چندپارتی درخواستی
چندپارتی (درخواستی)
p2
چرا نگفتی...؟
بغضی که سالها توی دلش حبس شده بود، مثل یه سدِ شکسته، یه دفعه ریخت بیرون.
«من… من دیگه…»
صداش شکست.
شروع کرد به لرزیدن، همونطوری که اون شب توی خیابون لرزیده بود، ولی این بار جلوی چشم همه.
«خسته شدم…»
یه کلمهی ساده، ولی توی اون لحظه، دنیایی حرف پشتش بود.
اشکها روی صورتش میریخت، و دیگه تلاش نمیکرد جلوشون رو بگیره.
«از… از اینکه همهش الکی بخندم… خسته شدم!»
جیغ نبود، داد نبود…
فقط یه زمزمهی شکسته بود، که توی اتاق پیچید و همه رو میخکوب کرد.
انگار که یه نفر، شیشهی سکوت رو شکونده باشه و حالا صدای خرد شدنش توی گوش همه میپیچید.
اعضا، که تا اون لحظه فقط با تعجب نگاه میکردن، حالا با شوکِ عمیقی به ات خیره شده بودن.
این همون ات بود؟ همون عضوی که همیشه مثل خورشید میدرخشید؟
همون کسی که حتی موقع مریض شدن هم، با هزار تا شوخی، بقیه رو میخندوند؟
حالا، اون داشت وسط خونهشون، با صدای بلند، از تهِ دلش گریه میکرد.
و اون گریهها، فقط نشون میداد که چقدر تمام این مدت، اون خندهها، یه نقاب بودن
پاکتِ سیگار از قبل افتاده بود، مثل یه شاهدِ بیصدا.
اشکهاش یکریز میاومد، اما بدنش انگار که بیشتر از گریه، میلرزید… از همون لرزشهای ریز که وقتی یه نفر از شدت فشار دیگه نمیدونه کجا باید قرار بگیره.
چند ثانیه اول، هیچکس حرف نزد.
بعد، تهیونگ با همون قدمهای آرومش جلو رفت.
نه تند، نه هیجانی؛ طوری که ات حس نکنه دارن “بازجوییاش” میکنن.
گفت:
«ات… بیا نفس بکش. الان… الان مهم نیست چی شد.»
ات سرش رو بالا آورد، چشمهاش قرمز بود.
خواست چیزی بگه، ولی فقط یه صدای کوتاه از گلویش دراومد.
بعد دوباره پنهان شد پشت گریه.
جیهوپ هم سریع نشست کنار ات، خیلی نزدیک، اما نه چسبنده.
گفت:
«همین الان بگو… از کی بود؟ از چی بود؟
آخه… ما که دیدیم همهچی رو آروم میگذروندی. چرا یهو… این شکلی شدی؟»
ات مثل اینکه بخواد از زیر حرف فرار کنه، یه جورایی سرشو تکون داد.
لبهاش لرزید:
«نه… چیز خاصی نیست…
من فقط… یه کم… خستهم…»
ولی همین “یه کم” گفتنش، دقیقاً داشت همه رو عصبانی میکرد.
چون اون “یه کم” نبود.
نامجون که از اول ساکت بود و نگاهش عمیقتر از همیشه، یهو گفت:
«ات… تو همیشه با خنده جمعمون میکردی.
اما امشب… تو داری نشون میدی اون خنده برای ما بوده، برای خودت نه.»
و این جمله، مثل کلید بود.
ات دیگه نتونست تحمل کنه.
یه دفعه نشست کاملاً جلوتر، انگار میخواست از خودش دفاع کنه، اما دفاعش بیشتر شبیه تسلیم بود:
«آخه… اونا… همیشه پیام میدن…
همش میگن باید “اینجوری” باشی… باید “اونجوری” باشی…
انگار اصلاً توی وجود من جای خودشون رو داشتن…»
هوسِ گفتن داشت بالا میاومد.
ولی یه لحظه مکث کرد… انگار از خودش میترسید.
بعد خیلی آروم گفت:
«توی خونه… دعوا همیشه هست…
نه با صدای بلند… با حرفهایی که انگار میزنه توی مغز.
با نصیحتی که تهش تهدیده… با توجهی که اگه انجام ندی، میبرنش.»
اعضا با تعجب و ناراحتی به هم نگاه کردن.
چون تا قبلش، این “چیزی که فقط توی دل ات میموند” انگار اصلاً وجود نداشت.
جین دستش رو آروم گذاشت روی بازوی ات.
گفت:
«ما دوست داریم کمک کنیم.
ولی برای کمک… باید تو بهمون اجازه بدی حرف بزنی.
قول میدم قضاوتت نکنیم.»
ات لبخندِ نصفه زد.
همون خندهی الکیِ همیشگی، فقط این بار… خیلی کمجون.
گفت:
«اگه بگم، میترسم… بدتر شه.»
نامجون خیلی سریع جواب داد:
«پس از الان نذار تنها بمونی.
ما میمونیم. امشب… امشب فقط تو مهمی.»
و همین “فقط تو مهمی” انگار یه گوشه از قلب ات رو آروم کرد.
اما هنوز گریهاش بند نیومده بود و نگاهش رفت سمت پاکتی که افتاده بود.
یه لحظه صورتش جمع شد، بعد خیلی آروم گفت:
«من نمیخواستم… کسی بفهمه.
فقط… نمیدونستم چطور… آروم شم.»
و همین جمله، همه رو لرزوند.
چون فهمیدن اون “آرام شدن با چیزی که بد بو و بد عادت بود” فقط راهِ موقتی بود… نه انتخاب.
ادامه دارد...
p2
چرا نگفتی...؟
بغضی که سالها توی دلش حبس شده بود، مثل یه سدِ شکسته، یه دفعه ریخت بیرون.
«من… من دیگه…»
صداش شکست.
شروع کرد به لرزیدن، همونطوری که اون شب توی خیابون لرزیده بود، ولی این بار جلوی چشم همه.
«خسته شدم…»
یه کلمهی ساده، ولی توی اون لحظه، دنیایی حرف پشتش بود.
اشکها روی صورتش میریخت، و دیگه تلاش نمیکرد جلوشون رو بگیره.
«از… از اینکه همهش الکی بخندم… خسته شدم!»
جیغ نبود، داد نبود…
فقط یه زمزمهی شکسته بود، که توی اتاق پیچید و همه رو میخکوب کرد.
انگار که یه نفر، شیشهی سکوت رو شکونده باشه و حالا صدای خرد شدنش توی گوش همه میپیچید.
اعضا، که تا اون لحظه فقط با تعجب نگاه میکردن، حالا با شوکِ عمیقی به ات خیره شده بودن.
این همون ات بود؟ همون عضوی که همیشه مثل خورشید میدرخشید؟
همون کسی که حتی موقع مریض شدن هم، با هزار تا شوخی، بقیه رو میخندوند؟
حالا، اون داشت وسط خونهشون، با صدای بلند، از تهِ دلش گریه میکرد.
و اون گریهها، فقط نشون میداد که چقدر تمام این مدت، اون خندهها، یه نقاب بودن
پاکتِ سیگار از قبل افتاده بود، مثل یه شاهدِ بیصدا.
اشکهاش یکریز میاومد، اما بدنش انگار که بیشتر از گریه، میلرزید… از همون لرزشهای ریز که وقتی یه نفر از شدت فشار دیگه نمیدونه کجا باید قرار بگیره.
چند ثانیه اول، هیچکس حرف نزد.
بعد، تهیونگ با همون قدمهای آرومش جلو رفت.
نه تند، نه هیجانی؛ طوری که ات حس نکنه دارن “بازجوییاش” میکنن.
گفت:
«ات… بیا نفس بکش. الان… الان مهم نیست چی شد.»
ات سرش رو بالا آورد، چشمهاش قرمز بود.
خواست چیزی بگه، ولی فقط یه صدای کوتاه از گلویش دراومد.
بعد دوباره پنهان شد پشت گریه.
جیهوپ هم سریع نشست کنار ات، خیلی نزدیک، اما نه چسبنده.
گفت:
«همین الان بگو… از کی بود؟ از چی بود؟
آخه… ما که دیدیم همهچی رو آروم میگذروندی. چرا یهو… این شکلی شدی؟»
ات مثل اینکه بخواد از زیر حرف فرار کنه، یه جورایی سرشو تکون داد.
لبهاش لرزید:
«نه… چیز خاصی نیست…
من فقط… یه کم… خستهم…»
ولی همین “یه کم” گفتنش، دقیقاً داشت همه رو عصبانی میکرد.
چون اون “یه کم” نبود.
نامجون که از اول ساکت بود و نگاهش عمیقتر از همیشه، یهو گفت:
«ات… تو همیشه با خنده جمعمون میکردی.
اما امشب… تو داری نشون میدی اون خنده برای ما بوده، برای خودت نه.»
و این جمله، مثل کلید بود.
ات دیگه نتونست تحمل کنه.
یه دفعه نشست کاملاً جلوتر، انگار میخواست از خودش دفاع کنه، اما دفاعش بیشتر شبیه تسلیم بود:
«آخه… اونا… همیشه پیام میدن…
همش میگن باید “اینجوری” باشی… باید “اونجوری” باشی…
انگار اصلاً توی وجود من جای خودشون رو داشتن…»
هوسِ گفتن داشت بالا میاومد.
ولی یه لحظه مکث کرد… انگار از خودش میترسید.
بعد خیلی آروم گفت:
«توی خونه… دعوا همیشه هست…
نه با صدای بلند… با حرفهایی که انگار میزنه توی مغز.
با نصیحتی که تهش تهدیده… با توجهی که اگه انجام ندی، میبرنش.»
اعضا با تعجب و ناراحتی به هم نگاه کردن.
چون تا قبلش، این “چیزی که فقط توی دل ات میموند” انگار اصلاً وجود نداشت.
جین دستش رو آروم گذاشت روی بازوی ات.
گفت:
«ما دوست داریم کمک کنیم.
ولی برای کمک… باید تو بهمون اجازه بدی حرف بزنی.
قول میدم قضاوتت نکنیم.»
ات لبخندِ نصفه زد.
همون خندهی الکیِ همیشگی، فقط این بار… خیلی کمجون.
گفت:
«اگه بگم، میترسم… بدتر شه.»
نامجون خیلی سریع جواب داد:
«پس از الان نذار تنها بمونی.
ما میمونیم. امشب… امشب فقط تو مهمی.»
و همین “فقط تو مهمی” انگار یه گوشه از قلب ات رو آروم کرد.
اما هنوز گریهاش بند نیومده بود و نگاهش رفت سمت پاکتی که افتاده بود.
یه لحظه صورتش جمع شد، بعد خیلی آروم گفت:
«من نمیخواستم… کسی بفهمه.
فقط… نمیدونستم چطور… آروم شم.»
و همین جمله، همه رو لرزوند.
چون فهمیدن اون “آرام شدن با چیزی که بد بو و بد عادت بود” فقط راهِ موقتی بود… نه انتخاب.
ادامه دارد...
- ۳۹۹
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط