پارت ۹
ویو آتسو
تا ساعت ۱ خواب بودم و از گشنگی بیدار شدم دیدم صبحانه امادست شروع کردم به خوردن و تمام مدت به دیشب فکر میکردم هیچی یادم نمییومد بعد صبحانه رو جمع کردم و رفتم کارای نهار رو کردم ساعت ۳ شده بود که یهو زنگ خورد آخه آلفا که رمز در رو داره یعنی چویا سان با این فکر در رو باز کردم که با عمو فوکوزاوا از خوشحالی گریه ام گرفت آتسو:عمو ...عمو جونم
فوکو :یه بغل بهم بده ببینم
پریدم بغلش و از خوشحالی گریه میکردم یهو بوی آتیش به مشامم خورد و از خوشحالی که میتونم عمو رو به آلفا نشون بدم داد زدم
آتسو :آلفا آلفا بیا بیا بهت عمو رو نشون بدم
اکو :عم..وت؟
ویو اکو
گارد گرفتم که به اون آلفا حمله کنم از عصبانیت کنترل رایحه ام رو از دست دادم که آتسوشی برای اولین بار با خوشحالی صدام زد
آتسو : آلفا آلفا بیا بیا بهت عمو رو نشون بدم
وقتی این رو گفت رایحهی بارون دوباره ارومم کرد و کنترل رایحه ام رو بدست آوردم از خوشحالی اون لبخندی زدم از
بغل اون آلفا اومد پایین دستم رو گرفت و برد سمت اون
آلفا آتسو : عمو این شوهرم هست و آلفا این عمو فوکوزاوا
هست راستی عمو شوهر عمو موری کو
اکو :خوشبختم ولی اتسوشی ما باید بریم برات لباس عروسی رو بگیریم برات و چرا هنوز منو آلفا صدا صدام میکنی اون
یهو ناراحت شد و گفت
آتسو : باشه و خب الان چی صداتون کنم
اکو : آتسوشی....
فوکو : اشکالی ندارد و موری اون با آلیس چان خونه تنها است بهتر زود برم یه روز با اونا میام
تعظیم کوچکی کردم و اون رفت آتسوشی با اون ناراحتیش گفت
آتسو : خب نهار آمادست و ......چی صداتون کنم
اکو: اکو ...دوست داری ...برای شام بگی بیان
یهو با برقی تو چشماش بهم نگاه کرد و گفت
آتسو : واقعا میتونم ...
اکو : من که مشکلی ندا...
یهو پرید بغلم و شروع کرد به تشکر کردن تو همون حال بود که گفت
آتسو : اکو سان الان غذا سرد میشه بیا دیگه
دستم رو گرفت و کشوند سمت میز و نشوند و کلی غذا برام کشید من خندیدم و شروع کردم به خوردن اون رفت آماده بشه همه کارهاش با خنده بود و این منو خوشحال میکرد وقتی غذام تموم شد اون اومد بیرون
آتسو : من آمادم
اکو: پس بزن بریم دستم رو بردم سمتش اون منو با تعجب نگاه کرد فهمیدم که نمیدونه منظورم چیه
اکو : بیا دیگه دستم رو بگیر بریم
آتسوشی منو نگاه کرد بعد با هیجان دستم رو گرفت و از خونه بیرون زدیم
ویو آتسو
تا ساعت ۱ خواب بودم و از گشنگی بیدار شدم دیدم صبحانه امادست شروع کردم به خوردن و تمام مدت به دیشب فکر میکردم هیچی یادم نمییومد بعد صبحانه رو جمع کردم و رفتم کارای نهار رو کردم ساعت ۳ شده بود که یهو زنگ خورد آخه آلفا که رمز در رو داره یعنی چویا سان با این فکر در رو باز کردم که با عمو فوکوزاوا از خوشحالی گریه ام گرفت آتسو:عمو ...عمو جونم
فوکو :یه بغل بهم بده ببینم
پریدم بغلش و از خوشحالی گریه میکردم یهو بوی آتیش به مشامم خورد و از خوشحالی که میتونم عمو رو به آلفا نشون بدم داد زدم
آتسو :آلفا آلفا بیا بیا بهت عمو رو نشون بدم
اکو :عم..وت؟
ویو اکو
گارد گرفتم که به اون آلفا حمله کنم از عصبانیت کنترل رایحه ام رو از دست دادم که آتسوشی برای اولین بار با خوشحالی صدام زد
آتسو : آلفا آلفا بیا بیا بهت عمو رو نشون بدم
وقتی این رو گفت رایحهی بارون دوباره ارومم کرد و کنترل رایحه ام رو بدست آوردم از خوشحالی اون لبخندی زدم از
بغل اون آلفا اومد پایین دستم رو گرفت و برد سمت اون
آلفا آتسو : عمو این شوهرم هست و آلفا این عمو فوکوزاوا
هست راستی عمو شوهر عمو موری کو
اکو :خوشبختم ولی اتسوشی ما باید بریم برات لباس عروسی رو بگیریم برات و چرا هنوز منو آلفا صدا صدام میکنی اون
یهو ناراحت شد و گفت
آتسو : باشه و خب الان چی صداتون کنم
اکو : آتسوشی....
فوکو : اشکالی ندارد و موری اون با آلیس چان خونه تنها است بهتر زود برم یه روز با اونا میام
تعظیم کوچکی کردم و اون رفت آتسوشی با اون ناراحتیش گفت
آتسو : خب نهار آمادست و ......چی صداتون کنم
اکو: اکو ...دوست داری ...برای شام بگی بیان
یهو با برقی تو چشماش بهم نگاه کرد و گفت
آتسو : واقعا میتونم ...
اکو : من که مشکلی ندا...
یهو پرید بغلم و شروع کرد به تشکر کردن تو همون حال بود که گفت
آتسو : اکو سان الان غذا سرد میشه بیا دیگه
دستم رو گرفت و کشوند سمت میز و نشوند و کلی غذا برام کشید من خندیدم و شروع کردم به خوردن اون رفت آماده بشه همه کارهاش با خنده بود و این منو خوشحال میکرد وقتی غذام تموم شد اون اومد بیرون
آتسو : من آمادم
اکو: پس بزن بریم دستم رو بردم سمتش اون منو با تعجب نگاه کرد فهمیدم که نمیدونه منظورم چیه
اکو : بیا دیگه دستم رو بگیر بریم
آتسوشی منو نگاه کرد بعد با هیجان دستم رو گرفت و از خونه بیرون زدیم
- ۹.۴k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط