نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاق‌ترم یا تو به من؟
زنده‌ام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن
بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست
این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن
وای بر من که در این بازی بی‌سود و زیان
پیش پیمان‌شکنی چون تو شدم عهدشکن
باز با گریه به آغوش تو بر می‌گردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهنl
دیدگاه ها (۰)

چـــه دردی بــــدتـــر از آنــــکــه بــــخـــواهـــی و نخــ...

بپرس : دوستم داری ؟بگذار بگویم : من .؟شما را ؟!به جا نمی‌آور...

تن تو مین و لبم سربازیستکه جوان استو به سر شوق شهادت داردl

بیمار چشم اویم و آن سنگدل مرادرمان که بگذریم، دعا هم نمی کند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط