پارت دوم
پارت دوم
***
صدای فلاش دوربینها مثل رگبار میپیچه تو سالن. خبرنگارها عین لاشخورها هجوم میارن سمتشون. میکروفونها رو میچپونن جلوی صورتشون.
«جئون! این همون دخترِ خاندانِ [فامیلی عموی لیندا] است؟ ازدواج شما تایید شده؟ قراره اتحاد بین دو خانواده باشه؟»
لیندا حس میکنه محاصره شده. اگه اینجا بگه نه، عموش براش نقشههای شومی داره و ممکنه کلِ داراییش بر باد بره. چشمش میخوره به جونگکوک که خونسرد ایستاده و داره با لذت این آشوب رو تماشا میکنه. لیندا میفهمه راه دیگهای نداره. با یه حرکتِ آنی، دستش رو میکشه لای موهای پشتِ گردنِ جونگکوک و اون رو میکشه پایین.
جونگکوک که انتظار این حرکت رو نداره، برای یه ثانیه چشماش گرد میشه، اما بلافاصله دستاش رو دورِ کمرِ باریکِ لیندا قفل میکنه و با یه حرکتِ قاطع، بوسهای سنگین و نمایشی میکاره رو لباش. صدای عکاسها و ولولهی جمعیت سالن رو میترکونه.
لیندا ازش جدا میشه، نفسنفس میزنه، اما با اعتمادبهنفسِ کامل برمیگرده سمت خبرنگارها. جونگکوک یه نیشخندِ کج میزنه، دستش رو محکم دورِ کمرِ لیندا نگه میداره تا نشون بده این زن حالا «مالِ اونه».
یهو سکوت برقرار میشه. «مادرِ کوک» با اون استایلِ سنگین و ترسناکش، در حالی که یه لیوان شامپاین دستشه، از میون جمعیت میاد جلو. همه عقبنشینی میکنن. زن با یه لبخندِ پیروزمندانه که بوی خطر میده، به لیندا نگاه میکنه و بعد رو میکنه به بقیه مهمونها:
«فکر کنم دیگه نیازی به سوال و جواب نیست، درسته؟ این هم از عروسِ من. حالا که همهتون اینجا هستید، بهتره بدونید که جئون و لیندا، از همین امشب، صاحبانِ واقعیِ این شهرن.»
مردم شروع میکنن به پچپچ کردن. جونگکوک دمِ گوشِ لیندا زمزمه میکنه، جوری که فقط خودش بشنوه:
«قشنگ بازی کردی بیبی. ولی یادت نره... الان دیگه راه برگشتی نداری. حالا که نقشِ عروس رو بازی کردی، باید تا تهش با این نقش زندگی کنی.»
***
#ویسگون
***
صدای فلاش دوربینها مثل رگبار میپیچه تو سالن. خبرنگارها عین لاشخورها هجوم میارن سمتشون. میکروفونها رو میچپونن جلوی صورتشون.
«جئون! این همون دخترِ خاندانِ [فامیلی عموی لیندا] است؟ ازدواج شما تایید شده؟ قراره اتحاد بین دو خانواده باشه؟»
لیندا حس میکنه محاصره شده. اگه اینجا بگه نه، عموش براش نقشههای شومی داره و ممکنه کلِ داراییش بر باد بره. چشمش میخوره به جونگکوک که خونسرد ایستاده و داره با لذت این آشوب رو تماشا میکنه. لیندا میفهمه راه دیگهای نداره. با یه حرکتِ آنی، دستش رو میکشه لای موهای پشتِ گردنِ جونگکوک و اون رو میکشه پایین.
جونگکوک که انتظار این حرکت رو نداره، برای یه ثانیه چشماش گرد میشه، اما بلافاصله دستاش رو دورِ کمرِ باریکِ لیندا قفل میکنه و با یه حرکتِ قاطع، بوسهای سنگین و نمایشی میکاره رو لباش. صدای عکاسها و ولولهی جمعیت سالن رو میترکونه.
لیندا ازش جدا میشه، نفسنفس میزنه، اما با اعتمادبهنفسِ کامل برمیگرده سمت خبرنگارها. جونگکوک یه نیشخندِ کج میزنه، دستش رو محکم دورِ کمرِ لیندا نگه میداره تا نشون بده این زن حالا «مالِ اونه».
یهو سکوت برقرار میشه. «مادرِ کوک» با اون استایلِ سنگین و ترسناکش، در حالی که یه لیوان شامپاین دستشه، از میون جمعیت میاد جلو. همه عقبنشینی میکنن. زن با یه لبخندِ پیروزمندانه که بوی خطر میده، به لیندا نگاه میکنه و بعد رو میکنه به بقیه مهمونها:
«فکر کنم دیگه نیازی به سوال و جواب نیست، درسته؟ این هم از عروسِ من. حالا که همهتون اینجا هستید، بهتره بدونید که جئون و لیندا، از همین امشب، صاحبانِ واقعیِ این شهرن.»
مردم شروع میکنن به پچپچ کردن. جونگکوک دمِ گوشِ لیندا زمزمه میکنه، جوری که فقط خودش بشنوه:
«قشنگ بازی کردی بیبی. ولی یادت نره... الان دیگه راه برگشتی نداری. حالا که نقشِ عروس رو بازی کردی، باید تا تهش با این نقش زندگی کنی.»
***
#ویسگون
- ۱.۵k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط