❤الستور و چارلی❤ پارت 1

❤الستور و چارلی❤ پارت 1
چارلی: (خمیازه کشیدن) خب خب امروز هم یه روز کاری. بلند شدم و همراه وگی صبحانه روآماده کردیم بعدش همه دیگه بلند شده بودند و همه با هم صبحانه خوردیم و بعد همه رفتن پی کار خودشون.الستور که مثل همیشه به کارا نظارت داشت؛ نیفتی هم داشت با سوسک ها میجنگید؛ هاسک و آجل هم دارن با هم سرو کله می زنن
منو وگی هم رفتیم بیرون تا به کارهای تبلیغاتی هتل برسیم
هر جا که میرفتیم مسخره ام میکردند همه میگفتن:رستگاری فقط یه جوک به شدت بی مزه هست.
وگی که میدید من بعد از شنیدن این حرفا نزدیک بود گریم بگیره میخواست با اونا دعوا بگیره ولی من نزاشتم.
خلاصه که بعد از کلی سرو کله زدن رفتیم هتل هر کسی یه طرف بود منو وگی هم روی کاناپه نشسته بودیم که یهو در هتل باز شد و بابام با هیجان وارد شد و گفت:بیاین امشب بریم پارک!!
همه خیلی خوشحال شدن چون خیلی وقته دسته جمعی نرفته بودیم بیرون. بعد از اینکه از پارک اومدیم همه خسته و کوفته بودند رفتیم بخوابیم.
ولی وگی نخوابید به خاطر اینکه امشب اون باید از هتل محافظت کنه پس من روی تختم تنها بودم از شانس گندم وگی یادش رفته بود در اتاقمو قفل کنه.!!
چشمام روی هم بودن که یه لحظه حس کردم یکی کنارمه با ترس چشام رو باز کردم و...
دیدگاه ها (۰)

بچه ها میخوام داستان شیپ چارلستور رو بنویسم داخل کامنتا بگید...

ولی این نسخه ی چارلی...

#سقوط_کرده#پارت_دومالستور وارد هتل شد،دیدن جمعیت زیاد داخل ه...

دوستان یادم رفت بنر دارم سقوط کرده زیر اینه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط