قصه رو هرچه نقاشی کنم بازهم آرامم نکرد
قصه رو هرچه نقاشی کنم بازهم آرامم نکرد
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد
روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش ِ شالیزارهم آرامم نکرد
منکه خشکیدن پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوارهم آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشش کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادرها بپرس
دستمالِ تب بُرِ نمدار هم آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا رفته که بعد از رفتنش
عکس و شعر و دفتر و خودکار هم آرامم نکرد
/ سعید
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد
روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش ِ شالیزارهم آرامم نکرد
منکه خشکیدن پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوارهم آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشش کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادرها بپرس
دستمالِ تب بُرِ نمدار هم آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا رفته که بعد از رفتنش
عکس و شعر و دفتر و خودکار هم آرامم نکرد
/ سعید
- ۵۵۶
- ۱۴ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط