══❖پارت: هفتم ❖══
══❖پارت: هفتم ❖══
پس از آن روز...
همهچیز تغییر کرد.
اما در ظاهر، هیچکس متوجه این تغییر نشد.
در قصر هریسون، آدرین همچنان همان شاهزاده سوم آرام و بیحاشیه بود.
درس میخواند.
گاهگاهی توسط استادها سرزنش میشد.
و مثل همیشه به نظر میرسید به هیچچیز اهمیت نمیدهد.
اما پشت پرده...
بزرگترین نقشه قاره در حال شکل گرفتن بود.
در اعماق جنگل...
هفت بچه هر روز تمرین میکردند.
قدرتهایی که آدرین به آنها داده بود، فراتر از تصورشان بود.
▼کلارا استعداد فوقالعادهای در جادوی درمانی پیدا کرده بود.
▼کال در کنترل جادوی تهاجمی بینظیر شده بود.
▼کارمن و کارن نیز به سرعت پیشرفت میکردند.
▲حتی آلن که همسن آدرین بود، در مدت کوتاهی به جادوگری قدرتمند تبدیل شد.
اما در میان همه آنها...
کاین و دیانا سریعتر از بقیه رشد میکردند.
یک شب...
کاین و دیانا کنار آتش نشسته بودند.
دیانا به شعلهها خیره شده بود.
دیانا«فکر میکنی واقعاً موفق بشیم؟»
کاین شانه بالا انداخت.
کاین«اون شاهزاده دیوونهست.»
دیانا خندید.
دیانا«این که جواب نبود.»
کاین«ولی بهش اعتماد دارم.»
دیانا متعجب شد.
کاین ادامه داد:
«نمیدونم چرا...»
«اما حس میکنم اون فرق داره.»
در همین زمان...
در قصر سلطنتی
آدرین کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
نور ماه روی موهای سفیدش افتاده بود.
در دستش نامهای ظاهر شد.
نامهای که با جادوی مخصوص فرستاده شده بود.
فقط او و هفت نفر از وجودش خبر داشتند.
روی نامه نوشته شده بود:
«همه چیز طبق برنامه پیش میرود.»
لبخند کوچکی روی لب آدرین نشست.
ماهها گذشت.
بعد یک سال.
کمکم...
افرادی به گروه آنها اضافه شدند.
جادوگرهایی که استعداد داشتند.
افرادی که از ظلم اشراف فرار کرده بودند.
کسانی که به دنبال زندگی جدیدی بودند.
هر بار...
کاین و دیانا آنها را زیر نظر میگرفتند.
اگر قابل اعتماد بودند...
میماندند.
اگر نبودند...
اخراج میشدند.
و اینگونه...
اولین پایههای تسالیوس شکل گرفت.
دو سال بعد...
در بخشی ناشناخته از قاره.
کشوری ساخته شد.
کشوری که روی هیچ نقشهای وجود نداشت.
هیچ کشوری از آن خبر نداشت.
و هیچ تاجری نامش را نشنیده بود.
اما روزبهروز بزرگتر میشد.
یک روز...
آدرین مخفیانه به آنجا رفت.
همراه کاین.
وقتی از بالای تپه به کشور نگاه کرد...
برای اولین بار چیزی در دلش تکان خورد.
خانهها.
خیابانها.
جادوگرهایی که در حال تمرین بودند.
کودکانی که با خنده بازی میکردند.
کاین کنار او ایستاد.
کاین«نظرت چیه؟»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:«خوبه.»
کاین اخم کرد.
کاین«فقط خوبه؟»
آدرین«خیلی خوبه.»
کاین«این تعریف حساب نمیشه.»
برای اولین بار...
آدرین خندید.
خندهای واقعی.
کاین با تعجب نگاهش کرد.
کایت«الان خندیدی؟»
آدرین«کی میدونه.»
کاین«دیدم!»
آدرین«مدرک نداری.»
هر دو خندیدند.
و برای لحظهای...
هیچکدام شاهزاده یا فرمانده نبودند.
فقط دو دوست بودند.
سالها آرام آرام گذشت.
قدرت هفت نفر بیشتر شد.
شهرهای بیشتری ساخته شدند.
تعداد جادوگران افزایش یافت.
و رؤیای آدرین روزبهروز به واقعیت نزدیکتر شد.
اما در قصر هریسون...
هیچکس از این موضوع خبر نداشت.
نه پادشاه آرنوس.
نه ملکه الیسا.
نه حتی آیهان.
آنها نمیدانستند...
شاهزاده سومی که تصور میکردند زندگی آرامی دارد...
در حال ساختن کشوری است که روزی تمام قاره را به لرزه خواهد انداخت.
و این فقط آغاز ماجرا بود...
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
پس از آن روز...
همهچیز تغییر کرد.
اما در ظاهر، هیچکس متوجه این تغییر نشد.
در قصر هریسون، آدرین همچنان همان شاهزاده سوم آرام و بیحاشیه بود.
درس میخواند.
گاهگاهی توسط استادها سرزنش میشد.
و مثل همیشه به نظر میرسید به هیچچیز اهمیت نمیدهد.
اما پشت پرده...
بزرگترین نقشه قاره در حال شکل گرفتن بود.
در اعماق جنگل...
هفت بچه هر روز تمرین میکردند.
قدرتهایی که آدرین به آنها داده بود، فراتر از تصورشان بود.
▼کلارا استعداد فوقالعادهای در جادوی درمانی پیدا کرده بود.
▼کال در کنترل جادوی تهاجمی بینظیر شده بود.
▼کارمن و کارن نیز به سرعت پیشرفت میکردند.
▲حتی آلن که همسن آدرین بود، در مدت کوتاهی به جادوگری قدرتمند تبدیل شد.
اما در میان همه آنها...
کاین و دیانا سریعتر از بقیه رشد میکردند.
یک شب...
کاین و دیانا کنار آتش نشسته بودند.
دیانا به شعلهها خیره شده بود.
دیانا«فکر میکنی واقعاً موفق بشیم؟»
کاین شانه بالا انداخت.
کاین«اون شاهزاده دیوونهست.»
دیانا خندید.
دیانا«این که جواب نبود.»
کاین«ولی بهش اعتماد دارم.»
دیانا متعجب شد.
کاین ادامه داد:
«نمیدونم چرا...»
«اما حس میکنم اون فرق داره.»
در همین زمان...
در قصر سلطنتی
آدرین کنار پنجره اتاقش ایستاده بود.
نور ماه روی موهای سفیدش افتاده بود.
در دستش نامهای ظاهر شد.
نامهای که با جادوی مخصوص فرستاده شده بود.
فقط او و هفت نفر از وجودش خبر داشتند.
روی نامه نوشته شده بود:
«همه چیز طبق برنامه پیش میرود.»
لبخند کوچکی روی لب آدرین نشست.
ماهها گذشت.
بعد یک سال.
کمکم...
افرادی به گروه آنها اضافه شدند.
جادوگرهایی که استعداد داشتند.
افرادی که از ظلم اشراف فرار کرده بودند.
کسانی که به دنبال زندگی جدیدی بودند.
هر بار...
کاین و دیانا آنها را زیر نظر میگرفتند.
اگر قابل اعتماد بودند...
میماندند.
اگر نبودند...
اخراج میشدند.
و اینگونه...
اولین پایههای تسالیوس شکل گرفت.
دو سال بعد...
در بخشی ناشناخته از قاره.
کشوری ساخته شد.
کشوری که روی هیچ نقشهای وجود نداشت.
هیچ کشوری از آن خبر نداشت.
و هیچ تاجری نامش را نشنیده بود.
اما روزبهروز بزرگتر میشد.
یک روز...
آدرین مخفیانه به آنجا رفت.
همراه کاین.
وقتی از بالای تپه به کشور نگاه کرد...
برای اولین بار چیزی در دلش تکان خورد.
خانهها.
خیابانها.
جادوگرهایی که در حال تمرین بودند.
کودکانی که با خنده بازی میکردند.
کاین کنار او ایستاد.
کاین«نظرت چیه؟»
آدرین چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:«خوبه.»
کاین اخم کرد.
کاین«فقط خوبه؟»
آدرین«خیلی خوبه.»
کاین«این تعریف حساب نمیشه.»
برای اولین بار...
آدرین خندید.
خندهای واقعی.
کاین با تعجب نگاهش کرد.
کایت«الان خندیدی؟»
آدرین«کی میدونه.»
کاین«دیدم!»
آدرین«مدرک نداری.»
هر دو خندیدند.
و برای لحظهای...
هیچکدام شاهزاده یا فرمانده نبودند.
فقط دو دوست بودند.
سالها آرام آرام گذشت.
قدرت هفت نفر بیشتر شد.
شهرهای بیشتری ساخته شدند.
تعداد جادوگران افزایش یافت.
و رؤیای آدرین روزبهروز به واقعیت نزدیکتر شد.
اما در قصر هریسون...
هیچکس از این موضوع خبر نداشت.
نه پادشاه آرنوس.
نه ملکه الیسا.
نه حتی آیهان.
آنها نمیدانستند...
شاهزاده سومی که تصور میکردند زندگی آرامی دارد...
در حال ساختن کشوری است که روزی تمام قاره را به لرزه خواهد انداخت.
و این فقط آغاز ماجرا بود...
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۵۹
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط