Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۴ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید دو لباس سطح ای
حتی فرش رو زمین هم رنگ آبی خودش را داشت دیگر همه چی جا خودش را داشت که عوض شده بودن درست مثل اتاق های زوج ای که تازه ازدواج کرده باشن وسایل های جدید و جدید تر
جین وو : خاک تو سرت کنم باز چیکار کردی
جوهیوک: من .... میدونی تا الان تعجب کرده بودم که چرا دادش به گوشم نخورده ولی...
کمی حال چهره اش تغییر کرد و با نگرانی سمته پنجره رفت پره را بالا زد و به نم نم بارانی که میبارید چشم دوخت
جوهیوک: جین وو جونکوک بازم کاره خودش رو کرد ... دیگه داره بارون زیاد تر هم میشه اون دختر بارداره
جین وو : این دفعه درست میگی
جوهیوک شوکه سمتش چرخید و کنجکاو گفت
جوهیوک: توکه مخالفش بودی
جین وو : روتو برگردون با اون چشم های مثل خرچنگ بهم نگاه نکن
جوهیوک پفی کشید و سمته بیرون نگاه کرد
جوهیوک: خرچنگ هم خودتی ... اوف باید یه کاری بکنیم
جین وو دست به سینه به گوشه ای نامعلوم خیره شد و گفت
جین وو : بهش بگو ... بگو که ات حاملست
جوهیوک : اخخخخخ آخه ... تو چه ذهنی داریا چرا پرفسور نشدی مرد حسابی میرفتی با دختر رئیسجمهور کره ازدواج میکردی
جین وو کلافه نگاهش کرد و گفت
جین وو : چرتو برت نگو جو .. کمی بهش فکر کن خرچنگ .. اگه بدونه که اون دختر حامله هست حتما میبخشه
جوهیوک به سکته مبل پنهان برد و روش نشست و در افکارش را باز کرد ... جین وو راست میگفت اگر اونجوری که فکر میکرد نشد چی اگه جونکوک واقعا از بچه دار شدن خودش خوشحال میشد چی ... ولی این فقد حدث های خودش بود ...
جین وو سمته اتاق خودش راهی شد درست میگفت .. یا غلت تنها کاری بود که میتوانست در حق اون دختر بکنه ... گذشته های که خود جین وو سرش آورده بود ... و حالا هم جونکوک! درد آور ترش را برای فراهم میکرد
و اون دختر چی ....
در حالی که زیر نم های باران سرد ایستاده بود و میلرزید باز هایش را محکم گرفته بود نگاهی به عمارت انداخت ... هنوزم همان جای که جونکوک او را رها کرده بود ایستاده ... کم کم اشک هایش و نم باران با هم جاری بودن به آرامی لبزد ...
ات: من مشکلی باهاش ندارم .... چون دارم تقاص کارهای که با تو کردم .. رو پس میدم .... به یاد خانواده اش افتاد و خوشحال از اینکه جوهیوک اون ها را به جای امن برده تو جای گرم و نرم ....
اون در وضعیت ای نبود که رو پاهای خودش هم پایسته به آرامی رو پله های عمارت نشست و سرش را تکیه دیوار کرد نم نم های باران شدید تر میشد و صدا های رعدوبرق هم به گوش میخورد ....
دستش را دوره شکم اش حلقه کرد ... آخرین دفعه ای که چیزی به لب زده بود دیروز ظهر ساندویچ خانم کیم بود ....
بیحس شدن بدنش عادی بود چون سرما تا استخون هایش هم فروع رفته بود ....
های
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۱۴ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
اسلاید دو لباس سطح ای
حتی فرش رو زمین هم رنگ آبی خودش را داشت دیگر همه چی جا خودش را داشت که عوض شده بودن درست مثل اتاق های زوج ای که تازه ازدواج کرده باشن وسایل های جدید و جدید تر
جین وو : خاک تو سرت کنم باز چیکار کردی
جوهیوک: من .... میدونی تا الان تعجب کرده بودم که چرا دادش به گوشم نخورده ولی...
کمی حال چهره اش تغییر کرد و با نگرانی سمته پنجره رفت پره را بالا زد و به نم نم بارانی که میبارید چشم دوخت
جوهیوک: جین وو جونکوک بازم کاره خودش رو کرد ... دیگه داره بارون زیاد تر هم میشه اون دختر بارداره
جین وو : این دفعه درست میگی
جوهیوک شوکه سمتش چرخید و کنجکاو گفت
جوهیوک: توکه مخالفش بودی
جین وو : روتو برگردون با اون چشم های مثل خرچنگ بهم نگاه نکن
جوهیوک پفی کشید و سمته بیرون نگاه کرد
جوهیوک: خرچنگ هم خودتی ... اوف باید یه کاری بکنیم
جین وو دست به سینه به گوشه ای نامعلوم خیره شد و گفت
جین وو : بهش بگو ... بگو که ات حاملست
جوهیوک : اخخخخخ آخه ... تو چه ذهنی داریا چرا پرفسور نشدی مرد حسابی میرفتی با دختر رئیسجمهور کره ازدواج میکردی
جین وو کلافه نگاهش کرد و گفت
جین وو : چرتو برت نگو جو .. کمی بهش فکر کن خرچنگ .. اگه بدونه که اون دختر حامله هست حتما میبخشه
جوهیوک به سکته مبل پنهان برد و روش نشست و در افکارش را باز کرد ... جین وو راست میگفت اگر اونجوری که فکر میکرد نشد چی اگه جونکوک واقعا از بچه دار شدن خودش خوشحال میشد چی ... ولی این فقد حدث های خودش بود ...
جین وو سمته اتاق خودش راهی شد درست میگفت .. یا غلت تنها کاری بود که میتوانست در حق اون دختر بکنه ... گذشته های که خود جین وو سرش آورده بود ... و حالا هم جونکوک! درد آور ترش را برای فراهم میکرد
و اون دختر چی ....
در حالی که زیر نم های باران سرد ایستاده بود و میلرزید باز هایش را محکم گرفته بود نگاهی به عمارت انداخت ... هنوزم همان جای که جونکوک او را رها کرده بود ایستاده ... کم کم اشک هایش و نم باران با هم جاری بودن به آرامی لبزد ...
ات: من مشکلی باهاش ندارم .... چون دارم تقاص کارهای که با تو کردم .. رو پس میدم .... به یاد خانواده اش افتاد و خوشحال از اینکه جوهیوک اون ها را به جای امن برده تو جای گرم و نرم ....
اون در وضعیت ای نبود که رو پاهای خودش هم پایسته به آرامی رو پله های عمارت نشست و سرش را تکیه دیوار کرد نم نم های باران شدید تر میشد و صدا های رعدوبرق هم به گوش میخورد ....
دستش را دوره شکم اش حلقه کرد ... آخرین دفعه ای که چیزی به لب زده بود دیروز ظهر ساندویچ خانم کیم بود ....
بیحس شدن بدنش عادی بود چون سرما تا استخون هایش هم فروع رفته بود ....
های
- ۲۳.۵k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط