پارت دوم
🍀پارت دوم🍀
💘عشق زیبا اما دردناک💘
تازه خوابیده بودم که خدمتکار صدام زد خانم خانم بیدار شید از خواب بیدار شدم گفتم ساعت چنده گفت ساعت ۱۰ ازاسترس شبیه برق گرفته ها نشستم روی تخت گفتم
+چرا زودتر بیدارم نکردی
=گفت خانم صداتون کردم ولی بیدار نشدین
+گفتم باشه ممنونم که صدام کردی
از اتاق رفت بیرون منم لباسام رو عوض کردم رفتم پایین اجوما رو دیدم سلام کردم سلام کرد بهم رفتم صبحونه خوردم ساعت ده و نی بود خیلی تایم داشتم پس رفتم و یه قسمت از سریالمو دیدم الان ساعت یازده و نیم بود پس بلند شودم رفتم حموم یه دوش سی مینی گرفتم امدم بیرون شروع کردم به اماده شدن موهام رو حالت دادم و لباسمو انتخاب کردم یه شلوار بگ مشکی با یه نیم تنه و کت مشکی پوشیدم زیاد از ارایش کردن خوشم نمیاد پس فقط یه بالم لب زدم و منتظر کوک بودم الان ساعت یک و نیم بود دیگه باید میرسید یعنی میخواد کجا ببرتم خیلی ذوق دارم چهار ماهه هیچ جایی نرفتیم حتی باهم صحبتم نکردیم این چهار ماه برام مثل چهل سال گذشت داشتم به این که چقدر این چهار ماه از هم فاصله داشتیم فکر میکردم که یهو صدای بوق ماشینش امد سریع کفش پوشیدم رفتم پایین سوار ماشین شدم
+سلام خوبی بیبی بانی
*سلام( سرد)
+کجا میریم بیبی بانی( با ذوق)
*خودت میفهمی( سرد)
+باشه( ناراحت)
خیلی باهام سرد برخورد میکنه حس میکنم قلبم درد میکنه واقعا فکر نمیکرد یه روزی کوک اینجوری باهام برخورد کنه نکنه اشتباهی کردم ناراحته واقعا نمیدونم چی شده که کوک اینجوری میکنه تو کل راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی رسیدیم گفت پیاده شو منم پیاده شدم بدون اینکه منتظرم بمونه رفت منم رفتم دنبالش که رسید به یه کافه خیلی قشنگ اونجا خیلی قشنگ بود رو کرد بهم گفت بریم داخل منم مثل این بچه اردکا دنبالش را افتاد نشستیم پشت یه میز منو رو برداش
*چی میخوری (سرد)
+همون همیشه گی (ناراحت)
*اوکی (سرد)
گارسون و صدا کرد و سفارشارو گفت اما یه نوشیدنی اضافه گرفت
برام سوال شده بود چرا یدونه اضافه گرفت اخه جونگکوک از چیزای مونده خوشش نمیاد بخاطر همین هیچ وقت چیز اضافه ایی نمیگیره چند دقیقه بعد که سفارشامون امد جونگکوک گفت سوا باید راجب یه موضوعی باهات صحبت کنم گفتم خوب بگو میشنوم
*چند وقتیه میخوام این موضوع رو بهت بگم و الان فکر میکنم زمان مناسبی باشه (سرد)..........
💘عشق زیبا اما دردناک💘
تازه خوابیده بودم که خدمتکار صدام زد خانم خانم بیدار شید از خواب بیدار شدم گفتم ساعت چنده گفت ساعت ۱۰ ازاسترس شبیه برق گرفته ها نشستم روی تخت گفتم
+چرا زودتر بیدارم نکردی
=گفت خانم صداتون کردم ولی بیدار نشدین
+گفتم باشه ممنونم که صدام کردی
از اتاق رفت بیرون منم لباسام رو عوض کردم رفتم پایین اجوما رو دیدم سلام کردم سلام کرد بهم رفتم صبحونه خوردم ساعت ده و نی بود خیلی تایم داشتم پس رفتم و یه قسمت از سریالمو دیدم الان ساعت یازده و نیم بود پس بلند شودم رفتم حموم یه دوش سی مینی گرفتم امدم بیرون شروع کردم به اماده شدن موهام رو حالت دادم و لباسمو انتخاب کردم یه شلوار بگ مشکی با یه نیم تنه و کت مشکی پوشیدم زیاد از ارایش کردن خوشم نمیاد پس فقط یه بالم لب زدم و منتظر کوک بودم الان ساعت یک و نیم بود دیگه باید میرسید یعنی میخواد کجا ببرتم خیلی ذوق دارم چهار ماهه هیچ جایی نرفتیم حتی باهم صحبتم نکردیم این چهار ماه برام مثل چهل سال گذشت داشتم به این که چقدر این چهار ماه از هم فاصله داشتیم فکر میکردم که یهو صدای بوق ماشینش امد سریع کفش پوشیدم رفتم پایین سوار ماشین شدم
+سلام خوبی بیبی بانی
*سلام( سرد)
+کجا میریم بیبی بانی( با ذوق)
*خودت میفهمی( سرد)
+باشه( ناراحت)
خیلی باهام سرد برخورد میکنه حس میکنم قلبم درد میکنه واقعا فکر نمیکرد یه روزی کوک اینجوری باهام برخورد کنه نکنه اشتباهی کردم ناراحته واقعا نمیدونم چی شده که کوک اینجوری میکنه تو کل راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد وقتی رسیدیم گفت پیاده شو منم پیاده شدم بدون اینکه منتظرم بمونه رفت منم رفتم دنبالش که رسید به یه کافه خیلی قشنگ اونجا خیلی قشنگ بود رو کرد بهم گفت بریم داخل منم مثل این بچه اردکا دنبالش را افتاد نشستیم پشت یه میز منو رو برداش
*چی میخوری (سرد)
+همون همیشه گی (ناراحت)
*اوکی (سرد)
گارسون و صدا کرد و سفارشارو گفت اما یه نوشیدنی اضافه گرفت
برام سوال شده بود چرا یدونه اضافه گرفت اخه جونگکوک از چیزای مونده خوشش نمیاد بخاطر همین هیچ وقت چیز اضافه ایی نمیگیره چند دقیقه بعد که سفارشامون امد جونگکوک گفت سوا باید راجب یه موضوعی باهات صحبت کنم گفتم خوب بگو میشنوم
*چند وقتیه میخوام این موضوع رو بهت بگم و الان فکر میکنم زمان مناسبی باشه (سرد)..........
- ۵.۳k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط