Compensation of his death __ Part 43
Compensation of his death __ Part 43
سلینا ویو
روی صندلی میشینه.
ارون: شروع کنین.
یجوری میگه انگار نمیگفت شروع نمیکردم. چاقوم رو برمیدارم و شروع میکنم به تکه کردن استیک. چنگال رو داخل گوشت فرو میکنم و میرم که لقمهی اول رو بخورم که نگاهم به بشقاب لنا میفته، هنوز درگیر تکه کردن گوشته. چنگالم رو روی بشقاب میزارم و دستم رو به سمت بشقابش میبرم تا بشقابمون رو عوض کنم که یکی این کار رو زودتر میکنه. فرانسیس. بشقابش رو با بشقاب لنا عوض میکنه، همهی نگاهها روی میز به اونا میفته. نکنه که ایناااا...
دستم رو روی شونهی لنا میزارم و ابروهام رو بالا میندازم، با ی نگاه گوه نخور غذا بخور بهم نگاه میکنه. لبخند میزنم و دوباره شروع به غذا خوردن میکنم.
الان ساعت چنده؟ خب خودمم نمیدونم. یک؟ دو؟ سه یا شایدم چهار؛ مهم نیست. مهم اینه که توی تاریکی دارم راه میرم تا بتونم آشپزخونه رو پیدا کنم و باید اعتراف کنم اصلا موفق نیستم. از پلههایی که نمیدونم میخوره به کجا پایین میرم، احساس میکنم دارم میرم زیر زمین. ته راه پله ی در باز هست که چراغاش روشنه. دو نفر دارن باهم حرف میزنن. یکیشون فک کنم ارون باشه ولی اون یکی رو نمیدونم. جلو میرم و دم در مکث میکنم، خیلی کم جلو میرم فقط در حدی که بتونم ببینم داخل چهخبره. ی سالن بیلیاردعه. نه... اینجا همه چی هست، از کیسه بوکس تا دستهی بازی و بیلیارد تا ی بار شخصی. نورهای زرد و نئونی فضا رو روشن کرده. ارون با بالا تنهی برهنه کنار ی پسر وایساده. پسره خیلی شبیه فرانسیسه ولی موهاش تیرهتر، چشماش کشیدهتر و صدای بم تره. خطاب به ارون میگه.
...: راستی میخوای با دختره چیکار کنی؟
کدوم دختره؟
ارون: نمیدونم. فعلا ی جوری سرگرمش کردم تا بتونم کارا رو سر و سامون بدم.
خم میشه و به ی ط
توپ ضربه میزنه. پشتش... ی تتوی ببر هست... ی ببر مشکی متوسط سمت راست و وسط کمرش.
...: اگر جکسون از آلمان برگرده سخت میشه گولش زد.
جکسون... مگه همون دوستش نبود که گفت مرده؟
ارون: جک به این زودیا نمیاد، بهش خبر دادم. من هنوز زمان زیادی رو نیا...
صدای نفس هاییمثل ی سگ رو پشت سرم حس میکنم. برمیگردم و با ی سگ ژرمنشپر مواجه میشم. چند قدم عقب میرم تا به دیوار کنار در برخورد میکنم و در معرض دید ارون و اون پسره قرار میگیرم. اتاق کامل ساکت میشه و تنها صدایی کهمیشنوم صدای نفس های سگه و نبض خودمه. پسره سگه رو صدا میزنه
...: روکو.. بیا اینجا.
سگ ی نگاه وحشتناکی بهم میندازه و به سمت اون مرد حرکت میکنه.
____________________________
بفرمایید
با اینکه شرطا رو نرسونده بودید ولی بازم گذاشتمممم.
شرط:
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
۱۰ کامنت
راستی روز دخترم مبارککک💃
سلینا ویو
روی صندلی میشینه.
ارون: شروع کنین.
یجوری میگه انگار نمیگفت شروع نمیکردم. چاقوم رو برمیدارم و شروع میکنم به تکه کردن استیک. چنگال رو داخل گوشت فرو میکنم و میرم که لقمهی اول رو بخورم که نگاهم به بشقاب لنا میفته، هنوز درگیر تکه کردن گوشته. چنگالم رو روی بشقاب میزارم و دستم رو به سمت بشقابش میبرم تا بشقابمون رو عوض کنم که یکی این کار رو زودتر میکنه. فرانسیس. بشقابش رو با بشقاب لنا عوض میکنه، همهی نگاهها روی میز به اونا میفته. نکنه که ایناااا...
دستم رو روی شونهی لنا میزارم و ابروهام رو بالا میندازم، با ی نگاه گوه نخور غذا بخور بهم نگاه میکنه. لبخند میزنم و دوباره شروع به غذا خوردن میکنم.
الان ساعت چنده؟ خب خودمم نمیدونم. یک؟ دو؟ سه یا شایدم چهار؛ مهم نیست. مهم اینه که توی تاریکی دارم راه میرم تا بتونم آشپزخونه رو پیدا کنم و باید اعتراف کنم اصلا موفق نیستم. از پلههایی که نمیدونم میخوره به کجا پایین میرم، احساس میکنم دارم میرم زیر زمین. ته راه پله ی در باز هست که چراغاش روشنه. دو نفر دارن باهم حرف میزنن. یکیشون فک کنم ارون باشه ولی اون یکی رو نمیدونم. جلو میرم و دم در مکث میکنم، خیلی کم جلو میرم فقط در حدی که بتونم ببینم داخل چهخبره. ی سالن بیلیاردعه. نه... اینجا همه چی هست، از کیسه بوکس تا دستهی بازی و بیلیارد تا ی بار شخصی. نورهای زرد و نئونی فضا رو روشن کرده. ارون با بالا تنهی برهنه کنار ی پسر وایساده. پسره خیلی شبیه فرانسیسه ولی موهاش تیرهتر، چشماش کشیدهتر و صدای بم تره. خطاب به ارون میگه.
...: راستی میخوای با دختره چیکار کنی؟
کدوم دختره؟
ارون: نمیدونم. فعلا ی جوری سرگرمش کردم تا بتونم کارا رو سر و سامون بدم.
خم میشه و به ی ط
توپ ضربه میزنه. پشتش... ی تتوی ببر هست... ی ببر مشکی متوسط سمت راست و وسط کمرش.
...: اگر جکسون از آلمان برگرده سخت میشه گولش زد.
جکسون... مگه همون دوستش نبود که گفت مرده؟
ارون: جک به این زودیا نمیاد، بهش خبر دادم. من هنوز زمان زیادی رو نیا...
صدای نفس هاییمثل ی سگ رو پشت سرم حس میکنم. برمیگردم و با ی سگ ژرمنشپر مواجه میشم. چند قدم عقب میرم تا به دیوار کنار در برخورد میکنم و در معرض دید ارون و اون پسره قرار میگیرم. اتاق کامل ساکت میشه و تنها صدایی کهمیشنوم صدای نفس های سگه و نبض خودمه. پسره سگه رو صدا میزنه
...: روکو.. بیا اینجا.
سگ ی نگاه وحشتناکی بهم میندازه و به سمت اون مرد حرکت میکنه.
____________________________
بفرمایید
با اینکه شرطا رو نرسونده بودید ولی بازم گذاشتمممم.
شرط:
۲۰ لایک
۱۰ بازنشر
۱۰ کامنت
راستی روز دخترم مبارککک💃
- ۵۳۳
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط