سرنوشت

" سرنوشت "
p,13
.
.
شروع کردیم به خندیدن و ادا درآوردن با کوک .... اصلا نفهمیدیم کی این قد زود گذشت که رسیدیم عمارت پدربزرگ ... کوک ماشینو برد تو حیاط و پشت سرمون اومدن داخل .... از ماشین عمو جونگ معلوم بود کا اونا زود تر از ما رسیدن ... ی نفس عمیق کشیدم و از ماشین پیاده شدم ... و با کوک و تا و جیمین که کتاشونو توی دستشون گرفته بودن رفتیم سمت ورودی .... هنوز وارد عمارت نشده بودیم که در عمارت باز شد ....... کارلا با ی لباس باز دوید سمت جونگ کوک و بغلش کرد..... کوک سریع اونو از بغلش جدا کرد ...
.
کارلا : کوکیی دلم برات تنگ شده بود ... تو هم دلت برام تنگ شده بود ؟ ( بیین از اون عشوه های ج.ده ای هااا😂)
.
پشت سر کارلا کانر و عمو جونگ و پدر بزرگ اومدن بیرون ... همونجور که داشتم از عصبانیت دندونامو رو هم فشار میدادم نگاهم به کانر اوفتاد...... اومم کانر به خودش رسیده ... ظاهرا ورزش میکنه ...بعد نگاهمون دادم به جونگ کوک که سعی داشت کارلا رو از خودش جدا کنه...... از اونور ته و جیمین که داشتن به کوک میخندیدن ....رفتم سمت کارلا ...
.
ا/ت : بزار برسیم بعد خودتو بچسبون بهش
.
کارلا ی لحظه با بهت بهم نگاه کرد و گفت ....
.
.
.
امشب شاید نتونم پارت بعدی رو بزارم ولی حتما فردا ۲ پارت میزارم
دوستون دارممم💗🥲💗
دیدگاه ها (۲)

سلامم بچه ها من سعیمو میکنم امروز یک یا دو پارت بزارم ولی اگ...

"سرنوشت"p,13..کارلا : هه تو چیش میشی ؟ فقط ی بچه ی یتیم بد ب...

" سرنوشت "p,12..ویو ا/ت *رفتم سمتش و از پشت محکم بغلش کردم ....

کپشن مهممم💥💥....سلاممم بچه ها ببخشید من ۳ .. ۴ روزه این قد ب...

قهوه تلخ پارت پنجملیها از جاش تکون نم...

part13 عشق پنهانم جونگ کوک: باشه پسرم میتونی باهاش ازدواج کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط