"بدترین اشتباه من"

"بدترین اشتباه من"
part:2

کلارا: هیچی، همین‌طوری. فقط خواستم نظرتو در موردش بدونم. آخه اون روز یه جوری بودی، انگار خوشت نیومد.
میرا: نظر خاصی ندارم. شاید اون موقع اشتباه متوجه شدم... ولی خب، پسر بدی هم نیست. اتفاقاً جذابه.
کلارا: از لوکا خوشت میاد؟
میرا: نه بابا! چی داری می‌گی؟
کلارا: مطمئنی؟
میرا: صد در صد.
کلارا: اما من یه چیزی فهمیدم در مورد لوکا... می‌خواستم بهت بگم، ولی حالا که مشتاق نیستی و گفتی خوشت نمیاد، خب اشکالی نداره. چیزی نمی‌گم.
میرا (با کمی مکث): می‌دونی... نه اینکه برام مهم نباشه ها! حالا تو بگو. چی شده مگه؟
کلارا: باشه. لوکا دیشب به من زنگ زد و از تو پرسید.
میرا: از من؟ چرا؟
کلارا: خب... راستش لوکا از تو خوشش میاد.
میرا: نه بابا! چی داری می‌گی؟ امکان نداره!
کلارا: جدی می‌گم. خودش گفت. گفت که میرا دختر خوشگل و مهربونیه و خیلی از تو خوشش اومده و دوست داره بیشتر باهات آشنا بشه.
میرا: *«همون لحظه که اینو شنیدم، تعجب کردم. چون حس می‌کردم شاید خودم هم احساسی بهش داشته باشم.»*
میرا: خب... عجیبه. یهویی این اتفاق افتاد. حالا باید چیکار کنیم؟
کلارا: هیچی. تو فقط نظرتو در مورد لوکا به من بگو.
میرا: خب... راستش پسر بدی نیست. منم شاید حس‌هایی بهش داشته باشم. خوش‌تیپه، مهربونه، با شخصیت... شاید بتونم باهاش کنار بیام.
*ناگهان صدای خنده‌هایی از سر ذوق از پشت گوشی شنیده شد.*
میرا (با تعجب): اون صدای چی بود؟ کسی پیشته؟
کلارا (با کمی استرس و نگرانی): ن... نه، اینطور نیست. صدای تلویزیون بود.
میرا: مطمئنی کلارا؟ تو که نمی‌خوای به بهترین دوستت دروغ بگی؟
کلارا: باشه... معذرت می‌خوام. لوکا پیشمه و داره صداتو می‌شنوه.
میرا (با کلافگی و عصبانیت): چرا؟ تو چرا از اول اینو به من نگفتی؟
کلارا: معذرت می‌خوام. لوکا گفت بهت نگم... منم مجبور شدم.
میرا: خیلی خب... باشه.
کلارا: می‌خوای با لوکا صحبت کنی؟
میرا (با کمی شک و تردید): ب... باشه.
لوکا: سلام میرا! خوشحالم که باهات صحبت می‌کنم. حالت چطوره؟ دلتنگت شده بودم. راستش می‌خواستم بگم که معذرت می‌خوام که انقدر یهویی و عجیب احساسمو بهت اعتراف کردم.
میرا: اشکالی نداره. الان... تو واقعا از من خوشت میاد... لوکا؟
لوکا: آره، همینطوره. من از تو خوشم میاد. مشکلی که نداری؟ شنیدم خودتم گفتی که تو هم منو دوست داری. پس نظرت چیه یه روز همدیگه رو ببینیم و صحبت کنیم و تصمیم بگیریم؟
میرا: باشه. ایده‌ی خوبیه. خوشحال می‌شم.
لوکا: ممنونم، واقعاً ممنونم میرا. خب، من دیگه بیشتر از این مزاحمت نشم. برو بخواب. معذرت می‌خوام اگه اذیت شدی.
میرا: نه، اینطور نیست. راحت باش... خداحافظ.

*میرا حس عجیبی داشت. همین الان یکی بهش اعتراف کرده بود و قرار شد یه روز همدیگه رو ببینن. میرا می‌ترسید که نکنه اشتباه کنه و باعث بشه پسری که دوستش داره ازش ناراحت بشه. میرا درگیر این بود که چطور رفتار کنه و چه لباسی بپوشه که خاص به نظر برسه. درحال فکر کردن به این چیزا، میرا خوابش برد. او با یه لبخند بزرگ روی لبش به خواب رفت.*

#رمان
#ایران
#کیپاپ
#کیدراما
دیدگاه ها (۱)

"بدترین اشتباه من"part:1بعضی عشق‌ها برای موندن نیستن.بعضی‌ها...

عشق مثلثی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط