و دلتنگی شاید همان بهای سنگینی بود که دادم برای ریسک دوست

و دلتنگی شاید همان بهای سنگینی بود که دادم برای ریسک دوست داشتنش.
دلتنگی شاید همان بغض نامحدود میان جمع بود که برای نترکیدنش بلند تر می‌خندیدم ...
و دلتنگی شاید همان خود آزاری های عواطف من بود، شاید همان سختیِ تصمیم برای پذیرفتن برای منطقی تر اندیشیدن برای فراموش کردن.
و دلتنگی اسم دیگر تو بود وقتی هنوز اسمت را نمی‌دانستم و اکنون که اسمت را می‌دانم باز هم نام اصلی تو چیزی نیست جز دلتنگی.
دیدگاه ها (۳)

دلیل شاعر شدن من ولی مثلِ بقیه نیست؛بقیه شعر میبافند تا دوبا...

لیوانی در دست دارم قهوه‌ای بسیار تلخ مرا می‌نوشد،آنقدر می‌نو...

وَ درد ...به استخوانِمان رسیده،اما هنوز...خودمان را نباخته ا...

آخرم را شنیده ای اما...در دلت هیچ التهابی نیست با تو مرگ و ب...

🔰 جنگ چهارم در راه است؛ نه فاز دوم جنگ سوم▫️ اگر دوباره جنگی...

سفیر کبیر Grand Ambassador

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط