پارت

پارت🔟

کارن:«قربانی بشم؟ دازای درسته گفتم می‌خوام بمیرم ولی دیگه اینجوری که نههه»

دازای لبخند می‌زنه کارن میزاره روی صندلی

_نه قرار نیست بمیری فقط تو چون عضو جدید هستی و تورو نمیشناسه میگم که طعمه باشی

-اووو نکنه این همون امتحان ورودی که از اتسوشی گرفتین. بین خودمون باشه آتسوشی بهم گفت چطوری وارد اینجا شده


_دازای دستشو روی سر اتسوشی میزاره میگه:« یه کوچولو حداقل راز نگه دار بودی ولی اشکالی نداره» خب کارن رییس میخواد بدونه تو لیاقت داری یا نه اون پسره هم بهت دورغ گفته اونم یکی از آدمای رییس مون هست

-خب چرا زود تر نگفتی؟؟؟دق مرگم کردی

_ اوو ببخشید ولی رییس میخواست یک راز بمونه راستی کارن کان راست میگه تو با یک دستت میتونی درمان کنی با یکی همچی رو نابود؟

کارن سرشو میندازه پایین میگه:«آره.. راستش موهبت ترکیبی دیگه مادرم موهبت پزشک داشت پدرم هم نابودی تمام عیار»

دازای چونه‌ی کان میگیره میگه:« کارن این موهبت عالی تاحالا اینجا کارکنی ندیدم که دو تا موهبت رو هم زمان داشته باشه و اینکه تو دست راستت موهبت درمان یا چپ؟»

کارن:«دست راستم درمان دست چپم نابودی البته میتونم وقتی دست درمان رو روی اون یکی بزارم و هردوتا دستم رو روش قفل کنم موهبت هردوشون درمان و همچنین برعکس که دست چپ رو روی راست بزارم»

دازای:« اومم که اینطور خوبه پس موقع دعوا با آدم رییس سعی کن از موهبت هات استفاده نکنی میتونی؟»

کارن:« آره سه سری چیزا بلدم کان یادم داده»

دازای:«خوبه بیاین باید بریم»

کان:« منم میتونم بیام دازای؟»

(کان کمی عصبی بود چون هم نمی‌خواست کارن رو تنها بزارن هم از اینکه کسی با کارن صمیمی هست و آنقدر بهش نزدیک میشه عصبی بود چون از بچگی مراقب کان بود و نمی‌خواست اتفاقی برای کارن بیوفته)

دازای:«آره معلومه خب قبلش یه سوال تو موهبت چی؟»

کان:«خب...کان یک خوبی از مادرش به ارث برده برعکس من...من یک جورایی میشه گفت تاریکی ام...چند تا کار می‌تونم بکنم ولی اسم مشخصی نداره»

(کارن با نگرانی به کان نگاه می‌کنه چون می‌دونه بخاطر همین قدرتش از بچگی پدر و مادرش دوسش نداشتن)

دازای:«اووو موهبت خفنی خب فردا باید بریم»

کارن و کان با تعجب به دازای گفتن:«هااا؟؟دازاییی؟؟؟فردا؟نه ما الان میریم»

دازای:«ساعت یک شب کجا میرین؟

کارن به ساعت نگاه می‌کنه و با خودش میگه:«اوه! راست میگه بهتره فردا بریم»

کان به سمت دارای برگشت گفت:«راستی...تو که کامل نفهمیدی موهبت من چیه چطوری میگه خفنه؟»
دازای گفت:«احتمال دادم...بنظر باحال و کار بردی میاد»
(کان با تعجب و کمی پشیمانی به دارای نگاه کرد)
ادامه پارت بعدددددد...
دیدگاه ها (۰)

پارت1⃣1⃣کان:«خب من میرم خونه کارن تو با من میای؟»دازای:«هوی ...

پارت1️⃣2️⃣(کان داشت از عصبانیت منفجر میشد)دازای که اینو دید ...

پارت9⃣دازای با دقت به حرفای کارن گوش میداد کارن:« و منم دختر...

پارت8⃣کارن نفس نفس زنان می‌پرسه:«کی..اونا کی بودن کان؟؟»کان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط