PART
𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐈𝐧 𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐡𝐚𝐝𝐨𝐰 𝐎𝐟 𝐌𝐮𝐫𝐝𝐞𝐫
PART¹
(ههجین+)(جونگکوک–)(پارک مینسو×)(مین چهوون&)
سئول سرد و بارونی بود و ههجین با تیمش بالای سر ج.سدی که هنوز تازه بود ایستاده بودن و ههجین داشت همه چیز رو بررسی میکرد پس خم شد و دقیق تر چک کرد و آروم زمزمه کرد
+متاسفم...خیلی دیر رسیدم
یکی از زیر دست ها ههجین که اسمش پارک مینسو بود میاد سمتش
×قربان!روش قتل مثل همیشه هست ولی هیچ اثری از قاتل نیست و دوباره دوربین ها چیزی ضبط نکردن
+اوکی حتما اطلاعات مقتول رو به پرونده اضافه کن تا بررسیش کنم
×بله!
مینسو میره و مین چهوون میاد
&هی دختر چته؟
+چمه؟این پنجمین قتلیه که این هفته رخ داده!من قسم خوردم نزارم کسی اون حس لعنتی منو تجربه کنه ولی الان چی؟اون قاتل لعنتی هیچ ردی ازش وجود نداره و اگر دستگیرش نکنم همینطوری مردم شهرم میمیرن و باید منتظر مرگ خودم و عزیزانم بشینم (کمی عصبانی)
&هی هی آروم باش!درک میکنم سخته ولی با عصبانیت هیچی حل نمیشه،بیا برگردیم اداره،همه مدارک موجود جمع شده دیگه اینجا کاری نداریم
ههجین سوار ماشین خودش میشه که چهوون هم میاد میشینه کنارش
&عمرا بزارم تنها بری!
ههجین نگاهی به چهوون میکنه و هوفی کلافه میکشه و به سمت اداره رانندگی میکنه...بعد از چند مین میرسن و پیاده میشن و ههجین میره پشت میزش میشینه و دوباره پرونده رو بررسی میکنه،کم کم اعضای تیمش میرن و فقط اون میمونه و کم کم وقتی چندین و چند بار پرونده رو میخونه،خسته میشه چون دو روز بود که نخوابیده بود پس پرونده رو برمیداره تا بره خونش و اون رو دوباره بررسی کنه،پرونده رو میزاره داخل ماشینش و راه میفته سمت کافه ای که همیشه میرفت،نگاه به ساعت میکنه 23:56 دقیقه بود و فکر میکرد احتمالا کافه بسته باشه ولی وقتی رسید باز بود و افراد کمی اونجا بودن،رفت داخل و جلوی میز باریستا نشست و یه چای لیمو سفارش داد و منتظر موند که یهو یه مرد دیگه وارد کافه میشه و چیزی رو از روی زمین برمیداره و بعد آروم میزنه روی شونه ههجین
–ببخشید...این مال شماست؟
ههجین به سمت مرد برمیگرده و خودکار مشکی مورد علاقش که یادگاری از پدرش بود رو توی دستای مرد میبینه،اصلا متوجه افتادنش نشده بود
+اوه بله ممنونم!
خودکار رو از دست مرد میگیره و فقط برای چند ثانیه خیلی کوتاه نوک انگشتانشون به هم برخورد میکنه و هردو حسی عجیب رو احساس میکنن ولی خیلی زود ههجین دستش رو عقب میکشه تا خودکار رو بزاره توی کیفش
–میتونم اینجا بشینم؟
به صندلی کنار ههجین اشاره میکنه
+اوه بله!
مرد نگاهی به لباس ههجین میکنه و پوزخندی میزنه،البته ههجین اون پوزخند رو ندید
–شما پلیسید؟
+بله...
–هوم...پلیسی شغل جالبیه،حتما با مجرم ها زیادی سروکار دارید
ههجین یک کم کلافه شده بود چون جواب حرف مرد مشخص بود
–اوه خودم رو معرفی نکردم...من جئون جونگکوکم ولی تو میتونی منو جونگکوک صدا کنی چون قراره از این به بعد بیشتر به هم برخورد کنیم
ههجین منظور مرد رو متوجه نشد و فقط به مردی که در حال ترک کافه بود خیره شد...
«ویو جونگکوک»
از کافه اومدم بیرون و دستم رو گذاشتم روی سینم...قلبم تند میزد!من چم شده؟احتمالا ترسیدم چون امکان نداره به خاطر یه دیدار کوتاه عاشق بشم!ولی ترس هم برای من معنی ندارد!بزار برم داروخانه داروی تپش قلب بگیرم
«پایان ویو جونگکوک»
جونگکوک رفت داروخانه و ههجین بعد از خوردن چای لیموش و حساب کردن از اونجا اومد بیرون و سوار ماشینش شد و به سمت خونه اش راه افتاد،وقتی رسید خونش کتش رو به جا لباسی آویزون کرد و رفت روی کاناپه نشست و دوباره پرونده رو بررسی کرد ولی حتی نفهمید کی همونجا خوابش برده تا وقتی که صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد و سریع گوشیش رو برداشت و دید که پارک مینهو زنگش میزنه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
خب شرطا رو از کم شروع میکنم
لایک=5
بازنشر=5
#جونگکوک #فیک_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده
PART¹
(ههجین+)(جونگکوک–)(پارک مینسو×)(مین چهوون&)
سئول سرد و بارونی بود و ههجین با تیمش بالای سر ج.سدی که هنوز تازه بود ایستاده بودن و ههجین داشت همه چیز رو بررسی میکرد پس خم شد و دقیق تر چک کرد و آروم زمزمه کرد
+متاسفم...خیلی دیر رسیدم
یکی از زیر دست ها ههجین که اسمش پارک مینسو بود میاد سمتش
×قربان!روش قتل مثل همیشه هست ولی هیچ اثری از قاتل نیست و دوباره دوربین ها چیزی ضبط نکردن
+اوکی حتما اطلاعات مقتول رو به پرونده اضافه کن تا بررسیش کنم
×بله!
مینسو میره و مین چهوون میاد
&هی دختر چته؟
+چمه؟این پنجمین قتلیه که این هفته رخ داده!من قسم خوردم نزارم کسی اون حس لعنتی منو تجربه کنه ولی الان چی؟اون قاتل لعنتی هیچ ردی ازش وجود نداره و اگر دستگیرش نکنم همینطوری مردم شهرم میمیرن و باید منتظر مرگ خودم و عزیزانم بشینم (کمی عصبانی)
&هی هی آروم باش!درک میکنم سخته ولی با عصبانیت هیچی حل نمیشه،بیا برگردیم اداره،همه مدارک موجود جمع شده دیگه اینجا کاری نداریم
ههجین سوار ماشین خودش میشه که چهوون هم میاد میشینه کنارش
&عمرا بزارم تنها بری!
ههجین نگاهی به چهوون میکنه و هوفی کلافه میکشه و به سمت اداره رانندگی میکنه...بعد از چند مین میرسن و پیاده میشن و ههجین میره پشت میزش میشینه و دوباره پرونده رو بررسی میکنه،کم کم اعضای تیمش میرن و فقط اون میمونه و کم کم وقتی چندین و چند بار پرونده رو میخونه،خسته میشه چون دو روز بود که نخوابیده بود پس پرونده رو برمیداره تا بره خونش و اون رو دوباره بررسی کنه،پرونده رو میزاره داخل ماشینش و راه میفته سمت کافه ای که همیشه میرفت،نگاه به ساعت میکنه 23:56 دقیقه بود و فکر میکرد احتمالا کافه بسته باشه ولی وقتی رسید باز بود و افراد کمی اونجا بودن،رفت داخل و جلوی میز باریستا نشست و یه چای لیمو سفارش داد و منتظر موند که یهو یه مرد دیگه وارد کافه میشه و چیزی رو از روی زمین برمیداره و بعد آروم میزنه روی شونه ههجین
–ببخشید...این مال شماست؟
ههجین به سمت مرد برمیگرده و خودکار مشکی مورد علاقش که یادگاری از پدرش بود رو توی دستای مرد میبینه،اصلا متوجه افتادنش نشده بود
+اوه بله ممنونم!
خودکار رو از دست مرد میگیره و فقط برای چند ثانیه خیلی کوتاه نوک انگشتانشون به هم برخورد میکنه و هردو حسی عجیب رو احساس میکنن ولی خیلی زود ههجین دستش رو عقب میکشه تا خودکار رو بزاره توی کیفش
–میتونم اینجا بشینم؟
به صندلی کنار ههجین اشاره میکنه
+اوه بله!
مرد نگاهی به لباس ههجین میکنه و پوزخندی میزنه،البته ههجین اون پوزخند رو ندید
–شما پلیسید؟
+بله...
–هوم...پلیسی شغل جالبیه،حتما با مجرم ها زیادی سروکار دارید
ههجین یک کم کلافه شده بود چون جواب حرف مرد مشخص بود
–اوه خودم رو معرفی نکردم...من جئون جونگکوکم ولی تو میتونی منو جونگکوک صدا کنی چون قراره از این به بعد بیشتر به هم برخورد کنیم
ههجین منظور مرد رو متوجه نشد و فقط به مردی که در حال ترک کافه بود خیره شد...
«ویو جونگکوک»
از کافه اومدم بیرون و دستم رو گذاشتم روی سینم...قلبم تند میزد!من چم شده؟احتمالا ترسیدم چون امکان نداره به خاطر یه دیدار کوتاه عاشق بشم!ولی ترس هم برای من معنی ندارد!بزار برم داروخانه داروی تپش قلب بگیرم
«پایان ویو جونگکوک»
جونگکوک رفت داروخانه و ههجین بعد از خوردن چای لیموش و حساب کردن از اونجا اومد بیرون و سوار ماشینش شد و به سمت خونه اش راه افتاد،وقتی رسید خونش کتش رو به جا لباسی آویزون کرد و رفت روی کاناپه نشست و دوباره پرونده رو بررسی کرد ولی حتی نفهمید کی همونجا خوابش برده تا وقتی که صبح با صدای زنگ گوشیش بیدار شد و سریع گوشیش رو برداشت و دید که پارک مینهو زنگش میزنه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
خب شرطا رو از کم شروع میکنم
لایک=5
بازنشر=5
#جونگکوک #فیک_جونگکوک #عشقماباخوننوشتهشده
- ۳۶۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط