𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 6
هیونجین چند لحظه به هان خیره ماند.
بعد خیلی آروم گفت:
هیونجین: بیا.
هان: نمیام.
هیونجین: فکر میکنی اگر نری، رئیس نظرش عوض میشه؟
هان چیزی نگفت.
با حرص نفسش را بیرون داد و پشت سر هیونجین راه افتاد.
...
راهروهای ساختمان بزرگ و ساکت بودند.
هر کسی که از کنار هیونجین رد میشد، با احترام سرش را پایین میآورد.
هان همهچیز را زیر نظر داشت.
هان باخودش گفت : اینا دقیقاً کیا هستن...؟
جلوی یک در ایستادند.
هیونجین در را باز کرد.
اتاقی بزرگ، تمیز و مرتب.
یک تخت دونفره، کتابخانه، پنجرهای رو به شهر و حتی لباسهای نو داخل کمد.
هان با تعجب اطراف را نگاه کرد.
هان: این... برای منه؟
هیونجین: فعلاً.
هان: فعلاً یعنی چی؟
هیونجین: یعنی تا وقتی رئیس تصمیم دیگهای بگیره.
هان پوزخند زد.
هان: خیلی دوست داره برای بقیه تصمیم بگیره، نه؟
هیونجین جواب نداد.
فقط کلیدی را روی میز گذاشت.
هیونجین: در از داخل قفل میشه.
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: یعنی میتونم برم؟
هیونجین لبخند محوی زد.
هیونجین: میتونی از اتاق بیرون بیای...
مکث کرد.
هیونجین: ...ولی نه از ساختمان.
هان اخم کرد.
هان: چه فرقی داره؟
هیونجین فقط شانهای بالا انداخت.
همان لحظه صدای در آمد.
تق تق.
هیونجین در را باز کرد.
پسر مو بلوند با یک سینی غذا پشت در ایستاده بود.
فلیکس: گفتم احتمالاً گرسنه باشه.
نگاهش به هان افتاد و لبخند زد.
فلیکس: سلام.
هان: سلام... بالاخره یکی اینجا بلده سلام کنه.
فلیکس خندهاش گرفت.
فلیکس: من فلیکسم.
هان: منم هانم ، هان جیسونگ .
هیونجین با نگاه کوتاهی به فلیکس گفت:
هیونجین: زیاد اینجا نمون.
فلیکس سر تکان داد، اما قبل از رفتن آرام رو به هان گفت:
فلیکس: اگر چیزی خواستی... به من بگو.
هان لبخند کوچکی زد.
هان: ممنون.
فلیکس از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد...
هان به سمت پنجره رفت.
از آن بالا، تمام محوطهی ساختمان دیده میشد.
نگهبانها...
ماشینهای مشکی...
دوربینها...
و حصارهای بلند.
هان با خودش گفت: پس... واقعاً زندانم.
همان لحظه، صدای قفل شدن در از بیرون آمد.
تق...
هان سریع برگشت.
دستگیره را پایین کشید.
باز نشد.
چند ثانیه فقط به در خیره ماند...
بعد زیر لب گفت:
هان: باشه اقای مثلا رئیس... ببینیم آخر این بازی، کی برنده میشه.
پایان پارت ۶
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 6
هیونجین چند لحظه به هان خیره ماند.
بعد خیلی آروم گفت:
هیونجین: بیا.
هان: نمیام.
هیونجین: فکر میکنی اگر نری، رئیس نظرش عوض میشه؟
هان چیزی نگفت.
با حرص نفسش را بیرون داد و پشت سر هیونجین راه افتاد.
...
راهروهای ساختمان بزرگ و ساکت بودند.
هر کسی که از کنار هیونجین رد میشد، با احترام سرش را پایین میآورد.
هان همهچیز را زیر نظر داشت.
هان باخودش گفت : اینا دقیقاً کیا هستن...؟
جلوی یک در ایستادند.
هیونجین در را باز کرد.
اتاقی بزرگ، تمیز و مرتب.
یک تخت دونفره، کتابخانه، پنجرهای رو به شهر و حتی لباسهای نو داخل کمد.
هان با تعجب اطراف را نگاه کرد.
هان: این... برای منه؟
هیونجین: فعلاً.
هان: فعلاً یعنی چی؟
هیونجین: یعنی تا وقتی رئیس تصمیم دیگهای بگیره.
هان پوزخند زد.
هان: خیلی دوست داره برای بقیه تصمیم بگیره، نه؟
هیونجین جواب نداد.
فقط کلیدی را روی میز گذاشت.
هیونجین: در از داخل قفل میشه.
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: یعنی میتونم برم؟
هیونجین لبخند محوی زد.
هیونجین: میتونی از اتاق بیرون بیای...
مکث کرد.
هیونجین: ...ولی نه از ساختمان.
هان اخم کرد.
هان: چه فرقی داره؟
هیونجین فقط شانهای بالا انداخت.
همان لحظه صدای در آمد.
تق تق.
هیونجین در را باز کرد.
پسر مو بلوند با یک سینی غذا پشت در ایستاده بود.
فلیکس: گفتم احتمالاً گرسنه باشه.
نگاهش به هان افتاد و لبخند زد.
فلیکس: سلام.
هان: سلام... بالاخره یکی اینجا بلده سلام کنه.
فلیکس خندهاش گرفت.
فلیکس: من فلیکسم.
هان: منم هانم ، هان جیسونگ .
هیونجین با نگاه کوتاهی به فلیکس گفت:
هیونجین: زیاد اینجا نمون.
فلیکس سر تکان داد، اما قبل از رفتن آرام رو به هان گفت:
فلیکس: اگر چیزی خواستی... به من بگو.
هان لبخند کوچکی زد.
هان: ممنون.
فلیکس از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد...
هان به سمت پنجره رفت.
از آن بالا، تمام محوطهی ساختمان دیده میشد.
نگهبانها...
ماشینهای مشکی...
دوربینها...
و حصارهای بلند.
هان با خودش گفت: پس... واقعاً زندانم.
همان لحظه، صدای قفل شدن در از بیرون آمد.
تق...
هان سریع برگشت.
دستگیره را پایین کشید.
باز نشد.
چند ثانیه فقط به در خیره ماند...
بعد زیر لب گفت:
هان: باشه اقای مثلا رئیس... ببینیم آخر این بازی، کی برنده میشه.
پایان پارت ۶
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۸۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط