((زخم های رقم خورده))

((زخم های رقم خورده))

رزا که از شدت خندیدن به این سه نفر نفسش بالا نمیومد بالاخره یه سوال ذهنش رو درگیر کرد..

__مامان.

__جونم دخترم‌.

__راستی آبجی نمیخواد از مسافرت برگرده.

__یادت افتاد خواهریم داری‌..

__مامان همین چندروز پیش ازت همین سوالو پرسیدم ولی جوابمو ندادی..

__خیله خب هنوز معلوم نیست ولی گفته زود برمیگرده و ازت عذرخواهیم کرد..

__عذرخواهی؟برای چی؟

__چونکه خیلی اتفاقا افتاد و نتونست برگرده به اینجا.

__اره هروقت اومد باید درست حسابی نازمو بخره ازش خیلی ناراحتم ۱۳ ساله که ندیدمش ..

__منم دلم خیلی براش تنگ شده شما دوتا دختر ازدواج کردید منو پدرتونو فراموش کردید که چقدر برای بزرگ کردنتون زحمت کشیدم.

__عع مامان اینطوری نگو دورت بگردم ببخشید قول میدم از این به بعد همیشه پیش تو و بابا باشم..

__بیا بغلم دخترم.

_چشم مامان جونم..

و مثل اینکه امروز روز آنچنان بدی برای هیچکس نبود....

__مامان من برم یه سر به چوکا بزنم‌.

__خیله خب.

رزا قبل از اینکه پیش چوکا بره تصمیمی به ذهنش رسید.

__هعی الکساندر پایه ای باهم مسابقه سوارکاری بدیم.

الکساندر نگاهش رو به چمن های زمین دوخت انگار داشت با خودش فکر میکرد.

__انتخاب خوبیه قطعا رد نمیکنم بزن بریم.


رزا حس کرد چیزی مثل حسادت در نگاه تهیونگ موج میزند اما اهمیتی نداد و با الکساندر مسابقه داد..





...........................................................

ساعت از ۱۲شب گذشته بود رزا با یدونه گل روی تخت دونفرشون نشسته بود ..

تهیونگ که از شدت انتظار و شهوت دیوونه شده بود نزدیک رزا رفت.

__خانمم.

__هوم جانم.

__جانگها و‌جهیون خوابیدن؟

__آره نمیدونی که چقد کله شقن جانگها منو کشته همش عروسک میخواد جهیونم که حرف جانگهارو تایید میکنه و میگه ما بچه این و نیاز داریم به اسباب بازی(اداشونو درمیاره)

__اها اشکلی نداره فردا سر وقت میریم براشون میخریم . لیلیومم یادته که بهم چه قولی دادی .

__تهیونگ نه اصلا.

اما تهیونگ بدون اینکه به رزا توجه کنه لباشو بوسید آروم تر از همیشه اما اینبار عمیق تر و احساساتی تر.

تهیونگ لب پایینی رزا رو گاز گرفت و باعث شد رزا نا/له خفیفی از دهنش بیرون بیاد.


صدای بوسه کل اتاقو گرفته بود تهیونگ برای اینکه به رزا تسلط بیشتری داشته باشه گردن رزا گرفت و به خودش نزدیک تر کرد..

(همه ای اینها تصور نویسنده هست پس جدی نگیرید)



.............................................................


بعضی از سختی ها نه به تنهایی بلکه در کنار هم ماندن از بین میروند .بدون حرف بدون قضاوت فقط با حسی بنام عشق.
دیدگاه ها (۳)

part;60

part:59

part:56

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط