رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_13

فصل هفتم | عکس

۰۰:۲۹
فلیکس به ساعت مچی‌اش خیره مانده بود.
عددها دیگر جلو نمی‌رفتند.
فقط...
عقب می‌رفتند.
هان از پایین هنوز فریاد می‌زد:
— بچه‌هاااا! یکی بیاد اینجا!
چان از راهرو گفت:
— هان، آروم باش!
— من آرومم، ساعت آروم نیست!
چند ثانیه بعد همه به طبقه‌ی پایین رسیدند.
ساعت آشپزخانه روی دیوار بود.
عقربه‌ی ثانیه‌شمار حرکت می‌کرد، اما عقربه‌ی دقیقه‌شمار...
برخلاف جهت معمول می‌چرخید.
۰۰:۲۹
۰۰:۲۸
۰۰:۲۷
چانگبین به ساعت خیره شده بود.
— این دیگه رسماً خراب شده.
سونگمین گفت:
— نه.
— چرا؟
— چون فقط همین ساعت نیست.
همه به او نگاه کردند.
سونگمین گوشی‌اش را بالا گرفت.
ساعت گوشی او هم تغییر کرده بود.
۰۰:۲۷
آی.ان فوراً گوشی خودش را نگاه کرد.
۰۰:۲۶
هان با ناباوری گفت:
— چرا گوشی من هنوز روی سی و یک دقیقه‌ست؟
همه به گوشی هان نگاه کردند.
۰۰:۳۱
سکوت.
هان آرام گفت:
— خب...
مکث کرد.
— ظاهراً گوشی من با این خونه کنار اومده.
لی‌نو گفت:
— گوشی تو تنها وسیله‌ایه که هنوز مثل آدم رفتار می‌کنه.
هان لبخند زد.
— می‌دونستم یکی قدرمو می‌دونه.
چان گوشی خودش را نگاه کرد.
ساعت دوباره تغییر کرد.
۰۰:۲۶
بعد...
۰۰:۲۵
چان گفت:
— همه ساعت‌ها رو خاموش کنید.
هیچ‌کس نفهمید چرا.
اما کسی مخالفت نکرد.
فلیکس هنوز به عکس داخل جیبش فکر می‌کرد.
همان عکس قدیمی.
همان اتاق.
همان پنجره.
و کسی که روی تخت خوابیده بود.
او ناگهان پرسید:
— عکس...
همه برگشتند.
— چی؟
فلیکس گفت:
— عکس داخل جعبه.
هیونجین نگاهش کرد.
— هنوز داریش؟
فلیکس سرش را تکان داد.
عکس را از جیبش بیرون آورد.
اما...
چهره‌ی شخصی که روی تخت بود، دیگر محو نبود.
فلیکس به عکس خیره ماند.
— این... قبلاً این‌طوری نبود.
چان عکس را از او گرفت.
همه دورش جمع شدند.
این بار صورت شخص داخل عکس مشخص بود.
اما...
هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.
جوانی بود با موهای تیره، لباس ساده و صورتی کاملاً بی‌حالت.
چان گفت:
— کسی می‌شناسدش؟
همه سر تکان دادند.
هان عکس را نزدیک صورتش آورد.
— شاید صاحب قبلی خونه باشه.
لی‌نو گفت:
— نه.
— از کجا می‌دونی؟
لی‌نو به عکس اشاره کرد.
— این عکس جدید شده.
همه ساکت شدند.
سونگمین عکس را برگرداند.
— پشتش هم چیزی اضافه شده.
پشت عکس، همان جمله‌ی قبلی هنوز بود:
«او هر شب قبل از خواب به پنجره نگاه می‌کرد.»
اما این بار زیر آن...
یک خط تازه ظاهر شده بود.
«و هر شب، کسی از پنجره به او نگاه می‌کرد.»
فلیکس آرام گفت:
— پس اون کسی که پشت پنجره بود...
هیونجین جمله‌اش را کامل کرد:
— شاید همیشه اونجا بوده.
ناگهان...
صدای افتادن از طبقه‌ی بالا آمد.
تق!
همه به سقف نگاه کردند.
چان گفت:
— هیچ‌کس بالا نره.
هان پرسید:
— چرا؟
— چون نمی‌خوام ببینم چی افتاده.
چانگبین خندید.
— منطقیه.
هان گفت:
— نه، منطقی اینه که بری ببینی.
چان نگاهش کرد.
— تو برو.
هان فوری عقب رفت.
— من فقط نظر دادم.
دیدگاه ها (۰)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 7حیاط قصر در سکوت فرو رفته بود.ه...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط