در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که می‌سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد




«رهی معیری»
دیدگاه ها (۱)

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزدبه می بفروش دلق ما ک...

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آچون یوسف اندرآمد مصر و شکر...

اگر به جمع خستگان، به گوش دل شکستگانپیام ما، ترانۀ ما، نمی ر...

مِی و میخانه مست و مِی کشان مست زمین مست و زمان مست آسمان مس...

باران که می آید دلم در خانه میگیرداز من سراغ عشق را دیوانه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط