سناریو درخواستی: ادامه

سناریو درخواستی: ادامه

مکنه لاین
جیمین: یه بار تورو برد بیرون و تو از یه گربه کوچولو که سفید رنگ بود خوشت اومد و رفتی بخری که جیمین پولشو حساب کرد. وقتی رفتید خونه هردوتاتون گربه هاتون رفتن کنار هم بازی کردن و شما حواستون پرت شد نفهمیدید راب*طه گرفتن.
یه بار دوتایی رفتید بیرون با گربه هاتون یه پسری که یه سگ مشکی رنگ دستش بود نزدیکتون بود سگ رو گذاشت زمین و سگ هم اومد کنار گربه تو که صدای مرد رو شنیدی:
ببخشید زیبا خانم میشه گربتون برای سگ من باشه خودت هم برا خوده من؟
جیمین تا این حرف و شنید افتاد به جون(خاک تو سرم اشتباهی نوشته بودم به ک*ون) افتاد به جون یارو و بعدش زنگ زد جونگکوک سگشو اورد سگش هم زد سگ یارو رو زخمی کرد.
همونجا بود که جیمین یه حلقه از تو جیبش در آورد و گفت: میشه کنار هم بمونیم تا ابد؟ توام نزدیک بود بیهوش شی از خوشحالی و گفتی آره جیمین هم بی توجه به اطرافش یه بو*سه رو گونت و یه بو*سه رو ل*بات کاشت.. وقتی هم رفتید خونه فهمیدی گربه خودت با اینکه نازائه باردار شده و چند ماه بعد دوتا پیشی کوچولو به جعمتون اضافه شد (من غششش)

تهیونگ:(میخوام به گریه بیفتید یادی کنیم از یونتانمون که رفت🫠💔) یه سگ داشت که اسمش رو گذاشته بود یونتان ولی چون تنها بود و هیچ حیوون خونگی دیگه ای نبود تو رفتی و یه سگ دیگه خریدی که همرنگ خودش بود و یه بار فهمیدی باهم راب*طه دارن. وقتی سگ تو باردار شده بود چند روز گذشت و یونتان از بینتون رفت و فقط اسم و یادش موند توی این دنیا.
دو روز بعدش هم تهیونگ اومد پیشت و گفت: بیبی.. میشه بیبیه من باشی برای همیشه؟
از سره ذوق نمیتونستی چیزی بگی بخاطر همین سرتو تند تند تکون دادی که جواب مثبت بهش داده شه و تهیونگ هم یه حلقه در آورد انداخت توی انگشت حلقه ات و روی دستتو بو*سید. چند وقت بعدش هم سگ کوچولوت با یه توله سگ😂😑 توی مراسم عروسیتون شاهد پیوند شما دوتا فرشته بود🙂✨

جونگکوک:
یه سگ سیاه داشت که خیلی بزرگ بود و یه بار اومدی یه کاری انجام دادی. یه گربه خریدی که یکم بزرگ بود. گذاشتیشون پیش هم دیگه و بعد یه هفته فهمیدی که این دوتا باهم از اون کارا میکنن😂
ولی جونگکوک جدیدا زیاد به دور و ورش محل نمیداد همیشه نگاهش رو تو بود. یه بار اومدی بری به بهونه اینکه میخواد ماجرای سگ و گربه رو بگی از زیر زبونش بکشی بیرون که چرا جدیدا حال نداره.
داشتی بهش میگفتی که یهو روت خی*مه زد: سرشو اورد نردیک و روی نرمه گوش تورو بو*سید بعد گفت با من ازد*واج کن.
توام با جواب ندادن بهش فهموندی جواب بله اس و اونم باز اومد جلو و ل*باتو بو*سید.
و چند وقت بعد سه تا بچه کوشول موچول اومدن تو زندگی زیبا و رویایی شما.
پایاننننن
میدونم ریدم دوستان 😂عادت ندارم به سناریو نوشتن ولی هرکی باید از یه جایی شروع کنه🤌🏻😊
لایک؟؟
فالو؟؟
کامنت؟؟
بازنشر؟؟
یا همشون یا یدونشون هرکدوم انجام دادی ممنون 🤍
دیدگاه ها (۶)

https://wisgoon.com/park_kuongmiپیج اصلی کیونگمیhttps://wisg...

بانو رو فالو کن شروع کرده به نوشتن یه فیک قشنگ🫠🍓

kuongmi سناریو درخواستی: وقتی عضو هشتمشونی و حیوون خونگیت هم...

پارت شش که دیدم لینا توی فروشگاه هست داره لباس انتخاب می کنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط