه ها (۵)

شاعری خسته ام از دست تو بیمار منمراوی چشم تو در این همه اشعا...

چشم مستت چه کند با من بیمار امشب این دل تنگ من و این دل تب د...

سر به سوی اسمان و من ستاره می شمارمباز هم فکر رسیدن ،بازهم م...

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﮔﺎﻫﯽ...

‏ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌...

باز میگویم که دل  ،  .. دیوانه ی چشمان توست ؟خانه و کاشانه ا...

داد دهی ساغر و پیمانه رامایه دهی مجلس و میخانه رامست کنی نرگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط