آرزوی دیدارت را دارم....
آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 17
["ویو سلین"]
هنوز درِ اتاق در حال بسته شدن بود که صدای خندهی ریزِ آمِلیا از توی سالن به گوشم رسید.
چقدر تلخ بود که تنها پیوندِ ما، دروغی بود که باید به اون بچه تحویل میدادیم.
روی تخت نشستم و دستامو روی صورتم گذاشتم.
هنوز گرمای حضور تهیونگ توی اتاق حس میشد.
اون تهیونگی که چند دقیقه پیش کنار آمِلیا زانو زده بود، با این تهیونگی که قوانینِ خشکِ زندگیِ مشترکمون رو دیکته کرد، زمین تا آسمون فرق داشت.
چند دقیقه بعد، صدایِ ضربهی آرومی به در اومد.
قبل از اینکه اجازه بدم، در باز شد و تهیونگ دوباره وارد شد.
با دیدنش، سریع بلند شدم و اشکامو که بیهوا چکیده بود، با دست پاک کردم.
نگاهش که به صورتم افتاد، کمی مکث کرد. انگار اون چهرهی سردِ چند لحظه پیش، دوباره زیرِ لایهای از نگرانی دفن شده بود.
_"صدای گریهت... نمیخواستم اینطوری بشه."
به دیوار تکیه داد.
+"خوبم. فقط... هضمِ این وضعیت یه کم برام سخته."
تهیونگ سرشو به نشونهی تأیید تکون داد.
_"میدونم. فکر کردی برای من آسونه؟ اینکه بخوام هر روز ببینمت و اجازه نداشته باشم حتی صدات کنم یا دستتو بگیرم؟ سلین، ما داریم تاوانِ گذشتهای رو میدیم که هیچکدوممون نمیخواستیم اونطوری تموم بشه."
+"تهیونگ، تو گفتی زندگیِ تو برای خودت، زندگیِ من برای خودم. اما گذشته ای که داشتیم...
نمیزاره."
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
این بار فاصلهاش کمتر بود، اما دستش رو به سمتم دراز نکرد.
_"باید بشه."
چشماش رو بست و با صدایی که به سختی میشنیدم ادامه داد:
_"بیا یه قانونِ جدید اضافه کنیم. توی خونه، به همدیگه به چشمِ غریبه نگاه کنیم. نه به چشمِ دو نفری که... عاشقِ هم بودن. این تنها راهِ نجاتِ دوتامونه."
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. چقدر سنگین بود؛ اینکه به کسی که هنوز قلبم با دیدنش تند میزنه، به چشم غریبه نگاه کنم.
+"باشه. قرارداد رو قبول میکنم. غریبه... از این لحظه به بعد، ما فقط غریبههایی هستیم که به خاطر آمِلیا مجبورن زیرِ یه سقف زندگی کنن."
تهیونگ با شنیدنِ کلمه "غریبه"، انگار تیر خورده باشه، برای لحظهای چشماش لرزید.
دستش رو روی دستگیره در گذاشت.
_"بریم توی سالن. فکر کنم بقیه دارن تعجب میکنن چرا اینقدر طول کشید."
اون رفت و من تنها شدم. غریبه... کلمهی سادهای بود، اما انگار دیواری بینِ ما ساخت که بلندتر از دیوارهای این خونه بود. حالا باید یاد میگرفتم چطور توی چشمانش نگاه کنم و هیچچیز، هیچچیزِ قدیمی رو نبینم....
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۸ داخل هایلایت گزارش شده🙏🏻🌸
پارت 17
["ویو سلین"]
هنوز درِ اتاق در حال بسته شدن بود که صدای خندهی ریزِ آمِلیا از توی سالن به گوشم رسید.
چقدر تلخ بود که تنها پیوندِ ما، دروغی بود که باید به اون بچه تحویل میدادیم.
روی تخت نشستم و دستامو روی صورتم گذاشتم.
هنوز گرمای حضور تهیونگ توی اتاق حس میشد.
اون تهیونگی که چند دقیقه پیش کنار آمِلیا زانو زده بود، با این تهیونگی که قوانینِ خشکِ زندگیِ مشترکمون رو دیکته کرد، زمین تا آسمون فرق داشت.
چند دقیقه بعد، صدایِ ضربهی آرومی به در اومد.
قبل از اینکه اجازه بدم، در باز شد و تهیونگ دوباره وارد شد.
با دیدنش، سریع بلند شدم و اشکامو که بیهوا چکیده بود، با دست پاک کردم.
نگاهش که به صورتم افتاد، کمی مکث کرد. انگار اون چهرهی سردِ چند لحظه پیش، دوباره زیرِ لایهای از نگرانی دفن شده بود.
_"صدای گریهت... نمیخواستم اینطوری بشه."
به دیوار تکیه داد.
+"خوبم. فقط... هضمِ این وضعیت یه کم برام سخته."
تهیونگ سرشو به نشونهی تأیید تکون داد.
_"میدونم. فکر کردی برای من آسونه؟ اینکه بخوام هر روز ببینمت و اجازه نداشته باشم حتی صدات کنم یا دستتو بگیرم؟ سلین، ما داریم تاوانِ گذشتهای رو میدیم که هیچکدوممون نمیخواستیم اونطوری تموم بشه."
+"تهیونگ، تو گفتی زندگیِ تو برای خودت، زندگیِ من برای خودم. اما گذشته ای که داشتیم...
نمیزاره."
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
این بار فاصلهاش کمتر بود، اما دستش رو به سمتم دراز نکرد.
_"باید بشه."
چشماش رو بست و با صدایی که به سختی میشنیدم ادامه داد:
_"بیا یه قانونِ جدید اضافه کنیم. توی خونه، به همدیگه به چشمِ غریبه نگاه کنیم. نه به چشمِ دو نفری که... عاشقِ هم بودن. این تنها راهِ نجاتِ دوتامونه."
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم. چقدر سنگین بود؛ اینکه به کسی که هنوز قلبم با دیدنش تند میزنه، به چشم غریبه نگاه کنم.
+"باشه. قرارداد رو قبول میکنم. غریبه... از این لحظه به بعد، ما فقط غریبههایی هستیم که به خاطر آمِلیا مجبورن زیرِ یه سقف زندگی کنن."
تهیونگ با شنیدنِ کلمه "غریبه"، انگار تیر خورده باشه، برای لحظهای چشماش لرزید.
دستش رو روی دستگیره در گذاشت.
_"بریم توی سالن. فکر کنم بقیه دارن تعجب میکنن چرا اینقدر طول کشید."
اون رفت و من تنها شدم. غریبه... کلمهی سادهای بود، اما انگار دیواری بینِ ما ساخت که بلندتر از دیوارهای این خونه بود. حالا باید یاد میگرفتم چطور توی چشمانش نگاه کنم و هیچچیز، هیچچیزِ قدیمی رو نبینم....
شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۱۸ داخل هایلایت گزارش شده🙏🏻🌸
- ۱۴.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط