ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡34
_____
*چراغهای سالن کمکم خاموش میشن؛ فقط چراغ کوچک کنار مبل و نور ملایم آشپزخونه مونده.
هوا یه جوری آرومه که انگار روز طولانی بالاخره تصمیم گرفته تموم بشه.سومی کش و قوس میاد، مثل کسی که تازه یادش افتاده چقدر خستهست*
+«من دیگه نمیتونم چشمهامو نگه دارم.»
*جونگکوک لپتاپشو میبنده و دستشو آروم روی جلدش میکشه، انگار داره روزشو هم میبنده*
׫باشه… بریم بخوابیم.»
*سومی از روی مبل بلند میشه، جورابهاشو همونجا درمیاره، دولا میکنه، میخنده*
+«فقط امیدوارم فردا پام رو اینا نذاری و غر نزنی.»
׫باور کن من اونقدری که تو فکر میکنی غرغرو نیستم.»
+(سومی پشت سرش، با صدای گرفته از خستگی)«هستی. ولی قابل تحملی.»
*تو راهرو، نور خیلی کم و زرد رنگه. قدمهاشون روی فرش سنگینتر از همیشه.
هر دو اونقدر خستهان که دیگه انرژی بحث یا حساسیت نیست.جونگکوک قبل از رفتن به اتاق، چراغهای توالت و سالن رو چک میکنه – عادت همیشگیش*
*داخل اتاق، فضا تاریکه، فقط نور کوچیکی از گوشی سومی هست که روی میز کنار تخت گذاشته.
سومی موهاشو جمع میکنه، کش رو با یه حرکت نصفهنیمه میبنده.جونگکوک تیشرت خونهش رو عوض میکنه طوری که الان با بالا تنه لخت دراز میکنه، چراغ خوابو روشن میکنه، بعد بهجای حرف زدن، چند ثانیه فقط به سومی نگاه میکنه.
نه عاشقانه اغراقآمیز،
نه ناراحت،
فقط همون جور نگاهِ بعدازیکروزطولانی*
+«میدونم… میخوای چیزی بگی، بگو.»
*جونگکوک آه آرومی میکشه و پتو رو مرتب میکنه*
«نه… فقط خوشم میاد وقتی اینقدر خستهای، کمتر منو اذیت میکنی.»
+(سومی با چشمهای بسته لبخند میزنه) «چون دیگه انرژی ندارم.»
*دوتا لیوان کوچیک آب کنار تخت هست. جونگکوک یکی رو سمت سومی هُل میده*
׫بخور. امشب خیلی تو آفتاب بودی.»
*سومی چند قلپ میخوره، لیوانو میذاره کنار*
+( آرومتر از همیشه)«ممنون.»
---
*وقتی چراغ خواب خاموش میشه، اتاق یههو ساکت میشه.
فقط صدای پارچهی پتو و جابهجا شدن هر دو شنیده میشه.
چند لحظه بعد، سومی تو تاریکی سوالی ذهنشو درگیر میکنه*
+«جونگکوک؟»
׫هوم؟»
+«اگه فردا صبح حال داشتی… با هم بریم یه جای خلوت؟ فقط قدم بزنیم؟»
×( بدون مکث):
«آره. میریم.»
*سومی نفس آرومی میکشه که معلومه دوست داشت همین جواب رو بشنوه.
چند ثانیه بعد خوابش میبره.
جونگکوک هنوز بیدارِ، ولی آرام.
به سقف نگاه میکنه، گوش میده به نفسهای سومی که یواشیواش منظمتر میشه*
×(به خودش میگه بیصدا)روز سختی بود… ولی خوب تموم شد
و بعد، آروم چشمهاشو میبنده.
_________
P♡34
_____
*چراغهای سالن کمکم خاموش میشن؛ فقط چراغ کوچک کنار مبل و نور ملایم آشپزخونه مونده.
هوا یه جوری آرومه که انگار روز طولانی بالاخره تصمیم گرفته تموم بشه.سومی کش و قوس میاد، مثل کسی که تازه یادش افتاده چقدر خستهست*
+«من دیگه نمیتونم چشمهامو نگه دارم.»
*جونگکوک لپتاپشو میبنده و دستشو آروم روی جلدش میکشه، انگار داره روزشو هم میبنده*
׫باشه… بریم بخوابیم.»
*سومی از روی مبل بلند میشه، جورابهاشو همونجا درمیاره، دولا میکنه، میخنده*
+«فقط امیدوارم فردا پام رو اینا نذاری و غر نزنی.»
׫باور کن من اونقدری که تو فکر میکنی غرغرو نیستم.»
+(سومی پشت سرش، با صدای گرفته از خستگی)«هستی. ولی قابل تحملی.»
*تو راهرو، نور خیلی کم و زرد رنگه. قدمهاشون روی فرش سنگینتر از همیشه.
هر دو اونقدر خستهان که دیگه انرژی بحث یا حساسیت نیست.جونگکوک قبل از رفتن به اتاق، چراغهای توالت و سالن رو چک میکنه – عادت همیشگیش*
*داخل اتاق، فضا تاریکه، فقط نور کوچیکی از گوشی سومی هست که روی میز کنار تخت گذاشته.
سومی موهاشو جمع میکنه، کش رو با یه حرکت نصفهنیمه میبنده.جونگکوک تیشرت خونهش رو عوض میکنه طوری که الان با بالا تنه لخت دراز میکنه، چراغ خوابو روشن میکنه، بعد بهجای حرف زدن، چند ثانیه فقط به سومی نگاه میکنه.
نه عاشقانه اغراقآمیز،
نه ناراحت،
فقط همون جور نگاهِ بعدازیکروزطولانی*
+«میدونم… میخوای چیزی بگی، بگو.»
*جونگکوک آه آرومی میکشه و پتو رو مرتب میکنه*
«نه… فقط خوشم میاد وقتی اینقدر خستهای، کمتر منو اذیت میکنی.»
+(سومی با چشمهای بسته لبخند میزنه) «چون دیگه انرژی ندارم.»
*دوتا لیوان کوچیک آب کنار تخت هست. جونگکوک یکی رو سمت سومی هُل میده*
׫بخور. امشب خیلی تو آفتاب بودی.»
*سومی چند قلپ میخوره، لیوانو میذاره کنار*
+( آرومتر از همیشه)«ممنون.»
---
*وقتی چراغ خواب خاموش میشه، اتاق یههو ساکت میشه.
فقط صدای پارچهی پتو و جابهجا شدن هر دو شنیده میشه.
چند لحظه بعد، سومی تو تاریکی سوالی ذهنشو درگیر میکنه*
+«جونگکوک؟»
׫هوم؟»
+«اگه فردا صبح حال داشتی… با هم بریم یه جای خلوت؟ فقط قدم بزنیم؟»
×( بدون مکث):
«آره. میریم.»
*سومی نفس آرومی میکشه که معلومه دوست داشت همین جواب رو بشنوه.
چند ثانیه بعد خوابش میبره.
جونگکوک هنوز بیدارِ، ولی آرام.
به سقف نگاه میکنه، گوش میده به نفسهای سومی که یواشیواش منظمتر میشه*
×(به خودش میگه بیصدا)روز سختی بود… ولی خوب تموم شد
و بعد، آروم چشمهاشو میبنده.
_________
- ۲.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط