Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۸
Slave ♡ Season ♡ Part ۲۱۸
دکتر جوان سری تکان داد و از اتاق خارج شد یه سول هنوز هم با محبتی به دخترش نگاه میکرد تا اینکه با صدای جونگ کوک چرخید سمتش کرد آهسته سمتش قدم برداشت و گفت : دارم میرم بیرون هرچی شد بهم خبر بده
لحن زن هنوزم بوی دلخوری و عصبانیت را میداد ولی جوابش را داد : باشه برو اگه این دفعه گوشیت رو سایلنت نکنی خبر میدم
جونگ کوک به خوبی متوجه طعنه همسرش شد ولی تنها یک لبخند پر از خسته گی زد و روبه دخترش لب زد : بابایی داره میره بیرون اما زود برمیگرده فرشته کوچولوی من ..نگاه دیگری را به همسرش دوخت بلافاصله از اتاق خارج شد درحین قدم برداشتن کتش را مرتب پوشید
.........
صبحانه ای مریضها جلویش روی میز کوچکی قرار داشت و هویون یه هیچ وجه دلش نمیخواست از آن غذای بیمارستان بخورد با پوزخند عصبی روبه جیمینی که با منظمی و مرتبی کامل روبه رویش روی تخت نشسته بود کرد و بیان کرد : از جونت سیر شدی که اینا رو به خورد من میدی جیمی عوضی ..
جیمین با جدیت نگاهی به ساعتش انداخت لحنش صاف بود مانند صدای آرام موج های دریا، دستش را روی یه طرف صورت دختر گذاشت و نرم با انگشت شصتش صورتش را نوازش کرد درحین نگاه کردن به چشم های مشکی دختر نجوا کرد : زن خوشگل من دختر خوبی باش و غذات رو بخور
هویون پوزخندی زد و به تخت تکیه داد : من اشغال خور نیستم
جیمین لبخند مردانه ای روی لب هایش نشست : الان شبیه دختر من شدی تا زنم ... بلند خندید صدای خنده مردانه اش در فضای اتاق طنینی انداخت، ولی اخم خشن زنش به سوی او کشیده شد هویون با دست چپش یقه کت جیمین را گرفت و صورتش را به سوی صورت خودش نزدیک کرد در یک سانتی لب هایش لب زد : دخترت ؟ درست شنیدم
جیمین خبیث نیخشندی زد و نزدیک تر شد : فکر نکنم هیچوقت کلمه ای رو به اندازه این درست شنیده باشی پارک هویون
جیمین به آرامی و با ظرافتی وصفناپذیر، لبانش را روی لبان زنش گذاشت. این بوسه، طعمِ عشق و علاقه را داشت بوسهای طولانی که تمامِ تلخیهای شبِ گذشته را شست و برد. در آن لحظه، میانِ دیوارهای سرد بیمارستان، آنها در دنیای کوچک و گرمِ خودشان غرق شدند،
دکتر جوان سری تکان داد و از اتاق خارج شد یه سول هنوز هم با محبتی به دخترش نگاه میکرد تا اینکه با صدای جونگ کوک چرخید سمتش کرد آهسته سمتش قدم برداشت و گفت : دارم میرم بیرون هرچی شد بهم خبر بده
لحن زن هنوزم بوی دلخوری و عصبانیت را میداد ولی جوابش را داد : باشه برو اگه این دفعه گوشیت رو سایلنت نکنی خبر میدم
جونگ کوک به خوبی متوجه طعنه همسرش شد ولی تنها یک لبخند پر از خسته گی زد و روبه دخترش لب زد : بابایی داره میره بیرون اما زود برمیگرده فرشته کوچولوی من ..نگاه دیگری را به همسرش دوخت بلافاصله از اتاق خارج شد درحین قدم برداشتن کتش را مرتب پوشید
.........
صبحانه ای مریضها جلویش روی میز کوچکی قرار داشت و هویون یه هیچ وجه دلش نمیخواست از آن غذای بیمارستان بخورد با پوزخند عصبی روبه جیمینی که با منظمی و مرتبی کامل روبه رویش روی تخت نشسته بود کرد و بیان کرد : از جونت سیر شدی که اینا رو به خورد من میدی جیمی عوضی ..
جیمین با جدیت نگاهی به ساعتش انداخت لحنش صاف بود مانند صدای آرام موج های دریا، دستش را روی یه طرف صورت دختر گذاشت و نرم با انگشت شصتش صورتش را نوازش کرد درحین نگاه کردن به چشم های مشکی دختر نجوا کرد : زن خوشگل من دختر خوبی باش و غذات رو بخور
هویون پوزخندی زد و به تخت تکیه داد : من اشغال خور نیستم
جیمین لبخند مردانه ای روی لب هایش نشست : الان شبیه دختر من شدی تا زنم ... بلند خندید صدای خنده مردانه اش در فضای اتاق طنینی انداخت، ولی اخم خشن زنش به سوی او کشیده شد هویون با دست چپش یقه کت جیمین را گرفت و صورتش را به سوی صورت خودش نزدیک کرد در یک سانتی لب هایش لب زد : دخترت ؟ درست شنیدم
جیمین خبیث نیخشندی زد و نزدیک تر شد : فکر نکنم هیچوقت کلمه ای رو به اندازه این درست شنیده باشی پارک هویون
جیمین به آرامی و با ظرافتی وصفناپذیر، لبانش را روی لبان زنش گذاشت. این بوسه، طعمِ عشق و علاقه را داشت بوسهای طولانی که تمامِ تلخیهای شبِ گذشته را شست و برد. در آن لحظه، میانِ دیوارهای سرد بیمارستان، آنها در دنیای کوچک و گرمِ خودشان غرق شدند،
- ۹۳۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط