رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 37

هاتسوکی: چیشد تارا... چرا یهو غیبت زد و سه ماه ازت خبری نبود میدونی چقدر نگرانت بودم پیش هر پلیسی میرفتیم بعد یه مدت بیخیال گشتن میشدن میگفتن هیچ مدرکی از اینکه چرا غیبت زده وجود نداره
تارا: یه جریانای همون شب پیش اومد که کلا همه چیه زندگی مو عوض کرد
هاتسوکی: خب چیشده بگو دیگه
تارا: بهت میگم ولی قول بده به هیچکس نگی... هاتسوکی ببین هیچکس حتا داداشت و خانوادش... فقط بین منو تو باشه یه راز بین دوتا دوست
هاتسوکی: قول میدم تارا مثل بچگیامون یادته.. لبخند.. من هنوزم به کسی نگفتم تو اب جوش و ریختی روی تاکشی.. خنده
تارا: زدم رو بازوش... از دست تو.. خنده
هاتسوکی: خب بگو دیگه بدو مردم از کنجکاوی
تارا: اون شب و یادته ازت خدافظی کردم... تو راه مسیر بودم و... شروع کردم به تعریف همه اتفاقای پیش اومده
......................................
« از زبان لوکاس»
امشب تو عمارت مهمونی بود... خودم شخصا رو همه ی کارا نظارت داشتم تا مبادا چیزی از قلم بیوفته... ولی تنها چیزی که توی فکر و ذهنم بود تارا بود... دیگه واقعا بهم ثابت شده بود من از این دختر خوشم میاد و حاضر نیستم به کس دیگه ای بدمش... ولی نگرانیم این بود نکنه رابطش با اون مرتیکه تهیانگ جدی باشه و نتونم نظرشو جلب کنم... نه نمیزارم حتا اگه با تهیانگم تو رابطه باشه بازم کاری میکنم ازش جدا شه.. به هر نحوی که شده هر نحوی
مارکوس: قربان همه چی حاضره جز مشروبا
لوکاس: چرا به انبار مشروب سر زدی
مارکوس: بله قربان ولی مشروبا کمن واسه همه مهمونا نمیرسه
لوکاس: کمی فکر کردم... برو به کازینو مون تو شهر از انبار اونجا مشروب بیار و واسه کازینو دوباره سفارش مشروب بده
مارکوس: چشم قربان
لوکاس: وقتی رفت دوباره غرق افکارم شدم
مارکوس: این مدت فکرش همش پیش دختری بود که تو عمارت تهیانگ دیده بود فکر و ذکرش شده بود اون دختر... این یعنی شروع جنگ بین زیر دست و رئیس... اونم چه رئیسی.. رئیس و شاه نشین کل مافیا های دنیا... این خودش ممکن بود یه فاجعه ی بزرگ به بار بیاره فقط امیدوارم ارباب جوان سالم بمونن
....................................
« از زبان تارا»
همه اتفاقای که این مدت برام افتاده بود و براش تعریف کردم... همه چیو... هاتسوکی عین صاعقه زده ها نگام میکرد و چیزی نمیگفت بعد چند دقیقه یهو جیغ کشید...«یا بسم الله چته»
هاتسوکی: خدایششش اینجورییههه یعنیی چییی شاه مافیااا امک...
تارا: سریع دستمو رو دهنش گذاشتم... لال بمیری جیغ جیغو مگه نگفتم خودتو کنترل کنی
هاتسوکی: با اشاره بهش فهموندم الان اوکیه
تارا: دستمو از رو دهنش برداشتم و با لحن ارومی گفت
هاتسوکی: ولی باورش سخته چجوری خانوادت با شاه مافیا ارتباط داشتن اصلا از کجا مطمئنی خانوادت به خانواده این مرد مرتبطه
تارا: چون خودش گفت یه چیزای راجب خانواده هامون فهمیده که زندگی منو اونو بهم وصل کرده هنوز به منم نگفته جریان چیه قرار شد امشب بعد مهمونی بهم بگه
هاتسوکی: باشه هر چی شد بهم خبر بده... وایستا ببینم گفتی مهمونی.. چه مهمونی کلک
تارا: عمارت یکی از زیر مجموعه هاش مهمونیه و قراره منم بعنوان پارتنرش ببره
هاتسوکی: ای جانمممم امشبب چه شبیستت شب مراد است امشببب
تارا: با خنده یکی زدم پس کلش... خیلی خری دختر
هاتسوکی: منم خندیدم... ولی جدی تو حسی بهش پیدا نکردی با توصیفاتی که ازش کردی من هنوز ندیده روش کراش زدم
تارا: خودمم نمیدونم هاتسوکی.. حسای عجیب غریبی این مدت سراغم اومده همین دیروز یه لیوان اب تگری خالی کردم روش اونم به تلافی یه لیوان اب سرد تر از اون خالی کر تو لباسم... ولی میدونی چیه منی که حتا تیرم میخوردم حتا اگه در حال مرگم میبودم از کسی کمک نمیگرفت دیروز بخواطر اینکه اب و خالی کرد روم و داشتم یخ میزدم رفتم تو بغل خودش... جالب تر از اون اینکه بهش گفتم هیچی نگو فقط بغلم کن... همه چی واسم مبهم و گیج کنندس
هاتسوکی: به نظرم تو دچار سندرم اختلال کراش زدن شدی
تارا: خنده بلندی سر دادم... خدا بگم چیکارت نکنه دختر... دارم جدی میگم بیشعور
هاتسوکی: خنده.. بنظرم یکم بیشتر رو خودت کار کن حتا تو همین مهمونی هم خودتو تست کن
تارا: چجوری..
هاتسوکی: ببین ادمایی مثل تو اگه از کسی خوششون بیاد بروز نمیدن ولی اگه کسی نزدیک اون ادم شه زود و شدید واکنش نشون میدن وقتی رفتین مهمونی ببین کیا نزدیکش میشه و خودت چه واکنشی نشون میدی اگه بیخیال بودی که هیچ ولی اگه نه بنظرم باید حستو جدی بگیری و سعی کنی به خودشم بفهمونی که ازش خوشت میاد یا در واقع دوسش داری و نمیخوای کسی نزدیکش شه

ادامه پارت اسلاید دوم
پارتا داره طولانی میشه پدرم در اومد😂😂
دیدگاه ها (۱۶)

# رز _ سیاه PART _ 38 این پارتم ویسگون نزاشت 🙄از اسلاید دوم ...

ترکیب LA LISA و MIC DROP 👀🔥🔥

وقتی میگیم جیهوپ بهترین دنسر کیپاپ و دنیاست منظورمون دقیقا ا...

# رز _ سیاه PART _ 36 تارا: بعد چند دقیقه رسیدیم به کوچه هات...

Dark romance Last partکوکشیرجه زدیم و شیشه ها رو شکوندیم و ب...

پارت ۴ عشق دیوانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط