p11

P11
⁰⁸:³⁶
روی مبل بیدار شدم.لونا هم اینجا خوابیده بود.
پاشدم.مثه همیشه سرم گیج رفت.
+لعنتی(اروم)
با نگاه کردن به ساعت چشام گرد شد.لونا ساعت ۸ کلاس داشت.
رفتم تو اتاقش جزوه هاشو گذاشتم تو کیفش.
+لوناااااااااا پاشو ساعت ۹ شده
-پنج..پنج دقیقه دیگه..
+ساعت نه‌ه پاشو ببینم.
-چی!
+بدو
-وای الان حذفم میکنه.
+سریع باش.
______________________________

تنها شدم.با دردام.
گوشیمو روشن کردم.
*عکس تهیونگ
+آخه تو چرا اینقدر جذابیییییییی(در حال عر زدن)
[چقدر منههه]
+(چیکار کنم الان؟)
تصمیم گرفت بره دنبال تاریخ فن ساین.
²⁰²³'²'¹⁴
+(چهاردهم فوریه؟!میشه..۴۳ روز..۴۴روز دیگه!)
پنیک کرد.
همه چی داشت خیلی سریع اتفاق میوفتاد.
ازونور بیماریش،فن ساین،دیدن ایدلاش و مرگ...
هیچی اماده نبود واسه هیچی آمادگی نداشت‌.
استرس گرفت...
سرش دوباره درد گرفت و تیر میکشید
+لعنتی(داد)
چشماشو بست و داد زد.
رفت سراغ قرصایی که دکتر واسش نوشته بود.
+(آخه واسه چی؟من که قراره بمیرم.چرا قرص بخورم؟چرا اسپری بزنم؟)
انداختشون کنار و رفت سراغ کد نویسیای عقب موندش.
نمیومد بالا.
دوباره زد
نیومد
دوباره زد
نیومد
+اههههههههه(داد زد و لپتاپشو پرت کرد اونور)
عصبی بود.
حق داشت...
_________________________
هیچکی دوست نداره بمیره.
مخصوصا کسی که عاشقه...
دیدگاه ها (۱۱)

P12

فارسی حرفیدن تهیونگگگگگگگ

p10

p9

P²⁵روز ها میگذشتن..هر روز،هر روز به بهونه هایی سر صحبتو باز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط