قضاوت کار خداس
قضاوت کار خداس
مرز جنون 💚
بالاخره روز 5 شنبه رسید خیلی دلم میخاست به مامانم بگم اما خب نمیشد خونواده من ک چنین افکاری نداشتن ک دوستی قبل ازدواج بدونن چیه این چیزا تو شهر معنا داشت نه تو روستایی ک جمعیتش به 100 نفر هم نمیرسید
به خودم رسیدم لباس مناسبی پوشیدم و رفتم سر جاده ک حسین اومد
_چ خوشگل شهلا جون
_جدی میگی ینی خونوادت منو میپسندن
_از خداشون هس دختر مث هلو خوشگل مهربون کم سن و سال
_نگن ک روستایه
_نه بابا این چ حرفیه من خودم بهشون گفتم تو نگران نباش
خیالم راحت شد اما بازم استرس داشتم همش توی راه با خودم فک میکردم ک چجوری برخورد کنم و...
بالاخره به خونشون رسیدم ی خونه تقریبا بزرگ ته ی کوچه بن بست توی یه محل تقریبا بالا شهر
کلید انداخت در باز کرد و منم پشت سرش رفتم حس کردم کسی خونه نیس چون کسی به پیشوازمون نیومد
با ترس گفتم حسین چرا کسی نیس
_من ک پدرم فوت کرده دو تا خواهرامم ک شهرستان زندگی میکنن مامانمم ک حتما رفته سر کوچه نگران نباش
نمیدونستم باور کنم یا نه یه دقیقه ای گذشت ک دیدم خبری از مامانش نشد
_چرا مامانت نیومد
_راستش شهلا مامانم شهرستان خونه خواهرم چون پیره خواهرم ازش مراقبت میکنه من از الکی گفتم میخان خونوادم ببینمت چون اگ میگفتم تنهام نمیومدی
عصبی شدم و به سمت در دویدم
_دروغگو پست فطرت واست متاسفم #رمان #داستان #سرگذشت
مرز جنون 💚
بالاخره روز 5 شنبه رسید خیلی دلم میخاست به مامانم بگم اما خب نمیشد خونواده من ک چنین افکاری نداشتن ک دوستی قبل ازدواج بدونن چیه این چیزا تو شهر معنا داشت نه تو روستایی ک جمعیتش به 100 نفر هم نمیرسید
به خودم رسیدم لباس مناسبی پوشیدم و رفتم سر جاده ک حسین اومد
_چ خوشگل شهلا جون
_جدی میگی ینی خونوادت منو میپسندن
_از خداشون هس دختر مث هلو خوشگل مهربون کم سن و سال
_نگن ک روستایه
_نه بابا این چ حرفیه من خودم بهشون گفتم تو نگران نباش
خیالم راحت شد اما بازم استرس داشتم همش توی راه با خودم فک میکردم ک چجوری برخورد کنم و...
بالاخره به خونشون رسیدم ی خونه تقریبا بزرگ ته ی کوچه بن بست توی یه محل تقریبا بالا شهر
کلید انداخت در باز کرد و منم پشت سرش رفتم حس کردم کسی خونه نیس چون کسی به پیشوازمون نیومد
با ترس گفتم حسین چرا کسی نیس
_من ک پدرم فوت کرده دو تا خواهرامم ک شهرستان زندگی میکنن مامانمم ک حتما رفته سر کوچه نگران نباش
نمیدونستم باور کنم یا نه یه دقیقه ای گذشت ک دیدم خبری از مامانش نشد
_چرا مامانت نیومد
_راستش شهلا مامانم شهرستان خونه خواهرم چون پیره خواهرم ازش مراقبت میکنه من از الکی گفتم میخان خونوادم ببینمت چون اگ میگفتم تنهام نمیومدی
عصبی شدم و به سمت در دویدم
_دروغگو پست فطرت واست متاسفم #رمان #داستان #سرگذشت
- ۵۰.۲k
- ۲۰ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط