فیک ازدواج اجباری
فیک ازدواج اجباری
پارت ۱۳
هوپی :خوب فردا برنامتون چیه
جین:تولد جنابعالي رو جشن بگیریم
لیسان:کجا
هوپی:بیمارستان پیش ات جین کیک سفارش داده
شوگا:کوک نمیاد
لیسان:چرا پروازش دو ساعت دیگست
ات:یعنی آنقدر کارش زود تموم شد
لیسان:هوم
نامجون:ات
ات:بله
نامجون:منو میبخشی
ات:برای چی
نامجون:به خاطر کار هایی که باهات کردم
ات:آها من اونارو فراموش کردم آینده برام مهمه
نامجون:قول میدم دیگه هیچ وقت ناراحتت نکنم
جین:قول میدی دخترمو اذیت نکنی
نامجون :قول
شوگا:پیشی شکمو غذا آمد
ات:آخ جون غذا
جین:واقعا گشنه ای
ات:یا جین
جین:شوخی شوخی
ویو فردا صبح
ات:لیسان رفته بود خونه کوک هوپی و جین رفته بودن برای کیک و شوگا رفته بود کادو بخره من و نامجون تنها بودیم خیلی دستشویی داشتم مجبور شدم برای نامجون بگم سرش توی گوشیش بود
ات:نام
نامجون:جانم
ات:من....من...من باید برم...دستشویی
نامجون:چشم
نامجون ات رو بغل میکنه میبره دستشویی
نامجون:دیگه چیکار کنم
ات:کمکم کن ...بشینم روی ..توالت
نامجون:چشم
ات:حالا برو بیرون
نامجون:کمک خواستی در خدمتم
ات:وقتی کارامو کردم کمکم کن برم روی تختم
نامجون:باشه
ات:چرا نگفتی چشم
نامجون:چشم خوانم کیم
ات:مین
نامجون:باشه مین
چند دقیقه بعد
ات:نامجون بیا منو ببر روی تخت
نامجون:چشم
ات رو گذاشته روی تخت
ات:حالا میشه کمکم کنی ... هیچ
نامجون:کمکت کنم لباساتو عوض کنی
ات:از کجا فهمیدی
نامجون:ذهن زنمو خوندم در زمن خجالت نداره من همه جاتو دیدم عزیزم
ات:باشه حالا نمیخواد بگی
ات لباسشو عوض میکنه
لیسان:من امدمممم
کوکی:سلام ات
ات:سلام کوکییییییییی
]لباس ات رو پست بعدی میزارم ]
پارت ۱۳
هوپی :خوب فردا برنامتون چیه
جین:تولد جنابعالي رو جشن بگیریم
لیسان:کجا
هوپی:بیمارستان پیش ات جین کیک سفارش داده
شوگا:کوک نمیاد
لیسان:چرا پروازش دو ساعت دیگست
ات:یعنی آنقدر کارش زود تموم شد
لیسان:هوم
نامجون:ات
ات:بله
نامجون:منو میبخشی
ات:برای چی
نامجون:به خاطر کار هایی که باهات کردم
ات:آها من اونارو فراموش کردم آینده برام مهمه
نامجون:قول میدم دیگه هیچ وقت ناراحتت نکنم
جین:قول میدی دخترمو اذیت نکنی
نامجون :قول
شوگا:پیشی شکمو غذا آمد
ات:آخ جون غذا
جین:واقعا گشنه ای
ات:یا جین
جین:شوخی شوخی
ویو فردا صبح
ات:لیسان رفته بود خونه کوک هوپی و جین رفته بودن برای کیک و شوگا رفته بود کادو بخره من و نامجون تنها بودیم خیلی دستشویی داشتم مجبور شدم برای نامجون بگم سرش توی گوشیش بود
ات:نام
نامجون:جانم
ات:من....من...من باید برم...دستشویی
نامجون:چشم
نامجون ات رو بغل میکنه میبره دستشویی
نامجون:دیگه چیکار کنم
ات:کمکم کن ...بشینم روی ..توالت
نامجون:چشم
ات:حالا برو بیرون
نامجون:کمک خواستی در خدمتم
ات:وقتی کارامو کردم کمکم کن برم روی تختم
نامجون:باشه
ات:چرا نگفتی چشم
نامجون:چشم خوانم کیم
ات:مین
نامجون:باشه مین
چند دقیقه بعد
ات:نامجون بیا منو ببر روی تخت
نامجون:چشم
ات رو گذاشته روی تخت
ات:حالا میشه کمکم کنی ... هیچ
نامجون:کمکت کنم لباساتو عوض کنی
ات:از کجا فهمیدی
نامجون:ذهن زنمو خوندم در زمن خجالت نداره من همه جاتو دیدم عزیزم
ات:باشه حالا نمیخواد بگی
ات لباسشو عوض میکنه
لیسان:من امدمممم
کوکی:سلام ات
ات:سلام کوکییییییییی
]لباس ات رو پست بعدی میزارم ]
- ۲۳۸
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط