part

part4

🍥🎀#Stepfather

#Stepfather

#part4

مرد بعداز کمک کردن به بچه تا مسواک بزنه الان روی تخت لباس های خواب بچرو تنش میکرد بعد پوشوندن شلوارش دکمه های بلوز کوچولوش رو بست. اما هنوز دستاش روی شکم بچه قرار گرفته بود. حسی توی شکم قلبش عجیب بود. انگار بازم اون حس کثیفی به سراغش اومده بود اما.. اما مانع خودش نشد خم شد سرشو تو گردن خوش بوی پسر کوچولو کرد و چشماش و بست بوی تنش رو بین ریه هاش کشید.

کوک:«عمو.. کوکو قلقلکش میاد ».

با بی توجه به اون صدای آروامش بخش دوباره نفس کشید که این بار کوک از قلقلک شدنش خندش گرفت اروم خنده ای کردو دستاشو روی دستهای مرد که روی شکمش بود گذاشتو فشرد..

کوک:«آپا کوکو قلقلکش میاد..»

وقتی کلمه ای آپا رو از دهن پسر کوچولو شنید خشکش زد حس عجیبه تو دلش بیشتر شد از کارش دست کشید و سریع از تخت پایین اومد یکی یکی کشو های میز کنار تخت رو گشت و داروش رو برداشت دوتاشو یه جا خورد بعد پشت به بچه روی تخت دراز کشید.


تهیونگ:«بخواب! »

کوک وقتی صدای خشک تهیونگ رو شنید با لبای آویزون چشماشو بست.


-------------------چند روز بعد-----------------


بعد از اون روز تهیونگ دیگه به خونه نیومده بود الان یه هفته شده بود و کوک با پرستار بچه ای جدیدش که بعد کلی بدخلقی بزور باهاش سر میکرد روزاش رو میگذروند .. خب پرستار چو زن زیبای بود اما اخلاقش نه اون پیش تهیونگ یا بقیه با پسر خوب بود اما تو تنهای زیاد بهش اهمیت نمی داد.

امروزم یکی از اون روزای بود که کوک تو اتاقش بود. اتاقش بعد از اون شب تهیونگ تصمیم گرفت برای پسر یه اتاق جدا نزدیک اتاق خودش درست کنه تا از بچه دور باشه. کوک با علاقه ای خاصی نقاشی می کشید چون امروز قرار بود آپا تهیونگش به خونه بیاد. میخواست نقاشی که کشید رو بهش نشون بده این یکی از عادت های بود که وقتی هنوز پدرو مادرش رو تو تصادف از دست نداده بود میکرد . هروقت پدرش از سر کار برمی گشت با علاقه به نقاشی های
نامفهموم پسرش نگاه می کرد تحسینش میکرد.

صدای باز شدن کلید خونرو شنید با ذوق نقاشی رو تو دستش گرفت و از اتاق بیرون رفت به پدرخوانده اش که با چند تا تنقلات که خریده بود وارد خونه شد. و اونهارو روی زمین گذاشت بعد به سمت کاناپه رفت و روش لم داد. کوک کاغذ نقاشی رو تو دستش سفت تر گرفت و سمت پدرش رفت.

کوک:«کوکو برات نقاشی کشیده ته ته..»

تهیونگ با سردی به پسر بچه نگاه کرد انقدری تو این یه هفته خسته شده بود که حواسش به بچه نبود هرچند اون هیچ وقت وقتی برای کوک نداشت.

تهیونگ:«جونگکوک الان خستم بعدان! »


کوک با چشمای پر که از صدای کمی بلند تهیونگ بود نقاشی از دستش افتاد و اروم عقب رفت و برگشت به سمت اتاقش رفت.

. ...........................................

سرم میز شام بودن کوک کنار پرستارش نشسته بود. پسر مثل همیشه با ترس غر زدن دوباره ای زن با دقت غذاش رو می خورد سعی میکرد چیزی از غذاش روی لباسش ریخته نشه .

تهیونگ:«جونگکوک؟»

کوک:«بله؟ »

تهیونگ با اخمی که از روی دقت بود به پرستار که با استرس بهش نگاه می کرد خیره شد و بعد دوباره به کوک نگاه کرد.


تهیونگ:«کبودی روی گردن چیه؟ »

کوک به استرس به غذاش و بعد به زن خیره شد.. اما دریغ از یک صدا.

تهیونگ:«مگه با تو نیستم؟! »


این بار زن با استرس خنده ای کرد و به تهیونگ نگاه کرد.

داهی:«خب راستش جناب کیم دیشب چون کمی اتاقش گرم بود پنجررو باز گذاشتم تا تب نکنه.. ام.. فک کنم پشه نیشش زده. ».


تهیونگ با دقت زیادی به زن خیره شد.

تهیونگ:«این درسته جونگکوک؟! »

وقتی جوابی از پسر نشنید این بار با صدای محکمی جواب داد.

تهیونگ:«این درسته کیم جونگکوک؟! »

کوک:«ب.. بله آپا»

#ادناپلئون

لایک کنین باباییم نوشته 🎀
دیدگاه ها (۰)

part5🍥🎀 #Stepfather#Stepfather #part5 تهیونگ هنوزم با شک ...

part3🎀🍥#Stepfather#Stepfather #part3سر میز غذا خوری نشسته ب...

part 2🍥🎀#Stepfather🍥🍒#Stepfather #Part2وارد خونه شد. خدمتکا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط