تکپارتی درخواستی
تکپارتی (درخواستی)
سر صبحی با داد نامجون بلند شدی...
نامجون: اتتتتتت بیا صبحانهههه
ات: اومدم(گرفته)
نامجون: حالت خوبه؟
ات: اره(گرفته)
نامجون: مطمئنی؟ میخوای بریم دکتر؟
ات: نه حالم خوبه باباجون...
نامجون: بیا بریم بخواطر من..... وایساتا وایستا وایستا.... نکنه میترسی؟
ات: نه.... فقط خوابم میاد
نامجون زیر لب گفت:
«اره جون خودت.»
و با صدلی بلند تر ادامه داد: ات من میرم شارژرم رو از اتاق بیارم الان میام
نامجنن رفت و همون اول له اعضا زنگ زد
«بچههااا… ات مریضه! ولی نمیخواد بره دکتر! کمک لازم دارم.... شما عموهاشین اون به شما بیشتر از من گوش میده...
اگه الان نیاید، این بچه تبدیل میشه به یک بخاری.»
جیمین: فهمیدیم. داریم میایم تنش لباس بپوش اماده باشین»
شوگا: «از همین حالا بگم اگه آمپول لازم باشه، من نیستم. من فقط نگاه میکنم و میخندم بهش.»
وی: «نامجون هیونگ غصه نخور حالش خوب میشه.»
جونگکوک: «خب وقت تلف نکنیم زودتر بریم دیگه؟»
جین: «بچهها بریم دیگه..میخواین دست رو دست بزارین؟.»
تماس رو نامجون قطع کرد و برگشت و ات رو دید که با ترس نگاش میکنه
نامجون: من..
تا اومد حرف بزنه اعضا از در پریدن داخل.
جی هوپ: هنوز که اماده نستی سانشاین من..... بدو بریم
ات: چی؟
جیمین: باز خوبه میگم مریض نشو مریض میشی که هیچ دکترم نمیری
ات: من هیچ جا نمیام
نامجون با لبخند زورکی دستشو گذاشت روی شونهت و گفت:
«عزیزم… بیا بریم دکتر. فقط یک نگاه کوچولو…»
ات:«نَه! من خوبم! »
قبل از اینکه جملهتو تموم کنی، جیمین یهو پتو رو دورت پیچید .
جیمین: «هیییی کوکی اماده ای !»
جونگکوک تو رو بلند کرد: «آماده؟ با شمارش من بلندش کنین.... 3... 2... 1 حرکت به سمت دکتر!»
ات: «تروخدا نبرین… من از دکتر رفتن بدم میاددددد!»
شوگا از پشت میگفت:
«منم متنفرم، ولی باز هم میریم چون ایت حرفا تاثیر نداره. برو جلو، سرباز.»
تو وارد شدی و بلافاصله چسبیدی به دیوار مثل گربهای که اب دیده.
دکتر: «خب عزیزم بیا جلو ببینم مشکل چیه…»
تو: «نمیخوامممم!»
جین:
«ات عمویی… قول میدم بعدش بهت یه کیک خوشگل بدم.»
ات: نههههه
جی هوپ: لج نکن دیگه سانشاینم
بالاخره بعد از بحث و چک و چونه قبول کردی
دکتر باهاش دستکش رو تن کرد *تق*
تو: «اون صدا چی بود؟
وی: صدای پایان زندگیت»
جونگکوک: «نه بابا تهیونگ چی میگی، تازه شروعشه.»
دکتر فشار خون گرفت، و گوشی طبی رو روی فلبت گذاشت و حلق و خلاصه همه جات رو دید کلا (گشادی😎😎)
«متأسفم خانم ات… نیاز به آمپول داری.»
همه اعضا پشتت ایستادن و بهم نگاه کردن و بعد تورو نگاه کردن.
ات: «نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!»
ولی جیمین دستتو گرفت، وی بغلت کرد، کوکی پاهاتو نگه داشت، نامجون روحیه داد:
«عزیزم… فقط سه ثانیهس. ۳…»
ات: نـــــــــــــــــــــهههههه
و دکتر چون جین علامت داد شروع کنه امپول رو زد تو دستت و جیغت رفت هوا....
ات: اااااااا
شوگا: اروم باش الان تموم میشه
نامجون: قربون دخترم برم... یکم تحمل کن
وی: جونم... جونم فداتشم اخراشه یکم تحمل کن تموم شد...
دکتر: عزیزم میتونی بری
و اعضا رفتن تو ماشین
نامجون: دخترم
صدایی نیومد
نامجون: بخدا به خاطز خودت بود
ات: هق ولی خیلی هق درد داشت
جونگکوک: بریم خونه بهت شیرموز میدم دردت یادت بره
بالاخره لبخندی زدی و وقتی رفتی خونه از خستگی همونجا خوابیدی
پایان
میدونم خیلی چرت شد.... اگه درخواستی باز داستید درخدمتم🩷🩷
سر صبحی با داد نامجون بلند شدی...
نامجون: اتتتتتت بیا صبحانهههه
ات: اومدم(گرفته)
نامجون: حالت خوبه؟
ات: اره(گرفته)
نامجون: مطمئنی؟ میخوای بریم دکتر؟
ات: نه حالم خوبه باباجون...
نامجون: بیا بریم بخواطر من..... وایساتا وایستا وایستا.... نکنه میترسی؟
ات: نه.... فقط خوابم میاد
نامجون زیر لب گفت:
«اره جون خودت.»
و با صدلی بلند تر ادامه داد: ات من میرم شارژرم رو از اتاق بیارم الان میام
نامجنن رفت و همون اول له اعضا زنگ زد
«بچههااا… ات مریضه! ولی نمیخواد بره دکتر! کمک لازم دارم.... شما عموهاشین اون به شما بیشتر از من گوش میده...
اگه الان نیاید، این بچه تبدیل میشه به یک بخاری.»
جیمین: فهمیدیم. داریم میایم تنش لباس بپوش اماده باشین»
شوگا: «از همین حالا بگم اگه آمپول لازم باشه، من نیستم. من فقط نگاه میکنم و میخندم بهش.»
وی: «نامجون هیونگ غصه نخور حالش خوب میشه.»
جونگکوک: «خب وقت تلف نکنیم زودتر بریم دیگه؟»
جین: «بچهها بریم دیگه..میخواین دست رو دست بزارین؟.»
تماس رو نامجون قطع کرد و برگشت و ات رو دید که با ترس نگاش میکنه
نامجون: من..
تا اومد حرف بزنه اعضا از در پریدن داخل.
جی هوپ: هنوز که اماده نستی سانشاین من..... بدو بریم
ات: چی؟
جیمین: باز خوبه میگم مریض نشو مریض میشی که هیچ دکترم نمیری
ات: من هیچ جا نمیام
نامجون با لبخند زورکی دستشو گذاشت روی شونهت و گفت:
«عزیزم… بیا بریم دکتر. فقط یک نگاه کوچولو…»
ات:«نَه! من خوبم! »
قبل از اینکه جملهتو تموم کنی، جیمین یهو پتو رو دورت پیچید .
جیمین: «هیییی کوکی اماده ای !»
جونگکوک تو رو بلند کرد: «آماده؟ با شمارش من بلندش کنین.... 3... 2... 1 حرکت به سمت دکتر!»
ات: «تروخدا نبرین… من از دکتر رفتن بدم میاددددد!»
شوگا از پشت میگفت:
«منم متنفرم، ولی باز هم میریم چون ایت حرفا تاثیر نداره. برو جلو، سرباز.»
تو وارد شدی و بلافاصله چسبیدی به دیوار مثل گربهای که اب دیده.
دکتر: «خب عزیزم بیا جلو ببینم مشکل چیه…»
تو: «نمیخوامممم!»
جین:
«ات عمویی… قول میدم بعدش بهت یه کیک خوشگل بدم.»
ات: نههههه
جی هوپ: لج نکن دیگه سانشاینم
بالاخره بعد از بحث و چک و چونه قبول کردی
دکتر باهاش دستکش رو تن کرد *تق*
تو: «اون صدا چی بود؟
وی: صدای پایان زندگیت»
جونگکوک: «نه بابا تهیونگ چی میگی، تازه شروعشه.»
دکتر فشار خون گرفت، و گوشی طبی رو روی فلبت گذاشت و حلق و خلاصه همه جات رو دید کلا (گشادی😎😎)
«متأسفم خانم ات… نیاز به آمپول داری.»
همه اعضا پشتت ایستادن و بهم نگاه کردن و بعد تورو نگاه کردن.
ات: «نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!»
ولی جیمین دستتو گرفت، وی بغلت کرد، کوکی پاهاتو نگه داشت، نامجون روحیه داد:
«عزیزم… فقط سه ثانیهس. ۳…»
ات: نـــــــــــــــــــــهههههه
و دکتر چون جین علامت داد شروع کنه امپول رو زد تو دستت و جیغت رفت هوا....
ات: اااااااا
شوگا: اروم باش الان تموم میشه
نامجون: قربون دخترم برم... یکم تحمل کن
وی: جونم... جونم فداتشم اخراشه یکم تحمل کن تموم شد...
دکتر: عزیزم میتونی بری
و اعضا رفتن تو ماشین
نامجون: دخترم
صدایی نیومد
نامجون: بخدا به خاطز خودت بود
ات: هق ولی خیلی هق درد داشت
جونگکوک: بریم خونه بهت شیرموز میدم دردت یادت بره
بالاخره لبخندی زدی و وقتی رفتی خونه از خستگی همونجا خوابیدی
پایان
میدونم خیلی چرت شد.... اگه درخواستی باز داستید درخدمتم🩷🩷
- ۲.۰k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط