[عشق و نفرت۱]

[عشق و نفرت۱]
ویوصبح
از زبان نویسنده
امشب قرار بوده همه به عمارت بزرگ برن و دورهم جمع شن (عمارت بزرگ همون خونه پدر بزرگ)
سوهاو سورا و اهیون و هانا بعد از اینکه از خواب بلند شدن و رفتن صبحانه خوردن تصمیم گرفتن که برای امشب لباس بخرن ۲۰دقیقه بعد همه حاظر بودن که هانا خانوم هنوز تشریف نیاوردن که بالاخره آمدن رفتن به بزرگ ترین مرکز خرید سئول سوهاوسورا به یه طرف رفتن اهیون و هانا هم به یه طرف دیگه
ویو پسرا
تهیونگ :امشب باید به عمارت بزرگ بریم پس بریم لباس بخریم(اوه اوه😂)
همه : پاییم
پسرا هم رفتن به همون پاساژی که دخترا بودن تهیونگ و جونگ کوک به یه طرف رفتن و جین و جمین هم به یه طرف دیگه بعد چند دقیقه هم پسرا خرید کردن هم دخترا که تصمیم گرفتن برن کافه (چه هماهنگ میرن کافه☹️)(عکس لباسارو می‌زارم)
ویو دخترا
سورا:رفتیم تو کافه و نشستیم گارسون سفارشارو گرفتو رفت که دیدم هانا داره صدامون می‌کنه
هانا:بچه ها چشمام فکر کنم ضعیف شده باید عینک بخرم
همه:چرا باخنده
هانا:بچه ها شما هم اون دشمنارو نگاه میکنین
همه سرشونو چرخوندن که با پسرا روبرو شدن که اونجا بودن (یاخدا)
سوها:اینا اینجا چیکار میکن
اهیون:اینا فاز بدی دارن ایش من که ازشون متنفرم
سورا :منم بچه بیاین بریم یه کافه دیگه
سوها: موافقم👍
هانا :برین دیگه
داشتن میرفتن بیرون که یکی از پسرا متوجه اونا شد 😂
و جین بهشون گفت این بی مغزا اینجا چی کار میکردن تا جین این حرفو زد همه به در نگاه کردن دیدن چیزی نیس جمین یه پس گردنی به جین زد و گفت:آنقدر توهم نزن پسر
جونگ کوک :هیونگ نکنه داری بهشون فکر می‌کنی(همه خنده)
تهیونگ :فکر کنم عاشق شده (خنده)
پسرا غذاشونو خوردن و رفتن
دخترا هم دیگه کافه نرفتن و رفتن خونه
ویو دخترا
همه از در وارد شدن رفتن یه راس رو کاناپه ها دراز کشیدن و یه آهی کشیدن و ساعت ۶بود که همه باهم بلند شدن عمارت...(همه:جیغغغغغ)
رفتن تو اتاقاشون و آماده شدن و رفتن تو ماشین و حرکت کردن که وقتی رسیدم پسرا هم رسیده بودن دم در بودن که دخترا تند تر رفتن جلو و یه تنه به پسرا زدن و رفتن داخل که....
(لباس اسلاید اول سوها،سورا،اهیون،هانا،تهیونگ ،جونگ کوک،جین،جمین)
ادامه دارد......
دیدگاه ها (۱۵)

[عشق و نفرت۲]رفتن داخل که پدر بزرگ گفت شما باهم آمدین !(ای پ...

[عشق و نفرت۳]داشتیم میومدیم بیرون که دیدیم اهیون نیس تصمیم گ...

☆‌عشق اجباری من✧P3ویو نویسنده شام و خوردن همه تو سالن نشسته ...

☆‌عشق اجباری من✧P5ویو سوهامی‌خواستم جواب تهیونگ رو بدم که یه...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط