رییس بامزه من
رییس بامزه من.
پارت سه
درد شدیدی داشت و از تار شدن چشمام میتونستم بفهمم سمی بود.
سرم گیج رفت و افتادم زمین...
فقط تونستم زمزمه کنم:«چ...چو...یا...دوست...دارم...»
و نفس کشیدن برام سخت و سخت تر میشد.
چویا عصابش بهم ریخت و در عرض چند ثانیه همه رو کشت و سریع اومد سمت من و درحال دویدن به اکو و گین گفت:«هی احمقا به چی نگاه میکنین سریع زنگ بزنین به موری سان دیگه!»
و دیگه چیزی نفهمیدم...
و همه چیز برام تار شد و فقط کمی از صداهای اطراف رو میشنیدم...
ویو چویا:
سریع سمتش دویدم...
اون احمق یه جوری گفت دوست دارم که انگار حرفای اخرشه نه من نمیزارم بمیره!
اکو رفت دنبال اون کسی که دازای رو زده بود و گین هم به موری سان زنگ زد که نیروی کمکی بفرسته.
رفتم و کنار دازای زانو زدم و گفتم:«دازای؟!هی احمق تو که واقعا قرار نیست بمیری!من نمیزارم!چشماتو باز کن!»
بغلش کردم و اونو به خودم تکیه دادم....
زیر لب جیزی گفت:«چ...چویا...لطفا...اینجوری...نگو...ناراحتم...میکنه...»
بغضم گرفت...
با حرص و ترس از دست دادنش گفتم:«هی خب اگه تو بمیری منم ناراحت میشم!یعنی چی که دوسم داری ها؟الان باید اینو بگی؟نخیر نمیزارم بمیری باید همه چیزو برام توضیح بدی!»
و صدای چندین قدم سریع از پشت سرم اومد.
اعضای مافیا و اژانس بودن.
دازای رو بلند کردن و بردن سمت ماشین...
من... من نمیتونستم همراهش برم و الان واقعا نگرانش بودم...
قدم برداشتم سمت جاده.
و به ماشین سیاه مافیای بندر که درحال رفتن بود نگاه کردم...
دازای... خواهش میکنم زنده بمون... احمق من.
___
پایان پارت سه
پارت سه
درد شدیدی داشت و از تار شدن چشمام میتونستم بفهمم سمی بود.
سرم گیج رفت و افتادم زمین...
فقط تونستم زمزمه کنم:«چ...چو...یا...دوست...دارم...»
و نفس کشیدن برام سخت و سخت تر میشد.
چویا عصابش بهم ریخت و در عرض چند ثانیه همه رو کشت و سریع اومد سمت من و درحال دویدن به اکو و گین گفت:«هی احمقا به چی نگاه میکنین سریع زنگ بزنین به موری سان دیگه!»
و دیگه چیزی نفهمیدم...
و همه چیز برام تار شد و فقط کمی از صداهای اطراف رو میشنیدم...
ویو چویا:
سریع سمتش دویدم...
اون احمق یه جوری گفت دوست دارم که انگار حرفای اخرشه نه من نمیزارم بمیره!
اکو رفت دنبال اون کسی که دازای رو زده بود و گین هم به موری سان زنگ زد که نیروی کمکی بفرسته.
رفتم و کنار دازای زانو زدم و گفتم:«دازای؟!هی احمق تو که واقعا قرار نیست بمیری!من نمیزارم!چشماتو باز کن!»
بغلش کردم و اونو به خودم تکیه دادم....
زیر لب جیزی گفت:«چ...چویا...لطفا...اینجوری...نگو...ناراحتم...میکنه...»
بغضم گرفت...
با حرص و ترس از دست دادنش گفتم:«هی خب اگه تو بمیری منم ناراحت میشم!یعنی چی که دوسم داری ها؟الان باید اینو بگی؟نخیر نمیزارم بمیری باید همه چیزو برام توضیح بدی!»
و صدای چندین قدم سریع از پشت سرم اومد.
اعضای مافیا و اژانس بودن.
دازای رو بلند کردن و بردن سمت ماشین...
من... من نمیتونستم همراهش برم و الان واقعا نگرانش بودم...
قدم برداشتم سمت جاده.
و به ماشین سیاه مافیای بندر که درحال رفتن بود نگاه کردم...
دازای... خواهش میکنم زنده بمون... احمق من.
___
پایان پارت سه
- ۵.۹k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط