«blood shadows»

«blood shadows»
(سایه های خونی)
part ۲۵/
___
نیمه‌شب بود.

الیویا چشم‌هایش سنگینی می‌کردند، اما افکارش اجازه نمی‌داد که بخوابد.

حرف‌های دیمین در ذهنش می‌چرخیدند و دونه‌به‌دونه کلمات مرور می‌شدند.

یک گوشه از احساساتش می‌خواست آن حرف‌ها را باور کند، و گوشه‌ی دیگر، فقط برای التیام آن زخم، می‌خواست آن‌ها را بشنود.

حالت خوابیدنش را عوض کرد، پتو را به خودش فشرد، چشمانش را بست، اما باز هم خوابش نبرد.

ناگهان، صدای آرامی از سمت بالکن شنید.

در ابتدا فکر کرد اشتباه است، اما بعد سایه‌ای را روی پرده دید.

او با احتیاط وارد شد، دستش روی دستگیره‌ی در نشست و لبخندی روی لب داشت؛ لبخندی که نه شیطنت‌آمیز بود، نه بازیگوش، فقط پر از دلتنگی بود.

الیویا با دیدنش، آرام زمزمه کرد:
«جکسون... تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

جکسون نگاهی به هوای سرد شب انداخت و گفت:
«خوب... امروز، ملاقات کوتاهی داشتیم... و اینکه تو با اون پسره توی یه خونه‌ای، خوابم نمی‌برد. اومدم ببینم حالت چطوره.»

الیویا با ذوق و هیجان و شوکی که در چشم‌هایش موج می‌زد، با یک لبخند ساده چهارزانو روی تخت نشست و گفت:
«بهونه‌ی خوبی بود... و مثل بچه‌ها اومدی! چطوری تونستی از بالکن بیای؟!»

جکسون روی لبه‌ی تخت نشست و با لبخندی که نصفش شیطنت بود و نصفش جدی، گفت:
«با نردبوم.»

و بعد، با نگاهی که عمیق‌تر از همیشه بود، ادامه داد:
«ولی اگه می‌دونستم که اینقدر راحت می‌تونم بیام، زودتر می‌اومدم.»

و نزدیک الیویا شد و الیویا را در بغلش گرفت و رفت زیر پتو.

الیویا با لبخندی که زیرش شوک و خوشحالی قاطی شده بود، گفت:
«شوکم کردی که سر خود اومدی.»

جکسون با آرامش گفت:
«بهت پیام داده بودم.»

بیشتر الیویا را به خودش فشرد و سرش را آرام روی سرش گذاشت.
انگشتانش لای موهای بور الیویا رفت و نوازش‌اش کرد.

چند لحظه سکوت کرد، نفس‌هایش را روی پوست الیویا حس می‌کرد، بعد با لحنی که هم جدی بود و هم شیطنت‌آمیز، گفت:
«فردا شب میریم پیست مسابقه. تو شرکت‌کننده‌ها اسمتو نوشتم.»

الیویا که از ذوق خشکش زده بود، از جا پرید و نشست:
«واقعا؟!»

جکسون دست‌هایش را پشت سرش حلقه کرد و تیشرت نازکش، روی عضلات سینه و بازوهایش کشیده می‌شد؛ خط‌های عضلانی که زیر پارچه، مثل مجسمه‌ای که تازه از آب بیرون آمده، خودنمایی می‌کرد.

نوری که از لای پرده می‌تابید، روی انحنای شانه‌ها و بازوهایش سایه می‌انداخت و هر حرکت کوچکش، عضلاتش را برجسته‌تر می‌کرد.

زبان را توی دهانش چرخاند و با نگاهی که زیرش چیزی می‌جوشید، گفت:
«امشب هوا یه جور دیگست... انگار که خود شب هم دلش ی چیزی رو میخواد»

الیویا که متوجه حرفش شده بود، از کمی خجالت گونه‌هاش سرخ شدند و سعی می‌کرد چشم‌هایش را جای دیگه بچرخاند و حواس خودش را پرت کند.

جکسون با نگاهی که شیطنت تویش موج می‌زد، گفت:
«هوا دلش آب تنی می‌خواد...»

الیویا که متوجه فکر اشتباهش شد، گونه‌هایش بیشتر سرخ شد و گفت:
«آب تنی؟... الان؟»

جکسون ناگهان لباس را از تنش درآورد و دست الیویا را گرفت و از تخت پایین رفت.

به سمت در کشیدتش و وارد بالکن شدند.
نگاهی به ارتفاع کرد و با لبخندی که دلش شیطنت می‌خواست، گفت:
«با هم دیگه می‌پریم تو آب.»

الیویا که شوکه شده بود، گفت:
«زده به سرت؟ ارتفاعش زیاده!»

جکسون که متوجه نگرانی الیویا شد، محکم کمر الیویا را چسبید و با نگاهی که پر از اطمینان بود، گفت:
«من کنارتم.»

الیویا صدایش بلندتر شد:
«چی می‌گی...»

جکسون بدون اینکه بگذارد حرفش را کامل کند، سفت کمر الیویا را چسبید و خودشان را به پایین انداخت.

الیویا صدای جیغ‌هایش بیشتر شد و بعد، وارد آب عمیق شدند.

چشم‌هایش را بست و موهای پریشانش، مثل تارهای ابریشم، روی آب استخر پخش شدند.

دیمین ناگهان در اتاق الیویا را باز کرد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد.

رفت سمت بالکن و نگاهش را به پایین انداخت، جایی که صدای آب می‌آمد.

الیویا سرش را از آب بیرون آورد و دستی به موهای خیسش کشید و با نفسی که از هیجان گرفته بود، گفت:
«عالی بود.»

بعد جکسون را به گوشه‌ی استخر چسباند و بوس*یدش؛ بو*سه‌ای که نه از روی شوک، که از روی انتخاب بود.

آب سرد استخر، دورشان حلقه زده بود و نور ماه، روی صورت‌های خیس‌شان می‌تابید.

دیمین از بالا، با نگاهی که نمی‌شد توش را خوند، فقط تماشا کرد و سپس بدون اینکه صدایی دربیاورد، از بالکن عقب کشید.
دیدگاه ها (۰)

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۲۳/___صدای باز شدن در، س...

«blood shadows»(سایه های خونی) part ۲۲/____الیویا هنوز در هم...

(سایه های خونی) part ۱۵/دانای کل___در میان رقص،جکسون و مکس ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط