آدمی بودم شاد و خوشحال از ته دل با دوستای خیلی خوبم و دار

آدمی بودم شاد و خوشحال از ته دل با دوستای خیلی خوبم و دارای مهر و محبت خانوادم که عاشقشون بودم،یه روز تو اومدی و گفتی عاشقمی و منه ساده لوح هم باور کردم و عاشقت شدم و بعد یه مدت در حد دیوانگی دوستت داشتم،تا اینکه اومدی و آتش عشقمو با حرفت خاموش کردی(من از تو دیگه خسته شدم و فهمیدم عشقم به تو هوس بود و عشق واقعیمو پیدا کردم)اون لحظه از فرط دیوانگی فقط میخندیدم و با تعجب به حال خرابم نگاه میکردی اما اونقدر بی رحم بودی که یه پوزخند زدی و رفتی،از اون موقع جز یه نفر از دوستام که ازت خبر داشت بقیه رو به چشم یه همکلاسی میبینم و در ظاهر بهشون میگم آجی و .... البته چند روز پیش هم تنها آجیمو از دست دادم و الان تو تنهاییم سر میکنم،مهر و محبتی که از طرف خانوادم بود رو به چشم ترحم میبینم،و شاید تمام این مدت با این خیال باطن زندگی میکنم(یه روزی،یه دختر و شاید هم یه پسری،میاد کمکت میکنه که به خودت بیای و تو باید پیداش کنی)از همین جا بهش میگم لطفا بهم بگو میتونی کمکم کنی یا نه....؟؟
.
.
.
.
.
.
غمهای قلبی من،زینب کاظمی
دیدگاه ها (۱۰)

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

#معشوقه_آلفا

آره جدی ، یادش میوفتم میگم وای حاجی چه عقب مونده ای بودم ، و...

پارت ۳ وقتی بهت سیلی میزنه اون جونگوک بود خیلی شکسته بود چشم...

واقعا از اینکه دوستی مثل تو دارم روزی هزار بار خداروشکر میکن...

★彡   Part 52 彡★ صبح روز بعد، درست بعد از صبحانه پدر و مادر ت...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط