دلم را سپردم به بنگاه دنیا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
"برای شما جا نداریم
دیدگاه ها (۱۲)

خدایا:قسم به لحظه ای که دلم را می شکنند و جز تو مرهمی نیستقس...

می خواهم از نگاه تو هر اتفاق راهر اتّفاق تازه و دور از فراق ...

بوسه ای بخشید و خوابم کرد و رفت با لب لعلش خرابم کرد و رفتبا...

میشود روزی عزیزت من شوم؟ قاب عکس روی میزت من شوم؟با نگاهی من...

ــــــــــ.Revenge.ـــــــــــانـتـقـامPart: ⑤ ...

فیک

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط