بازگشت عشق
🔮🎀بازگشت عشق🎀🔮
Part13
لیا:چاعان کمرش از سمت راست زهر خورد نمی تونه زنده بمونه اگه به اونجا بزنید راحت شکستش میدید😭
نیم ساعت قبل
لیا دید نزدیکش یه خاک لیا به سختی با دستای بسته یه سم درست کرد بعد که اورهان حواسش نبود اونو به خوردش داد در واقع وقتی زد تو سرش بعدش با گل دماغشو گرفت و اون زهر رو به خوردش داد
حال
چاعان که شنید با همه به کمر راست اورهان ضربه وارد کردن و شکستش دادن
بعد همه رفتن لیا رو باز کردن
لیا:واقعا معذرت میخوام بخاطر من این همه دردسر کشیدید🥺
توانا:تو دوست ما هستییی و ما هم نمی زاریم آسیب ببینی🥹
صالح :تو بدون ترس اون کارو کردی و چاعان رو نجات دادی🙂
یاعیز:لیا تو الان خوبی
لیا مرسی خوبم واقعا ممنونم😊
آردا:همین که خوب باشی کافیه
همه داشتن میرفتن خونه وقتی رسیدن به خونه
چاعان:لیا میشه با هم حرف بزنیم؟
صالح:شما برید
لیا:ممنونم
لیا چاعان رفتن قدم بزنن
چاعان:چرا کردی؟😕
لیا:چیو
چاعان:خودتو نزن به اون راه چرا جای من رفتی
لیا:اههه چاعان الان میخوای دوباره بحث اونو پیش بکشی😒
چاعان:اره میدونی چقدر سخت بود که احساس اضافه بودن داشته باشی میدونی چقدر سخت هر شب کتابهای که دوست داشتی میخوندم ولی خودت نبودی میدونی چقدر سخته که کسی که ..
چاعان حرفشم ادامه نداد لیا با لحن در از عصبانیت اما ناراحت گفت
لیا:ادامه بده
چاعان:ولش کن برگردیم
چاعان داشت بر میگشت که لیا با چشمای پر از اشک گفت
لیا:چون من خودخواهم نمی خواستم من اینارو تحمل کنم میدونی من دلم نمی خواست هیچکدوم از این چیزایی که تو تجربه کردی تجربه کنم چون میترسیدم حالا رسیدی به جواب
لیا با اشک از پیش چاعان رفت چاعان دست لیا رو گرفت
چاعان :خوب این راهش نبود چرا به خودمون هیچی نگفتی می دونی کل گروه ازت ناراحت بودن
لیا:خوب اگه میگفتم میزاشتین به زور وادارم میکردید جادو رو انجام بدم بعد هم که خودت میدونی
چاعان:حالا باشه گریه نکن اشکاتو پاک کن
لیا چاعان برگشتن چاعان دم در به لیا یه چیزی گفت که لیا رو شوکه کرد
چاعان:لیا راستش من..من...من ...عاشقتم🫠🙂
لیا:😳
Part13
لیا:چاعان کمرش از سمت راست زهر خورد نمی تونه زنده بمونه اگه به اونجا بزنید راحت شکستش میدید😭
نیم ساعت قبل
لیا دید نزدیکش یه خاک لیا به سختی با دستای بسته یه سم درست کرد بعد که اورهان حواسش نبود اونو به خوردش داد در واقع وقتی زد تو سرش بعدش با گل دماغشو گرفت و اون زهر رو به خوردش داد
حال
چاعان که شنید با همه به کمر راست اورهان ضربه وارد کردن و شکستش دادن
بعد همه رفتن لیا رو باز کردن
لیا:واقعا معذرت میخوام بخاطر من این همه دردسر کشیدید🥺
توانا:تو دوست ما هستییی و ما هم نمی زاریم آسیب ببینی🥹
صالح :تو بدون ترس اون کارو کردی و چاعان رو نجات دادی🙂
یاعیز:لیا تو الان خوبی
لیا مرسی خوبم واقعا ممنونم😊
آردا:همین که خوب باشی کافیه
همه داشتن میرفتن خونه وقتی رسیدن به خونه
چاعان:لیا میشه با هم حرف بزنیم؟
صالح:شما برید
لیا:ممنونم
لیا چاعان رفتن قدم بزنن
چاعان:چرا کردی؟😕
لیا:چیو
چاعان:خودتو نزن به اون راه چرا جای من رفتی
لیا:اههه چاعان الان میخوای دوباره بحث اونو پیش بکشی😒
چاعان:اره میدونی چقدر سخت بود که احساس اضافه بودن داشته باشی میدونی چقدر سخت هر شب کتابهای که دوست داشتی میخوندم ولی خودت نبودی میدونی چقدر سخته که کسی که ..
چاعان حرفشم ادامه نداد لیا با لحن در از عصبانیت اما ناراحت گفت
لیا:ادامه بده
چاعان:ولش کن برگردیم
چاعان داشت بر میگشت که لیا با چشمای پر از اشک گفت
لیا:چون من خودخواهم نمی خواستم من اینارو تحمل کنم میدونی من دلم نمی خواست هیچکدوم از این چیزایی که تو تجربه کردی تجربه کنم چون میترسیدم حالا رسیدی به جواب
لیا با اشک از پیش چاعان رفت چاعان دست لیا رو گرفت
چاعان :خوب این راهش نبود چرا به خودمون هیچی نگفتی می دونی کل گروه ازت ناراحت بودن
لیا:خوب اگه میگفتم میزاشتین به زور وادارم میکردید جادو رو انجام بدم بعد هم که خودت میدونی
چاعان:حالا باشه گریه نکن اشکاتو پاک کن
لیا چاعان برگشتن چاعان دم در به لیا یه چیزی گفت که لیا رو شوکه کرد
چاعان:لیا راستش من..من...من ...عاشقتم🫠🙂
لیا:😳
- ۴۵۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط