پسر بد

☆پسر بد ☆
☆_bad boy_☆
Part: 11

ویو یونا بیدار شدم خمیازه ای کشیدم و رو تخت
نشستم دیشب رو یادم اومد نگاه ساعت کردم چشمامو تیز کردم.
چییییییییی یعنی انقد خوابیدم.
ای بابا بیخیال
لباسم رو عوض کردم.
و از اتاق بیرون رفتم و از پله ها رفتم پایین جونگکوک و تهیونگ رو کاناپه نشسته بودن.

به سمتشون رفتم.

یونا: های رئیس(با حالت تمسخر به تهیونگ گفت)

یکدفعه فکرم درگیر سولی رفت.
چجوری باید به تهیونگ بگم.
بعد اون فک میکنه میخوام رابطشون رو خراب کنم.
باید به جونگکوک بگم.

یونا: جونگکوک میشه خصوصی حرف بزنیم؟

جونگکوک نگاهی بهم کرد و سری تکون داد.
باهم رفتیم تو اتاق من و درو قفل کردم.

یونا: امممم... نمیدونم از کجا شروع کنم. فقط میخوام بگم که سولی داره تهیونگ رو بازی میده.

جونگکوک: اره تو گفتی و من باور کردم.

یونا: بخدا راست میگم.

جونگکوک: امیلی چرا میخوای رابطشون رو خراب کنی؟

یونا: دارم راستش رو میگم مدرک دارم.

جونگکوک خواست بره که دستشو گرفتم.

یونا: میگم مدرک دارم.

مدارک و فایل رو بهش دادم تعجب کرد و ماجرای اون شب هم بهش گفتم.

جونگکوک: الان چجوری میخوای اینو به تهیونگ بگی؟

یونا: نمیدونم واقعا نمیدونم. تو بهش بگو چون تو نزدیک ترین فرد زندگی اونی.

جونگکوک: باشه الان بهش میگم ـ
خودمو جونگکوک باهم رفتیم پایین.
من پشت وایسادم.

جونگکوک: تهیونگ باید راجب یه چیزی باهم حرف بزنیم ولی جوش نیار.

تهیونگ: چیزی شده؟

جونگکوک: ببین سولی داره بازیت میده.

تهیونگ: جونگکوک اگه میخوای شوخی کنی بزارش برا بعدا.

جونگکوک: من کاملا جدیم تهیونگ.

تهیونگ نگاهی به جونگکوک کرد.

جونگکوک مدارک رو بهش داد.
تهیونگ بعد خوندنش گوشی رو پرت کرد و لیوانی که کنارش بود هم پرت کرد و شکست ترسیدم.

از رو کاناپه بلند شد و داشت میرفت تو اتاقش نیم نگاهی بهم کرد و رفت تو اتاقش. که صدای شکستن اومد.
رفتم پیش جونگکوک.

یونا: حالا چیکار کنیم.

جونگکوک: فقط باید تنهاش بزاریم.


شب شد
رو میز نشسته بودیم.
حتا یه لقمه غذا هم نخوردم.
اشتهام کور شده بود. جونگکوک داشت غذا میخورد.

جونگکوک: نگران نباش.

یونا: میشه براش غذا ببرم؟

جونگکوک: اگه جرعتشو داری ببر.


سینی غذا رو برداشتم و به سمت اتاق تهیونگ رفتم در اتاقو باز کردم.
تهیونگ داشت سیگار میکشید لب پنجره.
غذا رو گذاشتم رو میز. کل اتاق شیشه خورده بود

تهیونگ: چرا اومدی تو اتاقم.

اومد سمتم و سینی رو پرت کرد.
همش ریخت تنم لرزید.

سیگارش رو انداخت و به سمتم قدم برداشت پوزخندی زد.
من هی میرفتم عقب که به دیوار رسیدم بهم نزدیک شد و سرش رو برد تو گردنم.
نفس های گرمش به گردنم میخورد مور مورم میشد.

تهیونگ: ترسیدی؟

هیچی نگفتم.

تهیونگ: یادته همش بهت میگفتم بازنده؟
هنوزم بازنده ای جلو آدم ها کم میاری تو یه بدبختی.

بغض بدی گلومو چنگ میزد.
حرفاش خیلی خیلی سنگین بود برام.

تهیونگ: تو برای هیچکس و این دنیا و یا برای خودت هیچ ارزشی نداری هوانگ امیلی بفهم.

حرفاش عین خنجری میز تو قلبم.

یونا: لطفا بسه چرا مبخوای بدبختیم رو توروم بیاری؟ عصبانیتت رو روی من خالی نکن.

هلش دادم و رفتم تو اتاق خودم و درو بستم و به در تکیه دادم.
اجازه دادم اشکام بریزه.
من دیگه قرار نبود گریه کنم.
من قوی بودم.
راست میگفت.
من یه بدبختم.
رفتم سمت آینه.
اشک هامو پاک کردم.
نمیزارم این بازی تموم بشه!

آمیدوارم خشتون بیاد خوشگلام. ☆
دیدگاه ها (۱۶)

☆پسر بد☆☆_bad boy_☆Part: 10ویو یوناچشمام رو باز کردم. خوابم ...

☆پسر بد☆☆_bad boy _☆Part: 9با صحنه ای که مواجه شدم بدنم لرزی...

☆پسر بد ☆☆_bad boy_☆Part: 6ویو صبحویو یونا از خواب بلند شدم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط