n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟗

════‌════‌════‌════‌═
_«پس ما...قبلا همدیگرو دیدیم ؟!»
_«آره ، حافظه‌ت مثل ماهیه ؟»

مِریس هوفی کرد و موهایش را عصبی به پشت گوشش برد، نشستن روبروی مرد-...شیطان غریبه‌ای بدون روبانش تمام اعصابش را تحریک کرده بود ، او به روبانش نیاز داشت اما وقتی دوباره تلاش کرد روبانش را بپوشد حرومزاده‌ی روبروی‌اش روبان را با یک حرکت روان پاره کرده بود...اون پارچه از همه‌ی وسایلش گران‌تر بود و حال پاره‌پوره وسط اتاق افتاده بود.

_«پس ما قبلا هم رو دیدیم و من میدونم تو کور نیستی ؟»
_«آره...»
_«و...رنگ چشمات چی ؟ قبلا دیدمشون ؟!»
_«نه...یعنی...من از کجا بدونم ؟!»

مرد قدمی به عقب برداشت و دستانش را وحشیانه در موهایش کشید و موهای مرتبش را نامرتب کرد ، کجا اشتباه کرده بود ؟!...
البته...شبی که دنبال دختر بود.
احساس کرده بود که آزازلِ لعنتی نزدیک است و دیده بود که روبان دختر شل شده است...
حتما آزازل دیده بود که به دنبال دختر است و با کمی تعقیب دختر...فهمیده‌ست که او کور نیست و البته...رنگ چشمای لعنتیِ دختر که به طرز عجیبی هرلحظه باعث تنگ‌تر شدن شلوارش میشد.
به دختر نگاهی انداخت و دید که با چشمان‌اش به او چشم‌غره میرود...با آن چشمان...
شاید اگر همین الان نفهمیده بود که کسی دیگر...آزازل از راز کوچکش خبر دارد از لذت ناله میکرد...ولی الان نه...

_«همه‌ی شیاطین مثل تو دیوونه‌ان ؟!»
_«مثل من ؟!...نه»
_«ابلیس کیه ؟! دفعه‌ی قبل یک‌چیزی گفتی که...»
دختر کمی به مکالمه‌ی قبلش‌اش با حرومز‌اده‌ی روبروی‌اش فکر کرد. ، مکالمه‌ای که هزاران بار با خود مرور کرده بود.
_«که من نمیتونم سرنوشت انگشت کوچیکه‌ی ابلیس رو تغییر بدم»

ابلیس زمین و زمان را نفرین کرد...او امروز، آزازل را حلق‌آویز میکرد...

_«خب ؟ ابلیس کیه ؟ سرنوشت‌اش به من چه ربطی داره ؟»
_«سوال پرسیدن عادت مورد علاقه‌اته ؟!»
_«و مزاحم بقیه شدن عادت شما شیاطین ؟!»...
_«پس شیطان دیگه‌ای هم مزاحمت میشه ؟!»

ابلیس میخواست تفکر دختر درباره‌ی خودش را بشنود.

_«آره...یک حروم‌زاده‌ی دیگه مثل خودت»

ابلیس غُرغُری آروم در گلو کرد...خب ، از توصیفات دختر زیاد خوشش نیومد...

_«نمیخوای به سوال‌هام جواب بدی ؟!»

دختر بلند شد و به سمت لوسیفر رفت ، کلافه شده بود ، از ندونستن...

_«تو کی هستی ؟ ابلیس کیه ؟ اون شیطانی که به خوابم میاد کیه ؟ مُردن ۲ تا از شریک رقصام...اتفاقی نبود ، نه ؟! و چشمام ؟!...»

حال بدنش با بدن لوسیفر در تماس بود و اگر به خاطر اختلاف قدشان نبود ،لب‌هایشان هم، به‌هم متصل میشد.
لوسیفر سرش را پایین آورد ، بیرون از اتاق صاعقه می‌زد و همه‌ی ساکنان شهر،درجایی پناه گرفته بودند.

_«نه ، جواب نمیدم، به هیچکدوم جواب نمیدم»

اگر دختر سرنوشتش را نمی‌دانست چه بهتر !!
می‌گذاشت او در تاریکی بماند تا راهی برای کشتن دختر پیدا کند.
بدنش از فکر کشتنش منقبض شد...بدن لعنتی‌اش...
تمام کیهان گوش به فرمان او بود اما بدن لعنتی‌اش از او دربرابر یک دختربچه هجده ساله نافرمانی میکرد!
_«باید به سوال‌هام جواب بدی...»
_«و اگر ندم ؟!»

ابلیس سرش را خم کرد و به دختر نزدیک تر شد ، چشمان هیزش حریصانه صورت و بدن دختر را کاوش میکرد.
حتی نمی‌توانست چشمانش را کنترل کند.

_«اگر بدون روبانم ، بیرون بدوم ، چه اتفاقی می‌افته ؟!»

دختر سرش را کج کرد و به چشمان ابلیس خیره شد ، او تقریبا مطمئن بود که شیطان روبه‌رویش ، هرچند چهره‌ی یکسانی با شیطانِ در ایستگاه قطار دارد ، اما این دو یکی نیستند...

_«اگر دیگر شیاطین چشمانم رو ببینن چه اتفاقی می‌افته ؟!»

════‌════‌════‌════‌═
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
دیدگاه ها (۱۹۰)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟎════‌════‌════‌════‌═_«...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟏════‌════‌════‌════‌═چ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟖════‌════‌════‌════‌═ه...

𝐇𝐀𝐏𝐏𝐘 𝟏𝟎𝟎𝟎

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟔════‌════‌════‌════‌═_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط